::: وحيد وحيدي مطلق :::


















اطلاع از مطالب جدید اين وبلاگ
Enter Your Email


Powered by FeedBlitz

OR

 Subscribe in a reader



ابراهيم نقدي/ علي فاطمي/ پوريا ناظمي/ آيدين كسائي/ فرشته شریفی/ بهرام هوشيار يوسفي/ اصغر ابراهيمي/ پيمان سپهري/ محمدرضا گرامي/ منصور دهستاني/ سيد عليرضا حجازي/ محمد هدايت/ مجتبي لشكربلوكي / افشين شوآن / حامد قدوسي / صادق روزبهي / داريوش محمد پور / محمد سعيد حنائي كاشاني / مسعود بينش / فرنود حسني / سهيل نهرور / محمود صادق پور / يوسف عابدي / افشين دبيري / محمدرضا حق پرست /



Music: Asturias

Saturday, January 15, 2005

غربت




غربت بر دو نوع است غربت صوری- ظاهری وغربت فلسفی- ذاتی. آنکه در جایی سکنی گزیده است اگر با میل درونی نقل مکان کند شاید چند روزی به غربت صوری مبتلا شود. چون نمی بیند آنکه را همیشه می دیده است. چون چشمانش به رویت چهره یا چهره های دوست داشتنی خو گرفته است. چون گوشش به شنیدن صدایی گرم و دلنواز عادت کرده است. چون غربتش ریشه در انسانیت اش دارد. به ساده ترین بیان دلش در بند دل انسانی دیگر است و با مصاحبت او آلامش تسکین می یابد. البته شاید چنین کسی هیچگاه از روی میل برای همیشه از جایی که می شناسد فاصله نگیرد. این غربت لا ینحل نیست و غم آن بیشتر به این می ماند که از دست دخترکی بازیگوش عروسکش را بگیریم. بی شک روز های اول دلتنگی می کند. روز های اول اشک می ریزد. اما چیزی که زیاد است عروسک و بازیچه. می توان جایگزینی پیدا کرد. اما همیشه اوضاع اینگونه نیست. مثلا مسیر رویداد ها، حوادث و پیشامدها آدمی را به ترک جایی که می شناسد و انسانی که می پرستد وا می دارد. چون در این حالت عنصر اجبار پر رنگ تر است شاید فرد همیشه خود را به خاطر تصمیمی که گرفته ملامت کند و با خود بگوید اگر پیش از این به فکر می بودم اینگونه غافل گیر نمی شدم. این غربت نیز از جنس همان غربت صوری است ولی چون آدمی هنوز در دل و جان خود، مکان و زمان پیشین را تجسم می کند غربتش ظاهری است و در باطن تنها نیست. به او که نیست در خفا عشق می ورزد. باصدایی که در ذهن دارد با خیالی که از او ساخته است یا با عکسی که از آنجا یا او به یادگار گرفته است.خلاصه اینکه در غربت صوری همه فکر می کنند که من در غربتم در حالیکه نیستم و در غربت ظاهری همه فکر می کنند که من در غربت نیستم در حالیکه هستم و این را همچون رازی از دیگران پنهان می کنم. بعید است که غربت ظاهری انسانی را از پا در بیاورد مگر اینکه از تخیل و تجسم بی بهره باشد و نتواند در عوض واقعیت به مجاز پناه برد. شاید چنین کسی ذره ذره تحلیل برود، کم کم پیر شود، به تدریج ضعیف شود و نهایتا آرزو به دل بمیرد. اما غربت اگر فلسفی - ذاتی باشد جنس و کیفیت چنان دگرگون می شود که آدمی را به ناگاه با خود می برد. آنکه غریب فلسفی است دل به کسی یا جایی نمی بندد بلکه دل به زمانی نا معلوم و مکانی نا معلوم می بندد. او حتی اگر در بین مردم باشد حتی اگر با دوستانی حشر و نشر داشته باشد لحظه ای غم تنهایی اش تسکین نمی یابد. لحظه ای از خیال واقعی خود دست بر نمی دارد . می داند که تنها ست و تنها خواهد بود. می داند که در حصار دنیا چاره ای جز تحمل و صبر ندارد. شاید به کسی یا جایی ابراز محبت و علاقه کند ولی هیچگاه پایبند نمی شود. نه اینکه نمی خواهد بلکه نمی تواند. با هیچ جنس و سنخی آنچنان که باید و شاید الفت و نزدیکی ندارد. چون جنس خودش یکتاست. چون می داند که باید برود. چون می داند آنچه را نپاید دل بستن را نشاید. اگر او را به حال خود رها کنند شاید دوستداری های خود و داشتنی هایش را هر سال و ماه تغییر دهد. در ظاهر به همه کس و همه چیز دل بستگی نشان می دهد. اما این دل بستگی سطحی و بی مایه است و از عمق و ریشه بی بهره. غریب فلسفی معمولا دیر از پا در می آید ولی این زوال و نابودی بیشتر آنی و لحظه ای است تا تدریجی. شاید تا همین دیروز پر شور و نشاط در کنارت ظاهر شود و از زندگی و آینده با تو بگوید اما فردا خبر پروازش را بیاورند. پرواز در عالم ملکوت یا در عالم ناسوت یا در هر دو، بی آنکه اثری از خود بر جای گذارد.

با هر که سخن گفتم در خود گره اي گم بود

چون کرم شبان تابان مي تابي و مي تابم

بر هر که نظر کردم گريان و پريشان بود

چون ابر سبکباران مي باري و مي بارم

من درد محبت را هرگز به تو نسپردم

اين عقده ديرين را مي داني و مي دانم

بر مرثيه ام بنگر نقش رخ خود بيني

اين قصه غمگين را مي خواني و مي خوانم

مي خواني و مي خوانم





Friday, January 14, 2005

به ياد رفيق ژيواگو!




چند روزيه هواي تهران خيلي سرد و برفي شده. همه جا بوي مسکو و مخصوصا سيبري مي ده. من هم حسابي مريض شدم و تب کردم. نفسم بالا نمي ياد و گلوم هم مثل چي مي سوزه. ديروز که سرم حسابي داغ بود گفتم چه کنم که خدا رو خوش بياد. ديدم تماشاي فيلم دکتر ژيواگو در اين سرماي سوزان خيلي مي چسبه. البته وسط فيلم از صدا و سيما تماس گرفتن و گفتن شبکه يک تلويزيون يه برنامه زنده داريم از ۴ تا ۴.۴۵ به اسم آب و خاک مي خواستيم شما رو به مناسبت چاپ کتاب تفکر ارزشي مهمان کنيم. بعد از گرفتن موافقت کلي من قرار شد که روزش رو هماهنگ کنن و خبر بدن. اين فيلم دکتر ژيواگو جزو آثار کلاسيک تاريخ سينماست و بر اساس رماني به همين نام نوشته شاعر و نويسنده روسي، بوريس پاسترناک، ساخته شده. پاسترناک تحت تاثير جنبش ادبي و هنري فوتوريست ها (‌ آينده نگر ها )‌ قرار داشت. اولين مانيفست فوتوريست ها در سال ۱۹۰۹ توسط مارينتي نوشته شد. اين افراد به نوعي ستايشگر زيبايي هاي سرعت، حرکت، فنآوري و زندگي مدرن شهري بودن و دشمني سرسختانه اي با هر نوع دلبستگي به گذشته، تاريخ، موزه و ساختارهاي سنتي و قديمي و غيره داشتن. در ضمن به قول آرام بختياري از هر نوع شلوغ کاري، انقلاب و شالوده شکني استقبال مي کردن. پاسترناک در سال ۱۹۵۷ رمان حماسي- عاشقانه دکتر ژيواگو را تمام کرد اما به خاطر وجود چيزي به نام شوراي انقلاب فرهنگي در شوروي و سخت گيري ها و سانسورهاي فراوان نتونست اثر خود رو چاپ کنه. اون موقع سياست هاي فرهنگي در شوروي به اين صورت بود که هر داستان يا اثر ادبي بايد تا جايي که ممکنه از انقلابي ها تعريف و تمجيد کنه و در ضمن قهرمان داستان شخصيتي کاملا مثبت داشته باشه. چنين الزاماتي در مورد رمان دکتر ژيواگو صدق نمي کرد. حتي در بعضي موارد نويسنده به مخاطب مي فهمونه که مستضعفاني که شعار آزادي، عدالت و نان براي مردم سر مي دهند وقتي که به قدرت مي رسند درست شبيه مستکبران قبلي آزادي و عدالت را زير پا گذاشته و مشغول غارت ثروت هاي ملي به نفع خود مي شوند. سال بعد ترجمه ايتاليايي رمان و بعد از اون ترجمه انگليسي توجه جهانيان رو به اين داستان جلب کرد. به گونه اي که نهايتا در سال ۱۹۵۸ جايزه نوبل ادبيات به پاسترناک اعطا شد. اما به خاطر مخالفت ها، آزار ها و تهديد هاي انقلابي ها، پاسترناک مجبور شد اعلام کنه که جايزه نوبل رو قبول نمي کنه. سي سال بعد در زمان رهبري گورباچف و همزمان با اصلاحات اقتصادي- سياسي مجموعه آثار پاسترناک در شوروي و در همان مجله اي که سال ها پيش نقدي تند و مفصل عيله نويسنده منتشر کرده بود، چاپ شد. فيلمنامه دکتر ژيواگو به کارگرداني ديويد لين تا حد زيادي به رمان وفا دار مونده. در زبان روسي ريشه ژيواگو، کلمه ژيت هست به معني زندگي. در نتيجه اگه بخواهيم اسم دکتر ژيواگو رو ترجمه کنيم بايد گفت دکتر زنده دل، دکتر زندگي بخش، دکتر دوستدار زندگي يا چيز هايي شبيه اين.

اما خلاصه داستان:

يوري ژيواگو زماني که ده ساله است مادرش را از دست مي دهد. سرپرستي اش را اقوام نزديک به عهده مي گيرند. به مسکو مي رود و در دانشگاه مشغول تحصيل رشته پزشکي مي شود. همچون مادرش طبع هنري دارد و شعر مي گويد. عاشق تانيا مي شود که سال ها مثل خواهر و برادر در يک خانه با هم زندگي کرده ان و هول هولکي ازدواج مي کند. کشور در آستانه يک انقلاب قرار دارد. بلشويک ها بين مردم اعلاميه پخش مي کنن، تظاهرات برپا مي کنن و شعار آزادي، عدالت و نان سر مي دهند. نيروهاي تزار همه را به برف و خون مي کشند! حتي به زنها و بچه ها رحم نمي کنن. دختري زيبا به نام لارا که با مادرش زندگي مي کند به يک جوان انقلابي به نام پاشا دلبسته است. يوري ژيواگو و لارا اولين بار سوار بر يک قطار شهري به طور اتفاقي از کنار هم رد شدن. هر دو به يک اندازه از ديدن زيبايي ها زندگي شهري لذت مي بردن. البته اصلا روحشان خبر ندارد که قرار است در آينده عاشق همديگر شوند. مادر لارا که بيوه است از مردي به نام کاماروفسکي خوشش مي ياد. يک آدم پر نفوذ و پولدار که دوست شوهرسابقش است و در ضمن انقلابي ها را احمق خطاب مي کند. کاماروفسکي به عنوان يک مرد هوس باز از لارا بيشتر خوشش مي ياد. در ضمن با ازدواج لارا و پاشا مخالفت کرده و در يک فرصت مناسب به لارا تجاوز مي کند. مادر لارا که متوجه علاقه کاماروفسکي به دخترش شده خود کشي مي کند. دکتر ژيواگو براي اولين بار و با قصد معالجه مادر لارا به خانه آنها مي آيد. پاشا در يکي از تظاهرات زخمي مي شود. هفت تيري را براي مخفي کردن به لارا مي دهد. لارا با همان هفت تير در يک مهماني سعي مي کند که انتقام تجاوز کاماروفسکي را بگيرد. تيرش به خطا مي رود. پاشا همان جوان انقلابي که از بورژواهاي خوشگذران متنفر است با شهامت تمام لارا را از مهماني بيرون مي برد. دکتر ژيواگو هم در آن مجلس است و هر دو را تحسين مي کند. به زودي جنگ جهاني اول شروع مي شود و دکتر ژيواگو و پاشا هر دو به جبهه اعزام مي شوند. دکتر ژيواگو همسرش تونيا را ترک مي کند و پاشا نيز لارا و فرزند تازه به دنيا آمده اش را. برادر ناتني دکتر ژيواگو که او نيز انقلابي است با هدف ايجاد اخلال در کار ارتش تزاري و شکست روسيه داو طلب اعزام به جبهه مي شود. پاشا در جنگ زخمي و اسير آلمان ها مي شود. لارا که از سرنوشت او بي اطلاع است به جبهه مي آيد و در يک بيمارستان صحرايي دستيار دکتر ژيواگو مي شود. اين مدت طولاتي همکاري موجب مي شود که علاقه آتشيني بين آنها شکل بگيرد. البته هنوز شک دارند و کاري نمي کنند که مجبور شوند به همسر و شوهر خود بعد ها دروغ بگويند. جنگ تمام مي شود. لارا نااميد از پيدا کردن همسر مفقود الاثرش به روستاي دور افتاده يورياتين در منطقه اورال باز مي گردد. دکتر ژيواگو هم به مسکو مي رود. انقلابي ها به تدريج قدرت را در دست مي گيرند و براي او و خانواده اش که تاحدودي مرفه هستن مشکلات زيادي ايجاد مي کنند. آنها به ناچار سوار بر قطار در يک سفر طولاني به منطقه اورال مي روند تا در مزرعه شخصي خود زندگي کنند. دکتر ژيواگو سر راه پاشا را مي بيند که با نام مستعار استرلنيکف مشغول تعقيب و تار و مار کردن افراد وفادار به نظام سلطتني است. انقلابي ها خانه ويلايي مزرعه را به نام ملت مصادره کرده ان. مجبور مي شوند در کلبه اي ديگر ساکن شوند. دکتر ژيواگو که يک جنتلمن، شاعر و روشنفکر است کم کم از زندگي در مزرعه حوصله اش سر مي رود. به پيشنهاد خانواده به روستاي يورياتين مي رود تا از کتابخانه آنجا استفاده کند. در کتابخانه لارا را مي بيند. به لارا مي گويد که همسرش پاشا را ديده است. اينکه او فقط به اعدام ضد انقلابي ها فکر مي کند و اصلا نگران لارا و فرزندش نيست. رابطه عاشقانه آنها آغاز مي شود. دکتر ژيواگو بين مزرعه، جايي که تونيا هست، و روستاي يورياتن، جايي که لارا هست، از يک سو با تعهد و وظيفه اخلاقي و از يک سو با عشق و محبت راستين دست و پنجه نرم مي کند. تونيا خبر ندارد. زماني که قرار است فرزند دومش را به دنيا بياورد دکتر ژيواگو تصميم مي گيرد که به يورياتين برود و براي هميشه با لارا خداحافظي کند و همه چيز را براي تونيا اعتراف کند. لارا به مقدار فراواني آبغوره مي گيرد. تو رو خدا از پيشم نرو و از اين حرفا. هنگام بازگشت از يورياتين پارتيزان هاي ارتش سرخ دکتر ژيواگو را به زور با خود مي برند و نمي گذارند سراغ همسرش ،تونيا، برود. چند سال بعد در فرصتي مناسب از دست انقلابي ها فرار مي کند. اما خبري از تونيا و فرزندانش نيست. همگي به مسکو رفته اند و حکومت جديد آنها را از کشور تبعيد کرده است. خوشبختانه هنوز لارا در يورياتين است. زندگي دوباره شيرين مي شود. تا اينکه سر و کله ويکتور کاماروفسکي پيدا مي شه. آدم منافقي که پس از پيروزي بلشويک ها به جاه و مقام جديدي رسيده و مي خواد به دکتر ژيواگو به عنوان يک فراري براي خروج از شوروي کمک کنه. لارا و دکتر ژيواگو کمک کاماروفسکي را رد مي کنن و او را با اردنگي از خانه بيرون مي اندازن. بعد از مدتي دکتر ژيواگو و لارا براي فرار از دست مردم فضول روستا به مزرعه مي روند و در خانه ويلايي که اکنون به يک قصر يخي تبديل شده است در تنور گرم شعر و عاشقي مي سوزند. دوباره کاماروفسکي پيداش مي شه. اصرار مي کنه که جون هر دوي شما در خطره. در ضمن خبر دستگيري استرلنيکف به خاطر تصفيه حساب هاي درون حزبي رو مي ده و اينکه پاشا يا همون استرلنيکف خودکشي کرده. دکتر ژيواگو به خاطر حفظ جون لارا اونو ترغيب مي کنه که با کاماروفسکي از کشور فرار کنه و خودش بعدا پشت سرشون بياد. لارا از دکتر ژيواگو حامله شده. اما اين دو تا باز همديگر رو گم مي کنن. سال ها بعد برادر تانتي دکتر ژيواگو که يکي از ژنرال هاي ارتش سرخ شده براي برادرش تو بيمارستان کار پيدا مي کنه و اونو از شر تعقيب انقلابي هاي تندرو خلاص مي کنه. دکتر ژيواگو که ناراحتي قلبي داره سوار بر قطار شهري قيافه لارا رو که کنار خيابون قدم مي زنه تشخيص مي ده. به سرعت پياده مي شه و دنبالش مي دوه. مي خواد داد بزنه لارا لارا! اما يک سکته ناقص مي کنه. يه کم ديگه که مي دوه دومين سکته رو مي کنه و وسط خيابون زير مجمسه يک انقلابي کمونيست جون مي ده بدون اينکه حرفش رو بزنه . لارا هم که متوجه حضورش نشده به راهش ادامه مي ده. اما وقتي که با خبر مي شه مي ياد در تشيع جنازه شرکت مي کنه و بعدش در دوران حکومت استالين مخوف گم و گور مي شه. برادر ناتني هم بالاخره روزي دختر دکتر ژيواگو و لارا رو پيدا مي کنه. دختري که ذوق هنري داره و ساز مي زنه و اصلا نمي دونه که شاعر معروف، دکتر ژيواگو، پدر اون بوده.




Wednesday, January 12, 2005

آسمان عشق من و تو



در بياباني بي آب و علف تنها مانده ايد

حاضريد براي نوشيدن جرعه اي آب آنچه را که داريد فدا کنيد

ناگهان ماري مي آيد و همسفرت را نيش مي زند

مار سمي است و به زودي جانش را خواهد گرفت

در دنيا فقط همين يار و همدم را داري

هراسان به اين سو و آن سو مي روي

کمک کمک!

اما فقط پژواک فرياد خود را مي شنوي

غريزه ات مي گويد بهتر است بر سر بيمار بنشيني

مي نشيني و جان کندنش را تماشا مي کني

نگاه التماس آميزش آزارت مي دهد

نمي داني چه کني

گريه کني يا از ناتواني ات خشمگين باشي

نگاهي به آسمان مي اندازي

برقي در چشمانت مي درخشد

بر مي خيزي تا مار سمي را پيدا کني

چند لحظه بعد نگاهي به چشمان بي فروغ همسفرت مي اندازي

و نگاهي از سر نفرت به مار

دهانش را باز مي کني

و روي دست خود مي گذاري

دردي عميق را حس مي کني

و کم کم ضعيف مي شوي

روز بعد من بالاي سرت مي رسم

جنازه ات را به خاک مي سپارم

و يارت را که معجزه آسا زنده مانده

به غنيمت با خود مي برم

و نگاهي به نشانه شکر و سپاس به آسمان مي اندازم.




Tuesday, January 11, 2005

بضاعتي نداريم و فکنده ايم دامي



که برد به نزد شاهان ز من گدا پيامي
که به کوي مي فروشان دو هزار جم به جامي
شده ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم
که به همت عزيزان برسم به نيک نامي
تو که کيميا فروشي نظري به قلب ما کن
که بضاعتي نداريم و فکنده ايم دامي
عجب از وفاي جانان که عنايتي نفرمود
نه به نامه پيامي نه به خامه سلامي
اگر اين شراب خام است اگر آن حريف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامي
ز رهم ميفکن اي شيخ به دانه هاي تسبيح
که چو مرغ زيرک افتد نفتد به هيچ دامي
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکي غلامي
به کجا برم شکايت به که گويم اين حکايت
که لبت حيات ما بود و نداشتي دوامي
بگشاي تير مژگان و بريز خون حافظ
که چنان کشنده اي را نکند کس انتقامي





Monday, January 10, 2005

انديشکده وحيد گردگيري شد.

عصر دانش
پیش به سوی انقلاب صنعتی دوم




ویژگی های انقلاب صنعتی دو قرن گذشته، که ما آن را تحت عنوان انقلاب صنعتی اول می شناسیم، استفاده از ماشین ها و ابزار آلاتی بود که توانمندی های فیزیکی انسان ها را گسترش داده و تقویت می کردند. به کمک این ماشین های جدید توانستیم کارهایی با اشیاء و مواد بکنیم که خارج از توان عضلات و ماهیچه های ما بود. همچنین کارهای خود را با سرعتی انجام دادیم که پیش از آن میسر نبود. در نتیجه در خلال این دوران جهان به معنی واقعه کلمه تشنه مواد خام و نیروی کارگر بود. اصل مائو مبنی بر اینکه " قدرت از لوله تفنگ بیرون می آید"، زمانی که وی آن را بیان کرد، درست بود. در واقع از طریق اعمال زور افراد می توانستند منابع طبیعی را تحت کنترل در آورده و مردم را به کار وادارند. اگر چه چنین طرز فکری موجب ظهور شاد ترین یا بهره ورترین کارگران نشد، اما به اندازه کافی خوب عمل می کرد.
ادامه...




جمله روز



يک فرد دانا و باهوش کسي است که مي تواند باهوش تر و داناتر از خود را استخدام کند.





[Powered by Blogger]   



Skype (by appointment)


آرشيو

October 12, 2003 December 14, 2003 December 21, 2003 December 28, 2003 January 04, 2004 January 11, 2004 January 18, 2004 January 25, 2004 February 08, 2004 February 15, 2004 February 22, 2004 February 29, 2004 March 07, 2004 March 14, 2004 March 21, 2004 March 28, 2004 April 04, 2004 April 11, 2004 April 18, 2004 April 25, 2004 May 02, 2004 May 09, 2004 May 16, 2004 May 23, 2004 May 30, 2004 June 06, 2004 June 13, 2004 June 20, 2004 June 27, 2004 July 04, 2004 July 11, 2004 July 18, 2004 July 25, 2004 August 01, 2004 August 08, 2004 August 15, 2004 August 22, 2004 August 29, 2004 September 05, 2004 September 19, 2004 September 26, 2004 October 10, 2004 October 17, 2004 October 24, 2004 October 31, 2004 November 07, 2004 November 14, 2004 November 21, 2004 November 28, 2004 December 05, 2004 December 12, 2004 December 19, 2004 December 26, 2004 January 02, 2005 January 09, 2005 January 16, 2005 January 23, 2005 January 30, 2005 February 06, 2005 February 13, 2005 February 20, 2005 February 27, 2005 March 06, 2005 March 13, 2005 March 20, 2005 March 27, 2005 April 03, 2005 April 10, 2005 April 17, 2005 April 24, 2005 May 01, 2005 May 08, 2005 May 15, 2005 May 22, 2005 May 29, 2005 June 05, 2005 June 19, 2005 June 26, 2005 July 03, 2005 July 10, 2005 July 24, 2005 August 14, 2005 August 21, 2005 August 28, 2005 September 04, 2005 September 11, 2005 April 09, 2006 April 16, 2006 April 23, 2006 April 30, 2006 May 07, 2006 May 14, 2006 May 21, 2006 May 28, 2006 June 04, 2006 June 11, 2006 June 18, 2006 June 25, 2006 July 02, 2006 July 09, 2006 July 16, 2006 July 23, 2006 July 30, 2006 August 06, 2006 August 13, 2006 August 20, 2006 August 27, 2006 September 03, 2006 September 10, 2006 September 17, 2006 September 24, 2006 October 01, 2006 October 08, 2006 October 15, 2006 October 22, 2006 October 29, 2006 November 05, 2006 November 12, 2006 November 19, 2006 November 26, 2006 December 03, 2006 December 10, 2006 December 17, 2006 December 24, 2006 December 31, 2006 January 07, 2007 January 14, 2007 January 21, 2007 January 28, 2007 February 04, 2007 February 11, 2007 February 18, 2007 February 25, 2007 March 04, 2007 March 11, 2007 March 18, 2007 March 25, 2007 April 01, 2007 April 08, 2007 April 15, 2007 April 22, 2007 April 29, 2007 May 06, 2007 May 13, 2007 May 20, 2007 May 27, 2007 June 17, 2007 June 24, 2007 July 01, 2007 July 08, 2007 July 15, 2007 July 22, 2007 July 29, 2007 August 05, 2007 August 12, 2007 September 02, 2007 September 09, 2007 September 16, 2007 September 23, 2007 September 30, 2007 October 07, 2007 October 14, 2007 October 28, 2007 November 04, 2007 November 11, 2007 November 18, 2007 November 25, 2007 December 16, 2007 December 23, 2007 December 30, 2007 January 06, 2008 January 13, 2008 January 20, 2008 January 27, 2008 February 03, 2008 February 10, 2008 February 17, 2008 February 24, 2008 March 02, 2008 March 09, 2008 March 16, 2008 March 23, 2008 March 30, 2008 April 06, 2008 April 13, 2008 April 20, 2008 May 11, 2008 May 18, 2008 May 25, 2008 June 01, 2008 June 08, 2008 June 22, 2008 July 06, 2008 July 13, 2008 July 20, 2008 July 27, 2008 November 23, 2008 December 07, 2008 December 21, 2008 January 04, 2009 January 11, 2009 February 01, 2009 February 08, 2009 February 15, 2009 February 22, 2009 March 01, 2009 March 08, 2009 March 15, 2009 March 22, 2009 March 29, 2009 April 12, 2009 May 03, 2009 May 17, 2009 May 24, 2009 May 31, 2009 June 07, 2009 June 21, 2009 July 05, 2009