::: وحيد وحيدي مطلق :::


















اطلاع از مطالب جدید اين وبلاگ
Enter Your Email


Powered by FeedBlitz

OR

 Subscribe in a reader



ابراهيم نقدي/ علي فاطمي/ پوريا ناظمي/ آيدين كسائي/ فرشته شریفی/ بهرام هوشيار يوسفي/ اصغر ابراهيمي/ پيمان سپهري/ محمدرضا گرامي/ منصور دهستاني/ سيد عليرضا حجازي/ محمد هدايت/ مجتبي لشكربلوكي / افشين شوآن / حامد قدوسي / صادق روزبهي / داريوش محمد پور / محمد سعيد حنائي كاشاني / مسعود بينش / فرنود حسني / سهيل نهرور / محمود صادق پور / يوسف عابدي / افشين دبيري / محمدرضا حق پرست /





Saturday, April 24, 2004

فيلمنامه




ديروز به سلامتي خودمون رفتيم سينما اين فيلم رو ديديم. اسمش Runaway Jury بود که ترجمه کرده بودن << هيات منصفه فراري>>. البته با توجه به موضوع به نظر مي رسيد که اشتباه ترجمه کردن. يکي از معاني ران اوي مي شه از کنترل خارج شده و خوب چون بعضي مترجم ها حوصله دقت بيشتر ندارن اولين معني که پيدا مي کنن رو مي نويسن و به مردم قالب مي کنن. اتفاقا دو تا هنر پيشه معروف آمريکايي هم توش بودن. بگذريم. يه کم به مغز مبارک فشار آورديم و سعي کرديم فيلم نامه رو پيگيري کنيم. داستان از اين قرار بود. چند سال پيش تو يکي از مدارس ايالت اينديانا هفت تير کشي مي شه و چند تا بچه کشته مي شن. از دو خواهر دو قلو که خيلي شبيه هم بودن يکيشون کشته مي شه. خانواده اين دختره و مخصوصا دوست پسرش خيلي سعي مي کنن شرکت هاي اسلحه سازي رو در دادگاه مقصر کنن تا هم غرامتي بگيرن و هم فعاليت شرکت هاي اسلحه سازي رو محدود کنن. اما خوب زورشون به وکيل هاي حرفه اي کمپاني هاي اسلحه سازي نمي رسه. چند سال بعد تو نيوارلئان يه هفت تير کشي ديگه مي شه و تقريبا ده نفر در جا مي ميرن. زن يکي از قرباني ها عليه شرکت اسلحه سازي شکايت مي کنه. قبل از تشکيل دادگاه بايد اعضاي هيات منصفه انتخاب بشن. فرآيند کار اينطوريه که از اقشار مختلف جامعه دعوت مي کنن که براي اداي وظيفه اجتماعي خودشون رو به دادگاه معرفي کنن. هر کدوم از اونها به ترتيب معرفي مي شن و بايد وکيل هاي شاکي و متهم هر دو موافق حضور فرد مذکور در هيات منصفه باشن. شرکت اسلحه سازي با استفاه از لشکري از متخصصان و کارشناسان خبره روانشناسي سعي مي کنه سوابق زندگي هر کدوم از اينها رو در بياره و فقط با کساني موافقت مي کنه که بتونه بعدا بخرتشون يا تهديدشون کنه. اون دوست پسره دختر اينديانايي هم يه جوري وارد هيات منصفه مي شه. با اين هدف که اينبار از طريق نفوذ در هيات منصفه شرکت اسلحه سازي رو مقصر اعلام کنه. از طرفي هم با دختره يک بازي نمايشي راه مي اندازن. دختره با هر دو طرف شاکي و متهم تماس مي گيره و بدون اينکه بگه با اون پسره عضو هيات منصفه رابطه اي داره مي گه که من راي هيات منصفه رو ۱۰ ميليون دلار مي فروشم اگه مي خواهيد پرونده رو ببريد بايد اين باج رو بديد. داستان کش و قوس هاي زيادي داره اما آخرش طرف متهم راضي مي شه که ۱۵ ميليون دلار بريزه به حساب دختره. طرف شاکي که تا مرز واريز پول نزديک مي شه آخر پشيمون مي شه و مي گه حتي يک سنت هم بهت نمي دم و منتظر شانس مي مونم. درست لحظاتي پس از واريز پول باج آدمهاي شرکت اسلحه سازي مي فهمند که اين دختره کي بوده و با اين پسره عضو هيات منصفه چه رابطه اي داره. خلاصه اينکه يه کلاه گنده مني سرشون مي ره. از اون طرف هم پسره تو هيات منصفه که نفوذ بالايي به دست آورده راي نهايي رو به صورت مجرم اعلام مي کنه.



اينطوري براي اولين بار يک شرکت اسلحه سازي محکوم به پرداخت ۱۱۰ ميليون دلار جريمه به خانواده قرباني مي شه و بقيه هم شير مي شن که پوز اسلحه ساز ها رو به خاک بمالن. دختره و پسره هم که به آرزوي ديرين خودشون رسيدن و در ضمن ۱۵ ميليون دلار جيرينگي به جيب زدن بر مي گردن ايالت اينديانا پيش مادر دختره تا زندگي جديدي رو شروع کنن.

در حاشيه: من معمولا به خاطر شان و مقام والايي که دارم از فعل جمع استفاده مي کنم خلاصه اينکه معمولا تنها سينما مي رم. پا نشيد بريد پيش مامانم بگيد اين بچه مشکوک مي زنه.





Friday, April 23, 2004

فيلم مليح



بعضي فيلم ها اينقدر مليحن که آدم وسوسه مي شه بره سينما ببينه. من تا حالا هيچ وقت داستان هيچ فيلمي رو پيگيري نکردم . فقط از ديدن صحنه هاي فيلم لذت مي برم. فکر کنم بايد در عادت فيلم نگاه کردنم کم کم تجديد نظر کنم. اين دفعه سعي مي کنم ببينم داستان فيلم چيه بلکه فيلم نامه نويس تنش توي قبر نلرزه.




نظرخواهي

بنابر در خواست يکي از دوستان که حرفش رو تقريبا هميشه گوش مي دم به اين وبلاگ سيستم نظرخواهي آنلاين اضافه کردم. اگر نظرات وارد شده خارج از محدوده ادب باشه يا بوي سياسي بده يا به موضوع نوشته بالاي آن بي ربط باشه پاک مي شه. در ضمن نوشته هاي تبليغاتي اگر به سايت هاي اروتيک يا سياسي يا ضد ديني لينک بدهند پاک مي شوند.




حس ششم

چند روز پيش نشسته بودم و مشغول مطالعه و کار. يکي از دوستان صميمي اومد گفت فلاني من دارم مي رم مسافرت تو هم پاشو بريم. يه کم مردد بودم. اصرار مي کرد و مي گفت تو که به کسي جواب پس نمي دي پاشو بريم ديگه. گفتم از اون جهت راست مي گي هر وقت عشق کنم هر کاري بخوام مي کنم ولي مامان امشب به خاطر من فلان غذا رو درست کرده خوب نيست زنگ بزنم بگم ما رفتيم که بريم. خيلي اصرار کرد و کم کم داشتم راضي مي شدم. يه کم به حس ششم رجوع کردم و گفت نري بهتره . ما هم گفتيم هر چي دلمون بگه همونه. امروز خبر آوردن که تصادف کردن و اتفاقا يکي از همسفران له و لورده شده. گفتيم اين حس ششم عجب خوب کار مي کنه وگرنه الان ريق رحمت رو سرکشيده بوديم. امروز هم موقع برگشتن به خونه دوباره حس ششم کرمش گرفت که بچه برو يه کم تو خيابون قدم بزن مي خوام يه چيزي نشونت بدم. گفتم جهنم ضرر. مي ريم يه کم تو خيابون ولگردي کنيم. اين چشمهاي عقابي هم که همش اين ور و انور مي چرخيد که يه دفعه معشوقه سابق رو ديديم که سر و سامون پيدا کرده. کلي خوشحال شديم و به اين حس ششم گفتيم که هر وقت بچه دار شد دوباره خبرمون کنه کجا بريم. ياد دوران دانشجويي افتادم که يه شب يکي از بچه ها دوستش رو آورده بود پيشمون. شروع کرد تعريف کردن که ايشون آقاي مهندس فلان هستن و تو اين زمينه ها تو ايران رو دست ندارن. طرف که خيلي زود پسرخاله شده بود بهم گفت خوب شما چي مي خونيد چه تخصصي داريد ما هم سريع گفتيم راستش رو بخواهيد آب حوض مي کشيم. پير زن خفه مي کنيم و دختر هم شوهر مي ديم. حالا بعد از چند سال که آب حوض کشيدن و دختر شوهر دادن رو کهنه کرديم بايد بريم سراغ پير زن. البته عقل و منطق مي گه با پير زن بايد ازدواج کرد تا بلکه پول و پله اي بعد از مرگش نصيب آدم بشه. نمي دونم اين حس ششم من چرا اصلا هيچ علاقه اي به پير زنها نداره.




Thursday, April 22, 2004

چقدر سخته

چقدر سخته که آدم به زبان انگليسي فکر کنه و مقاله اي نسبتا سنگين بنويسه تا
يه مجله آمريکايي چاپش کنه و هم زمان به يک آهنگ عربي بسيار دوست داشتني گوش بده و در ضمن حواسش به مادرش هم باشه که با قند پارسي مشغول تعريف کردن اتفاقات روزمره هست و هر چند دقيقه يه بار از آدم جواب مي خواد.





Wednesday, April 21, 2004

معلم زندگي



چند روز پيش مراسم خداحافظي داشتيم. يکي از دوستان نزديک مي خواست از پيشمون بره يه جاي خيلي دور .فضاي وداع کاملا شرقي بود.

مي گفت:<< مطمئنم اونقدري که من دلم براي تو تنگ مي شه تو دلت براي من تنگ نمي شه.>>

گفتم:<< از يه جهت راست مي گي. چون معلم زندگي به من ياد داده که به چيز يا کسي دل نبندم. هر وقت که اين درس رو فراموش کردم خدا يا بنده هاش به زور يادم دادن. هنوز عروسک هاپوي کوچولوي خوشگلم رو يادم نرفته که چطور به زور ازم گرفتن و به جاش برام تفنگ پلاستيکي خريدن تا باهاش صدام رو بکشم.>>

يکي ديگه از دوستان که حاضر بود و چند ماهي مي شه که طلاق گرفته گفت:<< خوبه تو رو که ۲۵ سالته معلم زندگي حسابي تربيتت کرده ولي من با ۳۵ سال هنوز تربيت نشدم. >>

رو به دوست مسافر گفتم:<< خيالي نيست بچه جان من در شبانه روز ۲۵ ساعت آنلاينم هر جا که باشي مي تونم با يه کامپيوتر و خط تلفن همش برات ماچ و قلب بفرستم.>>





Tuesday, April 20, 2004

پرسش بنيادي

من نمي دانم که چرا بعضي مردم همه مشکلات، اشتباه ها ، ندانم کاري ها ، شکست ها و حماقت هاي خود را يک جا جمع کرده و اسمش را سرنوشت، تقدير و قسمت مي گذارند؟ اما در عوض خوب مي دانم که چرا وقتي قماربازان مي بازند مي گويند به فلانم!




Monday, April 19, 2004

به ياد نگار مکتب نرفته



خواجه دنيا و دين گنج وفا

صدر و بدر هر دو عالم مصطفا

جان پاکان خاک جان پاک او

جان رها کن آفرينش خاک او

هر دو عالم بسته فتراک او

عرش و کرسي قبله کرده خاک او

پيشواي اين جهان و آن جهان

مقتداي آشکارا و نهان

مهترين و بهترين انبيا

رهنماي اصفيا و اوليا

خواجه اي کز هر چه گويم بيش بود

در همه چيز از همه در پيش بود

آفرينش را جزو مقصود نيست

پاک دامن تر از او موجود نيست

وصف او در گفت چون آيد مرا

چون عرق از شرم خون آيد مرا

او فصيح عالم و من لال او

کي توانم داد شرح حال او

وصف او کي لايق اين ناکس است

واصف او خالق عالم بس است

اي جهان با رتبت خود خاک تو

صد جهان جان خاک جان پاک تو

انبيا در وصف تو حيران شده

سرشناسان نيز سرگردان شده

اي طفيل خنده تو آفتاب

گريه تو کارفرماي سحاب

يا رسول الله بس درمانده ام

باد در کف خاک بر سر مانده ام

بي کسان را کس تويي در هر نفس

من ندارم در دو عالم جز تو کس

يک نظر سوي من غم خواره کن

چاره کار من بيچاره کن

از درت گر يک شفاعت در رسد

معصيت را مهر طاعت در رسد

اي شفاعت خواه مشتي تيره روز

لطف کن شمع شفاعت بر فروز





Sunday, April 18, 2004

سفرنامه شيراز

قسمت دوم



براي خواندن قسمت اول اينجا را کليک کنيد.

بازار وکيل نسبتا شلوغ بود و توش تقريبا همه چيزي پيدا مي شد. البته اکثرا به پوشاک و خوراک مربوط مي شد و محصولات هاي تک خيلي کم بود. کارهاي دستي عشاير که تو شيراز خيلي زياد ديده مي شدن جلب نظر مي کرد. چند جور شيريني جات هم ديديم و مزه کرديم. يکي از شيريني ها اسمش مسقطي بود. گرچه مطمئن نيستم املاش رو درست نوشته باشم. شبیه ژله و کمی کشسان و به رنگ ارغوانی یا قرمز. يه جور شيريني ديگه هم بود که بهش مي گفتن معجون. توش همه چي بود از خلال بادوم گرفته تا خلال پسته و کنجد و چيزاي ديگه. معمولا از خوردن چيزهاي کمرپرکن مثل اين معجونها پرهيز مي کنم اما وسوسه شدم و مزه کردم و دو سه تا هم سوغاتی خریدیم. بناي بازار مال دوره زنديه بود ولي خيلي خوب مونده بود سقفهاي بلند و آجر کاري با سوراخ هاي منظم براي نورگيري. همينطور که راه مي رفتيم و اينور و انورو نگاه مي کرديم يه صدايي توجهم رو جلب کرد. دو نفر داشتن به زبون عبري حرف مي زدن. به اميد گفتم مگه هنوز تو شيراز يهودي پيدا مي شه . گفت آره ولي خيلي کمن. گفتم با اون دادگاه جاسوس ها ديگه فکر کنم اگه حلوا مجاني هم تو شيراز خيرات کنن يهودي ها پاشن برن اسرائيل. بعد رفتيم سراغ مسجد وکيل. وقتي که رفتيم تو کارگرها مشغول تعمير و سنگ گذاري حياط بودن. افراد محلي مي گفتن تا چند وقت پيش تو اين مسجد نماز مي خوندن اما چند وقتيه که براي نمازهاي بزرگ مثل نماز جمعه ملت مي رن جاي ديگه و ميراث فرهنگي هم مشغول تعمير و بازسازي شده. مثل اکثر جاهاي تاريخي کشور کاشي کاري هاي قشنگي داشت و معماريش هم جالب بود مخصوصا داخل مسجد که پر بود از ستون هاي خوشگلي از سنگ که خيلي قشنگ به صورت مارپيچي روش کنده کاري شده بود. در ضمن اولين توريست هاي خارجي رو هم تو مسجد ديديم. يه نکته جالب اينکه ورود کفار و غير مسلمون به داخل مسجد حرمت شرعي داره اما ظاهرا به ازاي گرفتن چند دلار اين حرمت شرعي زير سبيلي نقض مي شه. يه آقاهه اي که از ديدن اينهمه هنر تعجب کرده بود رو به من گفت آقا ببين ايراني ها اون موقع چي مي ساختن الان چي مي سازن هنوز استفاده نکرده خراب مي شه. گفتم تازه اينکه چيزي نيست برو ببين تو تخت جمشيد چي کار کردن کفت مي بره , مغزت سوت می کشه و احساس حقارت بهت دست می ده. منبر جالبي هم داشت اون هم کامل از سنگ بود رفتيم بالاش و عکس گرفتيم . منبر رو خيلي شيب دار ساخته بودند و پله هاش هم خرکي بود ولي وقتي اون بالا کسي مي شست مي تونست همه جاي مسجد رو به خوبي زير نظر داشته باشه. اون بالا بد جور احساس آخوندي و از بالا به مردم نگاه کردن بهم دست داده بود. در ضمن يه چيز رو خوب فهميدم اينکه چرا به قول علی شریعتی بعضي ها خودشون رو روحاني و بقيه رو جسماني فرض می کنن.



موقع خروج مي خواستم برم سراغ ارگ کريم خان که بقيه اظهار گشنگي کردن. همون نزديکي يه نفر با لباس سنتي ايستاده بود و يه دونه از اون تپانچه هاي عهد بوق به کمرش آويزون کرده بود به خيال اينکه حتما غذاي سنتي مثل آبگوشت دارن رفتيم تو اما توش هم حسابي مدرن بود و هم جز غذاهاي متعارف امروزي مثل چلوکباب و جوجه کباب چيز ديگه اي پيدا نمي شد. بعد رفتيم سراغ ارگ کريم خان. البته مردم شيراز بهش مي گفتن زندان. ظاهرا زمان قاجار و پهلوي از ارگ به عنوان زندان عمومي استفاده مي شده. با ديدن ارگ شيراز يه کم داغ ارگ بم تازه شد. اين يکي ارگ هم با اينکه خيلي سالم تر بود اما يکي از برج هاش مثل برج پيتزا کج شده بود و حسابی وصله و پينه اش کرده بودن. وقتي که رفتيم تو دليل اين کج شدگي معلوم شد . همون موقع که ارگ زندان شده بوده فاضلاب حمام مي رفته زير اين برجه و همين باعث نشست تدريجي شده. من مونده بودم با اون باغ پر از درخت نارنج و گل و بوته و اتاق هاي قشنگ و زيبا اينجا چطور زندان بوده. سگ اين زندان به هزار هتل شرف داره. مامان وقتي که مي خواست از پله ها بالا بره سختش بود. حق هم داشت فکر کنم کريم خان زند پاهاش اندازه غول باز مي شده . به مامان گفتم عوضش فردا مي ريم تخت جمشيد اينقدر پله هاش کوچيکن که اصلا احساس نمي کني داري بالا مي ري. براي ديدن حمام و خزينه بايد علاوه بر بليط ۲۰۰ يا ۳۰۰ توماني ميراث فرهنگي که موقع ورود مي گرفتي يه مقدار پول ديگه هم مي سولفيدي. ظاهرا قسمت حمام به بخش خصوصي واگذار شده بود و توش بستني و فالوده و انواع مختلف چايي با طعم میوه های جور واجور سرو مي شد. نشستيم مشغول چايي خوردن شديم. نوع معماري فضاي سر حمام خيلي آرامش بخش بود. مامان که تجربه استفاده از اين حمام ها رو در گذشته داشت کلي خوشش اومده بود. من بهش گفتم شما قديمي ها هم حمام رفتنتون خودش يه پروژه بوده . ما الان مي ريم يه دوش مي گيريم زود مي ياييم بيرون اصلا نمي فهميم کی رفتيم تو کي اومديم بيرون اين همه بند و بساط نداريم.

ادامه دارد...





[Powered by Blogger]   



Skype (by appointment)


آرشيو

October 12, 2003 December 14, 2003 December 21, 2003 December 28, 2003 January 04, 2004 January 11, 2004 January 18, 2004 January 25, 2004 February 08, 2004 February 15, 2004 February 22, 2004 February 29, 2004 March 07, 2004 March 14, 2004 March 21, 2004 March 28, 2004 April 04, 2004 April 11, 2004 April 18, 2004 April 25, 2004 May 02, 2004 May 09, 2004 May 16, 2004 May 23, 2004 May 30, 2004 June 06, 2004 June 13, 2004 June 20, 2004 June 27, 2004 July 04, 2004 July 11, 2004 July 18, 2004 July 25, 2004 August 01, 2004 August 08, 2004 August 15, 2004 August 22, 2004 August 29, 2004 September 05, 2004 September 19, 2004 September 26, 2004 October 10, 2004 October 17, 2004 October 24, 2004 October 31, 2004 November 07, 2004 November 14, 2004 November 21, 2004 November 28, 2004 December 05, 2004 December 12, 2004 December 19, 2004 December 26, 2004 January 02, 2005 January 09, 2005 January 16, 2005 January 23, 2005 January 30, 2005 February 06, 2005 February 13, 2005 February 20, 2005 February 27, 2005 March 06, 2005 March 13, 2005 March 20, 2005 March 27, 2005 April 03, 2005 April 10, 2005 April 17, 2005 April 24, 2005 May 01, 2005 May 08, 2005 May 15, 2005 May 22, 2005 May 29, 2005 June 05, 2005 June 19, 2005 June 26, 2005 July 03, 2005 July 10, 2005 July 24, 2005 August 14, 2005 August 21, 2005 August 28, 2005 September 04, 2005 September 11, 2005 April 09, 2006 April 16, 2006 April 23, 2006 April 30, 2006 May 07, 2006 May 14, 2006 May 21, 2006 May 28, 2006 June 04, 2006 June 11, 2006 June 18, 2006 June 25, 2006 July 02, 2006 July 09, 2006 July 16, 2006 July 23, 2006 July 30, 2006 August 06, 2006 August 13, 2006 August 20, 2006 August 27, 2006 September 03, 2006 September 10, 2006 September 17, 2006 September 24, 2006 October 01, 2006 October 08, 2006 October 15, 2006 October 22, 2006 October 29, 2006 November 05, 2006 November 12, 2006 November 19, 2006 November 26, 2006 December 03, 2006 December 10, 2006 December 17, 2006 December 24, 2006 December 31, 2006 January 07, 2007 January 14, 2007 January 21, 2007 January 28, 2007 February 04, 2007 February 11, 2007 February 18, 2007 February 25, 2007 March 04, 2007 March 11, 2007 March 18, 2007 March 25, 2007 April 01, 2007 April 08, 2007 April 15, 2007 April 22, 2007 April 29, 2007 May 06, 2007 May 13, 2007 May 20, 2007 May 27, 2007 June 17, 2007 June 24, 2007 July 01, 2007 July 08, 2007 July 15, 2007 July 22, 2007 July 29, 2007 August 05, 2007 August 12, 2007 September 02, 2007 September 09, 2007 September 16, 2007 September 23, 2007 September 30, 2007 October 07, 2007 October 14, 2007 October 28, 2007 November 04, 2007 November 11, 2007 November 18, 2007 November 25, 2007 December 16, 2007 December 23, 2007 December 30, 2007 January 06, 2008 January 13, 2008 January 20, 2008 January 27, 2008 February 03, 2008 February 10, 2008 February 17, 2008 February 24, 2008 March 02, 2008 March 09, 2008 March 16, 2008 March 23, 2008 March 30, 2008 April 06, 2008 April 13, 2008 April 20, 2008 May 11, 2008 May 18, 2008 May 25, 2008 June 01, 2008 June 08, 2008 June 22, 2008 July 06, 2008 July 13, 2008 July 20, 2008 July 27, 2008 November 23, 2008 December 07, 2008 December 21, 2008 January 04, 2009 January 11, 2009 February 01, 2009 February 08, 2009 February 15, 2009 February 22, 2009 March 01, 2009 March 08, 2009 March 15, 2009 March 22, 2009 March 29, 2009 April 12, 2009 May 03, 2009 May 17, 2009 May 24, 2009 May 31, 2009 June 07, 2009 June 21, 2009 July 05, 2009