چند ماه پيش يک سفارش کاري با موضوع تخليه ذهن برخي از کارکنان يک سازمان حرفه اي را قبول کردم. تعداد افراد مورد مصاحبه تقريبا ۲۰ نفر بود که بعضي به ميل خود و بعضي نيز به دليل دستور از بالا ناچار به همکاري بودند. روشي که استفاده کردم VFT نام دارد و سوالاتي که پرسیدم مشخصا در رابطه با کشف، آشکارسازي، و مکتوبسازي دغدغهها، نگرانيها، و اهداف کاري سازماني بود. يعني روش مذکور از همان ابتدا هيچ قصدي براي نور انداختن بر ابعاد شخصيتي يا رواني طرف مورد مصاحبه ندارد بلکه صرفا ابزاري مديريتي براي تدوين استراتژیهاي مشارکتي است. اما از آنجا که به هر حال سر و کار اين روش با ذهن طرف است در کنار آشکار سازي دغدغههاي حرفهاي و کاري برخي از ابعاد رواني - شخصيتي طرف مورد مصاحبه نيز تا حدودي آشکار ميشوند. متاسفانه بعضي از کارفرمايان که نتيجه اين فرآيند مصاحبه را مي بينند درخواستي خارج از تعهدات پيمانکاري من مطرح ميکنند، اينکه قضاوت خود را درباره شخصيت و ابعاد رواني کارکنان آنها نیز بيان کنم.
صرف نظر از جذابيت روانشناسي براي اکثر مردم به نظرم چنين درخواستهايي نشانگر يک تمايل يا کنجکاوي نامناسب برای سر در آوردن از ذهن ديگران بوده و به طور کلی انگيزه قوي بازجويي رواني ديگران غير موجه و غیر اخلاقی است. با اين وجود معمولا مشتاقان چنين کاري را به آزمونها و پرسشنامههاي نسبتا معروف روانشناسي ارجاع ميدهم. مثلا براي شناخت شخصيت يک فرد خاص استفاده از مدل پنج عاملي OCEAN، که در واقع بردارهاي پايه ذهن را تشکيل ميدهند، توصيه ميشود. يا اگر کسي درباره سلامت رواني کسي شک داشته باشد معمولا استفاده از آزمون MMPI توصيه ميشود و صرفا با یک قضاوت شخصی اتهام روانی بودن یا مشکل روانی داشتن به کسی زده نمی شود.
من اولا کنجکاوي بيش از حد درباره ابعاد روانی و شخصيتی ديگران را حتی با نیت خیر رساندن يک ضد ارزش تلقي ميکنم. به بیان دیگر ما نباید برای خود این حق را قائل باشیم که بخواهیم مهم ترین عرصه حریم خصوصی فرد یعنی وضعیت ذهنی- روانی اش را کاوش کنیم. دوما تا زماني که روشهاي علمي- تجربي مانند دو موردي که اشاره کردم قابل استفاده هستند، کاربرد حدس و گمانهاي بيپايه و اساس و مبتني بر تجربه شخصي را کاملا رد ميکنم. و نهايتا حتي در صورت موجه بودن بازجويي رواني و کاربرد روشهاي علمي، هیچگاه به نتايج به دست آمده صد در صد اتکا نميکنم. مخصوصا اگر قرار باشد نتايج اين آزمونها تنها مبناي توجيه کننده يک آزار چشمگير يا نوازش چشمگير شخص مورد نظر تلقي شود.
شما به تازگي با موقعيت تصميمي مواجه شده ايد که در نگاه اول بسيار جذاب به نظر ميرسد. اين موقعيت به صورت ورود به يک فضاي جديد و بسيار مطلوب تعريف ميشود. مثلا ميتوانيد تصور کنيد که به طور اتفاقي کليد يک قصر مجلل را به شما دادهاند و کافي است که وارد آن شويد. قاعدتا هيچ ترديدي نبايد داشته باشيد. نه تنها مطلوبهاي شما به دست ميآيند بلکه براي کسب آنها لازم نيست آنچنان هزينه اي را حداقل هنگام ورود تقبل کنيد. اما علي رغم همه اين جذابيتها بد نيست توجه کنيد که به طور ضمني قضاوتها و ارزيابيهاي متعددي درباره شرايط آينده در برنامه خود لحاظ کردهايد. چنين قضاوتها و ارزيابيهايي درباره شرايط آينده فرض ناميده ميشوند. به بيان ديگر شما چون درباره خيلي چيزها با عدم قطعيت روبرو هستيد آنها را فرض ميکنيد. بعضي از اين فرضها صريح، آشکار و شفاف هستند و بعضي ديگر ضمني و پنهان. بعضي از اين فرضها مشخصا به فرآيند ورود، بعضي ديگر به فرآيند ماندن، و بعضي ديگر به فرآيند خروج مرتبط هستند. اما افراد مختلف معمولا به خاطر همان جذابيت اوليه تلاش فکري خود را بيشتر براي آشکارسازي فرضها و بنابراين طراحي اقدامهاي لازم مرتبط با فرآيند ورود و ماندن صرف ميکنند. به بيان ديگر اکثر فرضهاي مرتبط با فرآيند خروج به طور ضمني در برنامه لحاظ شده و بنابراين آنچنان توجهي را به خود جلب نميکنند. همين عدم توجه به فرضهاي مرتبط با خروج ميتواند در آینده دردسر ساز شود. به طور کلي يک فرض ضمني تا زماني که نقض نشده است آنچنان توجهي را به خود جلب نميکند و زماني هم که نقض ميشود ديگر آنقدر دير شده است که عملا طراحي اقدامهاي لازم نميتواند کافي و رضايتبخش باشد. بنابراين اگر کسي بتواند فرضهاي ضمني مرتبط با فرآيند خروج را به خوبي آشکار و صريح سازد اين فرصت را براي خود فراهم ميکند که با طراحي اقدامهاي لازم خود را از قرار گرفتن در موقعيتهاي آزاردهنده نجات دهد. مجموعه همه اقدامهايي که به اين صورت طراحي ميشوند در صورتي که سازگار با يکديگر باشند در واقع استراتژي خروج را مشخص ميکنند.
طبيعتا مهمترين فرض ضمني که هنگام ورود به فضاي جديد و بسيار مطلوب در ذهن داريد اين است که
شما هيچگاه ناچار به خروج نخواهيد شد.
البته گرايش ذهني ما بويژه در همان بدو ورود بيشتر به اين سمت است که اصلا چنين چيزي را واقعيت تلقي کنيم و نه يک فرض. در حالي که به هر صورت چنين برداشتي يک قضاوت يا ارزيابي درباره برخي از ويژگيهاي غير مطمئن دنياي آينده است و در نتيجه برنامه ورود و ماندن را تحت تاثير قرار خواهد داد. البته نگاه ديگري به اين فرض ميتوان داشت و آن را به صورت
شما هيچگاه تمايل به خروج نخواهيد داشت.
بيان کنيد. اما چون فرض اول به نوعي خارج از کنترل و فرض دوم به نوعي تحت کنترل شخص است بهتر آن است که به همان اولي بسنده شود. به هر حال اگر فرض ضمني ياد شده نقض شود، که اتفاقا در اکثر موارد همين طور هم می شود، آنگاه بررسي فهرستي طولاني از فرضهاي ضمني و مرتبط با همين موضوع ضرورت پيدا ميکند. مهم ترين فرضهاي ضمني مرتبط عبارتند از:
براي خروج حداقل يک راه وجود خواهد داشت.
براي خروج راههاي مختلف وجود خواهد داشت.
زمان خروج به دلخواه تعيين خواهد شد.
پشتيباني لازم هنگام خروج فراهم خواهد شد.
فضاي جايگزين ورود و ماندن براي زمان پس از خروج وجود خواهد داشت.
پشتيباني لازم براي پس از خروج وجود خواهد داشت.
پيامدهاي خروج صرفا به خود شما مربوط خواهد شد.
هيچ کسي مانع خروج شما نخواهد شد.
توان و انرژي موجود براي غلبه بر لختي ماندن کافي خواهد بود.
فرآيند خروج آنچنان هزينه يا ناراحتي تحميل نخواهد کرد.
راه ورود به سادگي قابل تبديل به راه بازگشت خواهد بود.
شکي نيست که پس از مکتوبسازي و شفافشدن اين قضاوتها يا ارزيابيها، که تحت عنوان فرض شناخته ميشوند، طراحي اقدامهاي مرتبط تسهيل ميشود. کافي است از خود بپرسيد اولا چه کار بايد کرد که فرضهاي فهرست شده در بالا حتي الامکان نقض نشوند و دوما اگر به هر صورت نقض شدند آنگاه همين امروز چه بايد کرد تا براي زمان نقض شدن آنها بهتر آماده باشيد. مجموعه اقدامات يا تمهيداتي که به اين ترتيب انديشيده مي شوند، در صورت سازگاري با يکديگر، استراتژي خروج شما را مشخص ميکنند.
چند هفته پيش به توصيه يکي از دوستان نسخه اي از يک فيلم تازه معروف شده را تهيه و تماشا کردم. عنوان فيلم اين بود: No Country for Old Men. به جز لهجه تگزاسي بعضي هنرپيشگان که از شنيدن آن خوشم مي آيد به نظرم موضوع داستان و چگونگي روايت آن خيلي جذاب نبود. حتي به نظرم در بعضي موارد که به طور ضمني سرنوشت گرائي معرفي شده و القاي اين مفهوم که مرگ و زندگي آدم ها گاهي اوقات درست به اندازه شير يا خطر کردن يک سکه رخدادي تصادفي است، افکار مزخرفي تبليغ مي شد. اما نکته جالبي که در اکثر فيلم هاي سينمايي به آن بيشتر توجه مي کنم نمايش درمان زخم خورده هاي تنهاست. صحنه هاي درمان توسط خود در اين فيلم که بویژه خونريزي را واقعي تر نمايش مي داد به نظرم جالب بودند. اينکه چطور بعضي کاراکترهاي زخمي ناچار بودند گلوله را از کتف يا پاي خود به تنهايي در آورند يا بازويي را که استخوانش خرد شده و بيرون زده است خود مراقبت کنند تا سالم شود. البته با وجود تماشاگر نمي توان صحنه هاي واقعي يک زخم خورده تنها را بازسازي کرد چرا که وجود يک يا چند چشم تماشاگر و بنابراين شاهد ماجرا به خودي خود نافي تنهايي شخص است. به هر حال تماشاي چنين صحنه هايي که تلاش زخم خورده هاي تنها را براي معالجه و درمان خويش به تصوير مي کشد براي من جذاب است. اما دوست دارم که دنبال چيزي فراتر از اين باشم و آن تماشاي صحنه هاي درمان زخم خوردگان روحي تنهاست. البته شايد نتوان چنين صحنه هايي را به راحتي معالجه يک زخم جسمي به خوبي در قالب تصوير منتقل کرد چرا که تقريبا همه دردها و رنج ها و البته همه درمان ها فقط و فقط در ذهن فرد مي گذرد. شايد قالب رمان براي توصيف آنچه که بر زخم خوردگان روحي تنها مي گذرد مناسب تر باشد. شايد هم قالب يک وبلاگ بي نام و نشان که قاعدتا منعکس کننده آن چيزي است که در ذهن مي گذرد و توسط همان زخم خورده تنها نوشته مي شود از سينما و رمان بهتر و واقعي تر باشد.
رویای دانستن و شناختن آینده، رویای بزرگی است که تلاش بسیاری از آدمیان را در طول تاریخ معطوف خود کرده است. آینده در هر لحظهای در حال ساخته شدن است و هیچگاه از زمان نمیایستد جز آنگاه که زمان از حرکت باز ایستد. این تلاشها گاه در صورت جادوگر پیشگوی قبیله ظاهر میگشته است، گاه در ستارهشناسان پیشگوی و گاه در جام جهانبین جمشیدی. اما علم و شناخت علمی کودک ماجراجویی بود که به هر حوزهای، هر رویایی و هر تلاشی سرک میکشید و با پیوند میان شناخت علمی و رویای شناخت آینده بود، که حوزهی دانشی جدیدی سر بر آورد. حوزهای که اگر چه نسبت به بسیاری دیگر از حوزهها دیر ظهور بود، اما بسیاری فراگیر بود. آینده پژوهی واژهی عامی بود که غالبا وجه اشتراک بسیاری از این دست شناختهای علمی آینده فرض میشد.
آینده پژوهی در کنار واژههای بسیار دیگر مانند آیندهنگاری، پیشبینی، و آیندهشناسی به کاربرده میشود، که اگرچه در بسیاری از متون هم معنا و مترادف انگاشته میشود، اما تفاوتهایی نیز میان آنان میتوان ذکر کرد، تفاوتهایی که شاید چندان مقبولیت عامی نداشته باشد. در این نوشتار تلاش میشود تا معرفی اندکی از آن صورت پذیرد. این معرفی بر 4 محور عمده بنا میگردد، یعنی پیشینه، اهداف، پیش فرضها و ابزار آینده پژوهی.
چند روز پيش پيمان سپهري،از دوستان و همسايگان عزيز وبلاگي، که تخصص فراگير و علاقه زيادي به موضوعات زيست محيطي دارد در تهران ملاقات کردم. به خاطر همين تخصص و علاقه اي که دارد نسخه ديجيتال يکي از کتاب هايي که امروزه در محافل آينده پژوهي بحث داغي را موجب شده است به او دادم. اسم کتاب فروپاشي است و در تيتر فرعي آن صحبت از انتخاب جوامع براي ماندن يا نابود شدن به چشم مي خورد. در ضمن مطمئن نيستم که آيا به فارسي ترجمه شده است يا نه. به هر حال جرد دايموند، نويسنده کتاب، با نثري شيوا و تقريبا علمي نخست يک چارچوب مفهومي براي عبرت گرفتن از تاريخ تمدن هاي انساني معرفي کرده و سپس به کمک يک رويکرد تطبيقي دلايل شکست يا پيروزي جوامع و تمدن هاي گذشته مثلا تمدن هاي سرخپوستي يا جوامع ساکن ايسلند را بررسي مي کند. نکته تامل برانگيز و شايد نوآورانه اين نگرش تاريخي اين است که تقريبا اثري از تحليل هاي جامعه شناختي، فرهنگي، يا فلسفي در آن ديده نمي شود. بلکه محوريت بحث به موضوع محيط زيست و منابع لازم براي حفظ بقاي جوامع انساني اختصاص دارد. در واقع مقياس پنج نقطه اي دايموند که به صورت منفرد يا ترکيبي مسبب فروپاشي جوامع کهن شده است شامل تخريب محيط زيست و مصرف بيش از حد منابع، تغييرات آب و هوائي، منازعه با همسايگان متخاصم، از دست دادن همسايه ها و شرکاي دوست، و نهايتا چگونگي حل مشکل ها و معضلات مي شود. البته فضاي انتخاب در مواردي مثل تخريب يا عدم تخريب منابع در مقايسه با مثلا وجود همسايه هاي متخاصم نسبتا باز تر است. بي ترديد يکي از انگيزه هاي تاليف اين کتاب اعلام هشدار به جوامع پيشرفته کنوني و بويژه امپراتوري آمريکا است تا مبادا به سرنوشت جوامع پيشرفته يا امپراتوري هاي سابق دچار شوند. پيمان اگرچه هنوز کتاب را تا انتها نخوانده است ولي در همين آغاز اين سوال براي او مطرح شده است که اگر صرف نظر از طول مدت چرخه هاي زماني هميشه يک پايان محتوم براي جوامع پيشرفته متصور باشد پس تکليف عدم قطعيت ها چه مي شود. شايد چنين تفکري از بعضي جهات شبيه تز معروف نيچه يعني بازگشت جاودانه همان باشد. اولين پاسخي که مي توان به چنين سوالي داد ارجاع به نوشته خود جرد دايموند است که در مقدمه کتاب تاکيد مي کند لزوما اين طور نيست که همه جوامع پيشرفته اي که به نوعي با چارچوب پنج نقطه اي او بررسي شده اند در مورد آخر ضعيف عمل کرده باشند. يعني جوامعي بوده اند که هنوز هم سر پا هستند و در پرتو نظام هاي ارزشي خود راه حل هاي مناسب و اثربخشي براي حل مشکلات و معضلات يافته اند. در غير اين صورت عملا تاليف چنين کتابي فاقد ارزش خاصي بود. زيرا اگر سرنوشتي محتوم در انتظار جوامع پيشرفته امروزي باشد ديگر چه لزومي به تامل و تفکر و نقشه کشيدن براي پرهيز از آن و بنابراين چه لزومي به تاليف اين کتاب ۶۰۰ صفحه اي است. نکته ديگر را مي توان در قالب ديدگاه هاي رايج آينده نگري مد نظر قرار داد که اساسا شامل ديدگاه هاي استنتاجي، تحليل هدف، آینده هاي متعدد، و شهودي مي شود. ديدگاه استنتاجي همان چيزي است که اکثرا سراغ آن مي روند به اين ترتيب که مي کوشند داده ها و اطلاعات را جمع آوري کرده، به آن نظم بخشيده، قوانين يا الگوهايي را شناسايي کنند و نهايتا به استنتاج برسند. کاري که دايموند در کتاب فروپاشي تا حدودي از عهده آن خوب برآمده است. در واقع استنتاج دنبال الگو ، روند، چرخه، موج يا چيزي شبيه اين است. اما در ديدگاه تحليل هدف بيشتر از آنکه به داده هاي تاريخي اتکا شود افراد سراغ مقاصد و اهداف اشخاص کليدي و بازيگران موثر مي روند. دو فرض اساسي در اين ديدگاه عبارت است از نقش بسيار کليدي بعضي اشخاص در تعيين مسير آينده جامعه محلي يا جهاني و دومي وجود شعوري بالاتر از حد متوسط چرا که تحليل مقاصد اشخاص پرنفوذي که عملا بدون تفکر و بدون حساب و کتاب تصميم گرفته و اقدام مي کنند تقريبا بي معني است. در واقع شايد اصلا چيزي در مغز آنها براي تحليل علاقه مندان وجود نداشته باشد. يا شايد آنها خود آلت دست کسي ديگر باشند. ديدگاه بعدي که شايد ساده ترين برخورد با آينده در قالب آن تجلي مي کند اين باور را دامن مي زند که هر چيزي در آينده ممکن است اتفاق بيافتد. نه بررسي داده هاي تاريخي و استنتاج فايده اي دارد و نه بررسي مقاصد و اهداف انسان هاي تاثير گذار. اينکه آينده فراتر از دسترس عقل بشري اتفاق مي افتد و او بايد خود را مهياي هر اتفاقي بکند. البته چنين نگرشي آنچنان فايده اي هم ندارد. نهايتا در ديدگاه آخر که به ديدگاه ترکيبي نيز موسوم است ضمن اذعان به تعدد و چندگانگي آينده ها تحليل گر خود را از بررسي و ملاحظه داده هاي تاريخي يا مقاصد فردي و گروهي بي نياز نديده يا آنها را ناديده نمي گيرد. يعني خود را در موقعيي مي بيند که هم تا حدي به آنچه اتفاق افتاده است احساس پايبندي مي کند و هم تا حدي مستعد پذيرش هر آنچه که تا کنون بي سابقه يا غير منتظره بوده است. نگرش دايموند بيشتر متعلق به ديدگاه اول است و تقريبا اثري از ديدگاه هاي ديگر در افکار او ديده نمي شود. در واقع او صرفا در قالب همان مجموعه فضاي استنتاجي حرف هايي زده است و صدق گفتار او در همان مجموعه قابل بررسي است. به بيان ديگر صدق گزاره هاي او وابسته به سپهر معنايي است که انتخاب کرده است. خارج از آن سپهر ديگر گزاره هايش يا قابل نقد و تحليل نيستند يا به هر حال مي توان درباره صدق آنها ترديد کرده و بنابراين ابطال شده يا به چالش کشيده شوند.