::: وحيد وحيدي مطلق :::


















اطلاع از مطالب جدید اين وبلاگ
Enter Your Email


Powered by FeedBlitz

OR

 Subscribe in a reader



ابراهيم نقدي/ علي فاطمي/ پوريا ناظمي/ آيدين كسائي/ فرشته شریفی/ بهرام هوشيار يوسفي/ اصغر ابراهيمي/ پيمان سپهري/ محمدرضا گرامي/ منصور دهستاني/ سيد عليرضا حجازي/ محمد هدايت/ مجتبي لشكربلوكي / افشين شوآن / حامد قدوسي / صادق روزبهي / داريوش محمد پور / محمد سعيد حنائي كاشاني / مسعود بينش / فرنود حسني / سهيل نهرور / محمود صادق پور / يوسف عابدي / افشين دبيري / محمدرضا حق پرست /



Music: Asturias

Friday, June 12, 2009

عالم با عمل



یک بار یکی از دوستان سوالی نسبتا دشوار از من پرسید و ناچار شدم کمی تامل کنم تا جواب درستی بدهم. سوال این بود که آیا تو خودت از آنچه که آموخته ای یا به دیگران یاد می دهی در عمل هم استفاده می کنی. جواب من هم بله و هم نه بود. احتمالا جواب بله زیاد به توضیح بیشتر نیاز نداشته باشد. اما در مورد جواب نه توضیح این است که عموما دانشی که درباره آن نوشته ام و عمده مطالبی که بنابر قضاوت دیگران جالب است بیشتر از جنس دانش مدیر عاملی یا مدیر کلی است. یعنی معمولا اشخاصی با حوزه های کاری در این سطح عموما یا بیشتر به چنین مطالب یا نکاتی علاقه مند هستند یا به دردشان می خورد. اتفاقا تعداد قابل توجهی از دوستانی که از طریق این وبلاگ با هم آشنا شده ایم و این آشنایی یا به ملاقات حضوری یا مجازی انجامیده است این برداشت کلی را کاملا تایید می کنند. یعنی اینکه همگی بدون استثناء یا مدیر عامل یا مدیر کل بوده اند. در نتیجه علت اینکه من از تعداد زیادی مطالب در عمل استفاده نمی کنم تقریبا روشن است. من مدیر عامل یا مدیر کل جایی نیستم و نخواسته ام که باشم و بنابراین عمل به این علم در مورد شخص من مصداق ندارد و اشراف و علاقه مندی شخصی ام صرفا در حوزه نظری باقی مانده و بیشتر دیگران هستند که شاید دوست داشته باشند به آن عمل کنند.

اما مواردی هم وجود دارند که اصطلاحا به حرفی که خودم می گویم و به آن می رسم به طور مستمر عمل می کنم. یکی از این موارد مواقعی است که احساس می کنم که با احتمال۵۰ درصد يک فضاي نامتقارن علیه من شکل گرفته باشد. چيزي که در زبان عامه از آن تحت عنوان وضعيت چند نفر به يک نفر ياد مي شود. من در چنین شرایطی و برای بررسي وضعيت براي روشن تر کردن احتمال شکل گيري فضاي نامتقارن علیه خودم معمولا از شگرد خاصي که در این مطلب آن را بیشتر توضیح داده ام زیاد استفاده می کنم.

علاوه بر این تقریبا همیشه دوست دارم که بدانم بعضی اشخاص که بعضی ایده هایم را در عمل پیاده می کنند به چه نتایجی می رسند و گاهی اوقات نیز اگر بفهمم کسی ما به ازای واقعی و اجرایی بعضی ایده های خاص را پیدا کرده است بیش از حد خوشحال می شوم، مثلا اینکه آغازگری را پیدا کرده است که خود آغازگر خود است.

با این وجود به نظرم در بین همه این مطالب و حرف ها و نظریه ها جذاب ترین و جالب ترین و اثربخش ترین ما به ازای اجرایی و عملی احتمالا مرتبط با مفهوم تغيير مسير تاريخ در يک روز است. مخصوصا اگر کسی پیدا شود و بگوید که من اشتباه فکر می کرده ام واقعا خیلی خوشحال می شوم. اینکه علاوه بر حیطه پیش بینی منفعلانه افراد بتوانند از طريق پروژه‌هاي آينده‌نگاري مسير تاريخ را، به معني واقعي کلمه، در يک روز تغيير دهند.




نظرم عوض شد



مدتی پیش به این موضوع اشاره ای مختصر داشتم که بعضی افراد خیلی دگم هستند. یعنی به آسانی نظرشان را تغییر نمی دهند. شاید در بین افراد مختلف دانشمندان و اندیشمندان بیشتر در کانون توجه باشند. زیرا قاعدتا خیلی راحت از حرف و فکر خود عقب نشینی نمی کنند. من هم اگرچه نه زیاد دانشمند و نه اندیشمند هستم اخیرا به این نتیجه رسیده ام که درباره بعضی موضوعات باید تجدید نظر کنم. زیرا شواهد و مدارک انکار ناپذیری را علیه دیدگاه سابق خود می بینم. مشخصا در سه حوزه اصلی دیدگاه هایی داشتم و اخیرا آنها را کاملا کنار گذاشته ام.

اولین بحث به معماهای بزرگ هستی شناسی و انسان شناسی مرتبط است. اینکه مثلا منشاء حیات و انسان و کیهان چیست. اشخاص زیادی در این باره نظریه مطرح کرده اند و مشتاقانه در پی اثبات دیدگاه خود هستند و البته عده ای هم کمترین اهمیتی برای اثبات دیدگاه خود قائل نیستند و فقط دیگران را به پذیرش دیدگاه مطلوب خود مجاب می کنند. اگرچه برای همه آنها و تلاش شبانه روزی شان احترام زیادی قائل هستم و پیش از این با علاقه وافر آثار اکثر چنین اشخاصی اعم از سکولار و مذهبی را پی گیری می کردم اما باید بگویم که دیگر برای من دانستن منشاء حیات و انسان و کیهان در مقایسه با دانستن منشاء زبان اهمیت به مراتب کمتری دارد. پیش از این گاهی اوقات به موضوع منشاء ظهور زبان و اختلاف آن توجه می کردم مثلا یک بار که درباره فرضیات نه چندان پابرجا مرتبط با جهانی شدن فکر می کردم به یاد روایت تورات از نحوه اختلاف زبان ها افتادم و نتیجه گرفتم که صرف نظر از اینکه این روایت تا چه حد افسانه است و تا چه حد واقعیت است، باید گفت که ایجاد امکانی برای ترجمه آنی زبان ها به یکدیگر دست کمی از اختراعات بزرگی همچون اختراع خط و اختراع صنعت چاپ نخواهد داشت. بسیاری از سوء تفاهم های بین تمدن ها ناشی از آن است که آراء و نظرات یکدیگر را همراه با تاخیر و از طریق یک یا چند واسطه انسانی به دست می آورند. مخدوش شدن یا تحریف شدن پیام هایی که همراه با تاخیر و از طریق واسطه ها منتقل می شوند واقعیتی است که در به تعویق انداختن ظهور تمدن بشری جهانی سهم قابل ملاحظه ای دارد. یا اینکه یک بار دیگر ضمن رها کردن تعریف کاملا زيست شناختي از هم نوع بودن دو جانور اشاره کردم که دو جانور هم نوع يکديگر هستند اگر و فقط اگر يک رسانه ارتباطي هماهنگ کننده و مشترک براي انجام کارهاي گروهي داشته باشند. به بيان ديگر دو جانور که زبان يکديگر را مي فهمند هم نوع يکديگر هستند و بالعکس. خلاصه اینکه از این به بعد در مقایسه با رمز گشائی از منشاء حرف و کلمه و زبان و اختلاف آن در بین ما انسان برای من رمزگشائی از معمای منشاء کیهان، حیات، و انسان چندان اهمیتی ندارد.


دومین بحث به تشخیص واقعی بودن از غیر واقعی بودن بویژه در حیطه احساسات مربوط می شود. مدتی پیش که مشغول صحبت با یکی از مدیران عالی رتبه شرکتی خصوصی بودم تاکید می کرد که من دقیقا نمی توانم بفهمم که مثلا وقتی فلان کارمندم می گوید من را شما دوست دارم آیا واقعا دوست دارد یا ندارد. آیا می توانم از روی کلمات و جملاتی که استفاده می کند اطمینان پیدا کنم که نسبت به من چه احساسی دارد. در آن موقع یاد بعضی دیدگاه های فلسفی افتادم که در آن بر بدن و تن در تشخیص واقعی از غیر واقعی تاکید زیادی دارد. همیشه تصور می کردم که چنین دیدگاهی نسبت به واقعیت بیش از حد رادیکال است. در واقع بر مبنای این دیدگاه مثلا اگر کسی می گوید که من به تو علاقه دارم و با این وجود هیچ اتفاقی در بدنش رخ نمی دهد ادعای علاقه اش تو خالی است. قاعدتا ملاک بودن بدن برای تمییز قائل شدن بین واقعی از غیر واقعی کمی دشوار است. اگرچه اتفاقاتی مثل ضربان قلب، عرق کردن، رنگ پردیگی و موارد دیگری که نمی توان آنها را نام برد همگی اصطلاحا ماکرو و قابل مشاهده اند اما این فقط بخش ناچیزی از وضعیت بدن است. یادم هست زمانی که به توصیه پزشکی به یک آزمایشگاه مراجعه کردم و دیدم که یک آزمایشگاه پزشکی می تواند فهرست بلند بالائی از فاکتورهای میکروسکوپیک را با نمونه گیری از خون و ادرار و غیره به دست آورد تازه متوجه شدم که واقعا می توان بدن را ملاک تشخیص احساس واقعی از غیر واقعی قرار داد. اگرچه امروزه از لحاظ تکنیکی انسان ها دچار ضعف هستند و برای تعیین مقادیر عددی این متغیرهای کمی میکروسکوپیک در کنار عوامل ماکروسکوپیک قابل مشاهده مثل داغ شدن بدن و غیره هزینه ها و وقت گذاری و سختی های زیادی را باید تحمل کنند، اما به عنوان یک آینده پژوه باید بگویم که در آینده ای نه چندان دور این وضعیت تغییر خواهد کرد. یعنی به کمک فنآوری های پیشرفته ای مانند دستگاه هاي آزمايش سریع، حسگر های فراگیر، و دسترسي همه جائي به اطلاعات انسان قادر می شود که لحظه به لحظه نه تنها وضعیت متغیرهای میکروسکوپیک و ماکروسکوپیک بدن خود را مشاهده کند بلکه اگر استفاده از چنین فناوری های پیشرفته، ارزان و حتی پوشیدنی همه گیر شود و انقلاب جهانی تکنولوژی در همه ابعاد آن رخ دهد آنگاه هر کسی می تواند لحظه به لحظه شاخص های آنچه در بدن شخصی دیگر را می گذرد تحت نظر داشته باشد. در چنین دنیایی دیگر تاکید زیاد بر بدن و تن هنگام تشخیص واقعی از غیر واقعی آنچنان رادیکال به نظر نخواهد رسید و احتمالا تنها راه معقول فقط همین باشد.


سومین بحث به موضوع بر هیچ استواری همه چیز و ارزشگذاری منفی مربوط می شود. اگرچه الان درست به خاطر ندارم که اولین بار کجا به این موضوع توجه کردم ولی شخصی بود که با یک محاسبه ساده نشان داده بود که جهانی که ما در آن زندگی می کنیم پر از هیچ است. در واقع ابتدا در مقیاس اتم هیدروژن فاصله بین مدار الکترون و هسته را بررسی کرده بود و با چند محاسبه برآوری نشان داده بود که اگر جهان مادی ما در فشرده ترین حالت ممکن قرار بگیرد یعنی همه الکترون های جهان روی هسته ها بیافتند و کلا همه فضاهای خالی از بین بروند آنگاه ابعاد جهان به اندازه حیرت انگیزی کوچک می شود. به بیان دیگر آنچه که اکنون در جهان می بینم پر از هیچ است. به بیان خودمانی دنیای مادی یک حباب باد کرده است. یک بار دیگر نیز که با دوستی بحث ریاضی می کردیم وقتی به نظريه مجموعه ها رسیدیم و پرسيدم اعداد را چطور مي شود بر مبناي مجموعه ها تعريف کرد جواب داد که ساده است. صفر را تهي مي گيري. يک را مجموعه اي با عضو تهي در نظر مي گيري. دو را مجموعه اي با عضوهاي تهي و مجموعه شامل تهي (همان يک) در نظر مي گيري و الي آخر. به اين ترتيب مي توان قضيه هاي متعددي را اثبات کرد مثلا اينکه x به اضافه صفر مي شود x. آن موقع گفتم اين طور که تو مي گويي رياضيات بر پايه هيچ استوار است و جواب شنیدم که کاملا درست است. علی رغم اذعان به نقش هیچ چه در فیزیک و چه در ریاضی انگار تمایل شدیدی داشتم که این موضوع را نادیده بگیرم و به خود بقبولانم که بر هیچ استواری همه چیز معقول نیست. اما اخیرا متوجه شده ام معقول بودن یک بحث است و ارزشگذاری بحثی دیگر. نمی دانم که ما انسان ها دقیقا از چه مرحله ای نسبت به کلمه و مفهوم هیچ دچار ارزشگذاری منفی شده ایم و به راحتی با آن کنار نمی آییم اما حدس می زنم که با مالکیت و پول و موارد این چنینی بی ارتباط نباشد. در واقع شاید اگر در زمان کودکی و خردسالی به این فهم نسبت به نقش هیچ در فیزیک و ریاضی می رسیدیم آن را راحت تر می پذیرفتیم تا زمانی که در زمان بزرگسالی هیچ و مفهوم ناشی از آن برای ما بار ارزشی خاصی پیدا می کند. به هر حال من در این رابطه نیز نظرم عوض شده است و از بر هیچ استواری همه چیز دیگر احساس بدی ندارم و تلاش می کنم از این پس دنیای اطراف را از این دریچه نگاه کنم.




Thursday, June 11, 2009

آغازگری برای آغازگری



فرض کنید که شما قصد دارید مسبب یک سلسه رویدادهای مطلوب باشید یا می خواهید اقدام به تصمیم سازی کرده و بنابراین یک حرکت فردی یا گروهی را شروع کنید اما ظاهرا نمی دانید که از کجا و چگونه آغازگری را آغاز کنید. همین ترکیب لفظی به زیبایی یادآور مفهوم خود ارجاعی است.


مدتی پیش تلاش کردم که به صورت تئوریک درباره جرقه ها، جوانه ها، آغازگرها، ماشه ها، چشمه ها و موارد مشابه تاملاتی داشته باشم و همانطور که اشاره کردم یک نظریه قانع کننده مجموعه ای است منظم از ادعاها و گزاره ها درباره یک رفتار یا ساختار عام که فرض می شود بر روی دامنه ای گسترده از نمونه ها و مثال های خاص صدق کند.

پس از بررسی های تحلیلی و تجربی مختلف و نگاه به مساله از دریچه های متنوع به نظرم می رسد که بهترین ویژگی یک آغازگر علاوه بر اینکه باید واقعا آغازگر رویدادها یا تصمیم ها باشد این است که خط آغازگری در دوره زمانی مد نظر زنده مانده و هیچگاه متوقف نشود. به این منظور روش های متنوعی می توان پیشنهاد داد مانند اینکه به صورت منظم، مرتب، و مستمر آغازگرها را تقویت کرد و اصطلاحا حتی یک لحظه هم از آنها چشم بر نداشت تا کماکان منجر به رویدادها یا تصمیم های مطلوب شده و خط آغازگری پایدار بوده و بقاء داشته باشد.

اما اگر قرار باشد دو اصل ساده بودن و بهینه بودن را هنگام طراحی ماهیت آغازگری مد نظر قرار دهیم بهترین راه یا روش، استفاده از مفهوم خود ارجاعی است. البته خود ارجاعی به دو صورت قوی یا ضعیف ممکن است محقق شود. در حالت اول آغازگر مد نظر به گونه ای طراحی می شود که خودش در دل خودش قرار می گیرد. و در حالت دوم که بیشتر تداعی کننده مفهوم زنجیره آغازگرهاست تاکید اکیدی بر این همانی آغازگرها نمی شود و درجه ای از تفاوت یا تمایز بین آغازگر کنونی، قبلی و بعدی پذیرفته می شود.

بنابر آنچه گفتم به نظر می رسد که اگر کسی بتواند یک خود ارجاعی قوی را هنگام طراحی آغازگرها، جرقه ها، جوانه ها، ماشه ها، چشمه ها و موارد مشابه در عمل اجرا کند آنگاه تقریبا هیچ کسی قادر نخواهد بود حتی پس از گذشت چندین نسل خط آغازگری او را میرانده و آن را متوقف کند. در اینجا خود ارجاعی قوی به این معنی است که آغازگری را پیدا کنیم یا بسازیم که خود آغازگر خود باشد.




همدردی با نیروهای امنیتی



این جمله که می گویند سواره از حال پیاده خبر ندارد یا سیر از حال گرسنه به نظرم خیلی خیلی درست است. در واقع هر وقت که بحث انتخابات می شود یاد خاطرات دوران سربازی خودم می افتم که اتفاقا آن را به دقت در همین وبلاگ یادداشت کرده ام. هنوز هم وقتی به یاد روز انتخابات ریاست جمهوری دوره قبلی می افتم کاملا یادم می آید که تا چند روز به خاطر سنگینی اسلحه بدون بند ساعد دستم حسابی درد گرفته بود. الان هم که اکثر دوستان و اطرافیان و ناظران خیلی نگران نتیجه انتخابات هستند من بیشتر و واقعا نگران زحمت و درد و بی خوابی نیروهای امنیتی و مخصوصا سربازان وظیفه هستم. با توجه به جو ملتهب موجود و تنش آفرینی هایی که صورت گرفته است خیلی خوب می فهمم که چقدر به آنها سخت خواهد گذاشت تا از رای ها مردم محافظت و مراقبت کنند. به هر حال ظاهرا این اولین بار است که احساس همدردی چشمگیری نسبت به دیگرانی می کنم که باید تجربه ای مشابه خودم را در زمانی دیگر و در جایی دیگر پشت سر بگذارند. در واقع خیلی خوب می توانم خودم را جاي آنها بگذارم اگرجه الان دقیقا همان احساس سابق را ندارم و در نتيجه آنچنان دردي هم مشابه آنها نمي کشم.




یادگیری عملی و بچه گانه



یکی از سوالاتی که تقریبا همیشه پرسیده می شود و افراد دنبال راه حل و توصیه هستند این است که چه کار کنیم زبانمان خوب شود. در واقع در اکثر موارد این چنینی و مشابه آن انتظار دارند که بگویم در کدام کلاس ثبت نام کنند یا کدام کتاب را بخرند و غیره. اما معمولا در پاسخ به اکثر سوالاتی که مرتبط با یادگیری هستند به جای توصیه های به ظاهر روشنفکرانه بر پیروی از راه های ظاهرا بچه گانه تاکید می کنم.

در واقع کسانی که می خواهند زبانی جدید را یاد بگیرند به تجربه زندگی در بین کسانی که به زبان خارجی تکلم می کنند دعوت می کنم و اگر امکان این کار را ندارند به راه حل های مشابه مانند چت و مکاتبه و تماشای فیلم و غیره سوق می دهم. اگرچه مطالعه و تحصیل و کتاب و درس در جای خود خوب است اما به نظرم یادگیری در عمل اساسی تر از هر چیز دیگری است.

مثلا هر از چند گاهی بعضی از اشخاص علاقه مند می پرسند که برای یادگیری مباحث آینده پژوهی کجا برویم و کجا درس بخوانیم و تقریبا همیشه جواب می شنوند که اکثر کسانی که به طور حرفه ای مشغول این کارها هستند در بخش عمومی و خصوصی و به صورت مشاور یا تحلیل گر یا برنامه ریز فعالیت می کنند. بنابراین بهترین راه یادگیری از آنها این است که از فرصت همکاری با آنها در یک پروژه مطالعاتی - پژوهشی جدی بهره مند شوید.

البته گاهی اوقات نیز بعضی توصیه های یادگیری عملی که به دیگران می کنم آنقدر عجیب و غریب است که شاید خودم هیچ وقت حوصله یا توان یا فرصت انجامش را نداشته باشم ولی با این وجود به نظر خودم مبنای نسبتا درستی دارد.

یک بار یکی از دوستان که متوجه شده بود من به این راحتی به کسی یا چیزی وابسته نمی شوم خیلی تاکید داشت بداند چه طور می شود وقتی لپ تاپ خراب می شود و من با اینکه تقریبا همیشه موقع بیداری پشت آن هستم احساس عادت به آن ندارم یا وقتی در یک جمع دودی هستم یک نخ می کشم و زمانی هم که کسی نیست اصلا نمی کشم یا وقتی بعد از مدتی طولانی رابطه کاری ام را با افرادی به راحتی قطع می کنم. در پاسخ به او پیشنهادی دادم که آن را ظاهرا جدی گرفت و البته خودم هنوز آن را امتحان نکرده ام. اینکه مدتی هر ماه در یک هتل زندگی کند. به این ترتیب احساس تعلق و وابستگی به محل سکونت شدیدا کاهش می یابد و شاید اثرش را روی دیگر وابستگی ها و عادتهایش بگذارد. البته شخصا نه کاملا بلکه تقریبا شبیه این شرایط را تجربه کرده ام. زمانی که به منزل بعضی دوستان مجرد رفت و آمد می کردم یادم هست که یک بار در یک هفته مشخص هر شب را در منزلی متفاوت بودم و اصلا از اینکه عادت های استراحت و زندگی ام مختل شود ناراحت نشدم. مشابه چنین وضعیتی را نیز کسانی دارند که بنابر اقتضای شغلی باید زیاد مسافرت کنند و در هتل های مختلفی اقامت کنند و با اشخاص رنگارنگی از راننده بگیر تا مسوول یک اداره رابطه های موقتی را برای کار و غیره ایجاد کنند.

یک بار دیگر هنگامی که با شخصی روبرو شدم که دوست داشت اصطلاحا پر رو شود و روابط عمومی و اجتماعی اش قوی شود در ابتدا می خواستم به او پیشنهاد برگزاری سمینار و سخنرانی کنم اما دیدم که ظاهرا حرف زیادی برای عرضه ندارد و اگر هم داشته باشد مخاطبان زیادی ندارد. در عوض به او پیشنهادی دادم که آن را ظاهرا جدی گرفت و البته خودم هنوز آن را امتحان نکرده ام. اینکه هر چند وقت یکبار در یکی از خیابان های شلوغ شهر یک نفر را به صورت تصادفی نشان کند و برود با او طرح دوستی بریزد و برای خود یک مدت یک ماهه در نظر بگیرد تا آنقدر به او نزدیک شود و اعتماد طرف را جلب کند که او را در منزل خود مهمان کند. تصور می کنم که چنین نقشه ها و برنامه هایی در پر رو تر شدن و قوی تر شدن روابط عمومی بی تاثیر نباشد.

به هر حال رویکرد یادگیری عملی و بچه گانه را تقریبا می شود در هر حوزه ای و با هر هدفی پیاده کرد و البته بهتر است همیشه توام با مطالعه و کتاب و درس خواندن و غیره باشد. یادم هست که سال ها پیش که مکتب های بعضی عرفای ایرانی را به دقت مطالعه می کردم می دیدم که تعداد قابل توجهی از آنها برای آموزش شاگردان خود دقیقا از همین رویکرد بهره می بردند. یعنی تا جایی که می شد کلاس نظری و بحث و گفت و گو را مختصر و مفید و کلاس عملی و تجربه ملموس را طول می دادند. اگرچه تقریبا هر کسی می داند از روی فقط کتاب راهنما نمی شود خلبان یا راننده شد اما بعضی افراد وجود دارند که دوست دارند با گذر کردن و جستن از مرحله یادگیری عملی یک شبه فقط با خواندن و مطالعه آنقدر بیاموزند که در همان بار اول تجربه مانند یک حرفه ای عمل کنند و این اساسا و کاملا اشتباه است. در واقع کسی با خواندن کتاب های بازاریابی یا کسب و کار یک کاسب موفق نمی شود مگر اینکه در کنار مطالعه حتما با چند تا کاسب معامله کند تا چند بار سرش کلاه بگذارند و چند بار هم او سر دیگران کلاه بگذارد.




Tuesday, June 09, 2009

سی سال رنج و درد



چند روزی است که احساس می کنم دچار یک تکانه ادراکی بزرگ شده ام. اگرچه در طی سال ها و بویژه ماه های گذشته تجربه ها و مشاهده های تامل برانگیزی در رابطه با فساد و انحطاط را به خاطر سپرده بودم اما آنچه که در طی چند روز گذشته و بویژه هنگام تماشای مناظره های تلویزیونی بین کاندیداهای ریاست جمهوری توجهم را به خود جلب کرد نقطه عطف و تاییدی بر چیزی بود که بارها و بارها آن را به صورت درونی و بیرونی حس می کردم.

همانطور که گفته شده است اين مناظره ها ‏برگ سياهي را در تاريخ كشور ثبت كرد. هر یک دیگری را به دروغ و دزدی متهم می کرد. بی شک برای دستگاه های حقوقی و قضائی فرآیند رسیدگی به چنین ادعاهایی طولانی است اما حداقل برای من صرفا گفتن و بیان این صحبت ها کافی بود که نتیجه بگیرم وسعت و شدت فساد و انحطاط چقدر زیاد است. دیروز هنگامی که دیدم دیوار نوشته ای از سی سال دروغ و دزدی روایت می کند به خوبی متوجه شدم که در این سی سالی که به درستکاری پایبند بودم و در برابر دردها و رنج ها همیشه صبر و تحمل می کردم بلندپایگان حکومت چه دروغ ها که نگفته اند و چه دزدی هایی که نکرده اند. به همین خاطر نیز از اینکه ظرف ده سال گذشته خدمات فکری تقریبا رایگانی را برای بعضی از آنها ارائه کرده ام به شدت احساس و ابراز ندامت می کنم و از این بابت واقعا شرمسارم.

تردیدی ندارم کسانی که امروزها به شدت هوادار و حامی یکی از کاندیداها شده اند فعلا آنچنان گرفتار هیجان و احساس خود واطرفیان هستند که واقعیتی بزرگ را نادیده می گیرند، اینکه این از آن بدتر و آن از این بدتر و همه از هم بدتر. آنچه اوضاع را حتی بدتر از این هم می کند گفتار یزرگی از عرب است که اتفاقا در مورد خودش اصلا صدق نمی کرد، آنجا که می گوید الناس بامرائهم اشبه منهم بابائهم. در واقع بعضی از مردم و نه البته همه آنها هیچ دست کمی از بلندپایگان ندارند و جا پای آنها می گذارند.

در واقع مشاهده مناظره های اخیر و افشاگری های تاریخی آنها من را به یاد تجربه ها و مشاهده های تامل برانگیزی شخصی نیز انداخت. اینکه یادم آمد وقتی که به عادت قدیمی مشغول چت کردن با غریبه ها و شناخت چارچوب و مدل ذهني یک شخص طمعکار و مادی گرا بودم که به شدت دنبال پول بود و به گفته خودش از وقتی ماشین دار شده بود، همیشه مقروض بود متوجه شدم که علی رغم سن کم اش توانسته است به همراه همسرش از بانک مسکن 20 میلیون، از شرکت ... 50 میلیون، روی یک زمین صنعتی 30 میلیون، و روی زمین کشاورزی پدرش 20 میلیون وام بگیرد و آن را در کنار 200 میلیونی که قبلا داشت بگذارد تا ملکی را در سعادت آباد بخرد و مدتی بعد آن را 450 میلیون آب کند تا پس از آن بتواند یک مهاجرت جانانه و محکم انجام دهد و همه اینها در حالی بود که امیدوار بود تقی به توقی بخورد و وام هایش ... شود و پس از مهاجرت بگوید گور بابای پدر سوخته ایران. بنابراین بر اساس مقایسه می توان گفت وقتی یک شخص نوعی ساکن تهران که تقریبا دستش به هیچ جا نمی رسد چنین نقشه ها و برنامه هایی داشته باشد و اجرا کند و مدل ذهنی اش این باشد دیگر از کسانی که دستشان به همه جا می رسد چه باید انتظار داشت.

آنچه که گفتم تنها نمونه ای از بیشمار نمونه ای بود که از آن آگاه شده ام و باید آن را در کنار موارد متعددی بگذارم که از بلندپایگان دولت کنونی و سابق به یاد دارم. به هر حال به نظرم از این موارد چه به صورت اشخاص دوست و آشنا و چه اشخاص غریبه و گمنام بسیارند و البته وجه اشتراک همه شان علاوه بر کندن و بردن و دروغ گفتن در این است که بقیه را تا زمانی که همرنگ خودشان نشده اند مورد تمسخر قرار می دهند و از این بابت بلندپایگان و مردم عادی هیچ فرقی با یکدیگر ندارند. اگرچه دروغ گوئی ها و دزدی ها چه در سطح بلندپایگان و چه در سطح مردم عادی، که بنابر آن گفته معروف به دین حاکمان خود پایبند هستند و بیشتر از والدین خود به امیرانشان شباهت دارند، به خودی خود تاسف برانگیز است اما آنچه واقعا من را متاسف می کند به هدر رفتن گلو پاره کردن ها، شعار دادن ها، و امیدواری بعضی افراد و بویژه والدینم است که زمانی در خیابان های قم در انقلابی شرکت کرده اند و هنوز در خیال خود به آن وفا دارند که نتیجه اش چنین وضعی شده است. از یک سو امیران و بلندپایگانش مشغول دزدی و دروغ و تهمت و افترا به یکدیگر برای چنگ انداختن به قدرت و بستن بار خود و چند نسل پس از خود هستند و از سوی دیگر تعداد قابل توجهی از مردم عادی به تبعیت از آنها در هر جا که بتوانند و تا حدی که از عهده شان بر آید مشغول کندن و بردن و خوردن هستند. به همین اندازه نیز برای کسانی متاسفم که به جز رای دادن دستشان به هیچ جایی نمی رسد و البته قصد کندن و بردن و زندگی توام با دروغ بیشتر و رفاه بیشتر ندارند و پیش خود به اشتباه تصور می کنند که با پیروزی هر یک از کاندیداها شرایط کنونی تغییر محسوسی خواهد کرد.





[Powered by Blogger]   



Skype (by appointment)


آرشيو

October 12, 2003 December 14, 2003 December 21, 2003 December 28, 2003 January 04, 2004 January 11, 2004 January 18, 2004 January 25, 2004 February 08, 2004 February 15, 2004 February 22, 2004 February 29, 2004 March 07, 2004 March 14, 2004 March 21, 2004 March 28, 2004 April 04, 2004 April 11, 2004 April 18, 2004 April 25, 2004 May 02, 2004 May 09, 2004 May 16, 2004 May 23, 2004 May 30, 2004 June 06, 2004 June 13, 2004 June 20, 2004 June 27, 2004 July 04, 2004 July 11, 2004 July 18, 2004 July 25, 2004 August 01, 2004 August 08, 2004 August 15, 2004 August 22, 2004 August 29, 2004 September 05, 2004 September 19, 2004 September 26, 2004 October 10, 2004 October 17, 2004 October 24, 2004 October 31, 2004 November 07, 2004 November 14, 2004 November 21, 2004 November 28, 2004 December 05, 2004 December 12, 2004 December 19, 2004 December 26, 2004 January 02, 2005 January 09, 2005 January 16, 2005 January 23, 2005 January 30, 2005 February 06, 2005 February 13, 2005 February 20, 2005 February 27, 2005 March 06, 2005 March 13, 2005 March 20, 2005 March 27, 2005 April 03, 2005 April 10, 2005 April 17, 2005 April 24, 2005 May 01, 2005 May 08, 2005 May 15, 2005 May 22, 2005 May 29, 2005 June 05, 2005 June 19, 2005 June 26, 2005 July 03, 2005 July 10, 2005 July 24, 2005 August 14, 2005 August 21, 2005 August 28, 2005 September 04, 2005 September 11, 2005 April 09, 2006 April 16, 2006 April 23, 2006 April 30, 2006 May 07, 2006 May 14, 2006 May 21, 2006 May 28, 2006 June 04, 2006 June 11, 2006 June 18, 2006 June 25, 2006 July 02, 2006 July 09, 2006 July 16, 2006 July 23, 2006 July 30, 2006 August 06, 2006 August 13, 2006 August 20, 2006 August 27, 2006 September 03, 2006 September 10, 2006 September 17, 2006 September 24, 2006 October 01, 2006 October 08, 2006 October 15, 2006 October 22, 2006 October 29, 2006 November 05, 2006 November 12, 2006 November 19, 2006 November 26, 2006 December 03, 2006 December 10, 2006 December 17, 2006 December 24, 2006 December 31, 2006 January 07, 2007 January 14, 2007 January 21, 2007 January 28, 2007 February 04, 2007 February 11, 2007 February 18, 2007 February 25, 2007 March 04, 2007 March 11, 2007 March 18, 2007 March 25, 2007 April 01, 2007 April 08, 2007 April 15, 2007 April 22, 2007 April 29, 2007 May 06, 2007 May 13, 2007 May 20, 2007 May 27, 2007 June 17, 2007 June 24, 2007 July 01, 2007 July 08, 2007 July 15, 2007 July 22, 2007 July 29, 2007 August 05, 2007 August 12, 2007 September 02, 2007 September 09, 2007 September 16, 2007 September 23, 2007 September 30, 2007 October 07, 2007 October 14, 2007 October 28, 2007 November 04, 2007 November 11, 2007 November 18, 2007 November 25, 2007 December 16, 2007 December 23, 2007 December 30, 2007 January 06, 2008 January 13, 2008 January 20, 2008 January 27, 2008 February 03, 2008 February 10, 2008 February 17, 2008 February 24, 2008 March 02, 2008 March 09, 2008 March 16, 2008 March 23, 2008 March 30, 2008 April 06, 2008 April 13, 2008 April 20, 2008 May 11, 2008 May 18, 2008 May 25, 2008 June 01, 2008 June 08, 2008 June 22, 2008 July 06, 2008 July 13, 2008 July 20, 2008 July 27, 2008 November 23, 2008 December 07, 2008 December 21, 2008 January 04, 2009 January 11, 2009 February 01, 2009 February 08, 2009 February 15, 2009 February 22, 2009 March 01, 2009 March 08, 2009 March 15, 2009 March 22, 2009 March 29, 2009 April 12, 2009 May 03, 2009 May 17, 2009 May 24, 2009 May 31, 2009 June 07, 2009 June 21, 2009 July 05, 2009