::: وحيد وحيدي مطلق :::


















اطلاع از مطالب جدید اين وبلاگ
Enter Your Email


Powered by FeedBlitz

OR

 Subscribe in a reader



ابراهيم نقدي/ علي فاطمي/ پوريا ناظمي/ آيدين كسائي/ فرشته شریفی/ بهرام هوشيار يوسفي/ اصغر ابراهيمي/ پيمان سپهري/ محمدرضا گرامي/ منصور دهستاني/ سيد عليرضا حجازي/ محمد هدايت/ مجتبي لشكربلوكي / افشين شوآن / حامد قدوسي / صادق روزبهي / داريوش محمد پور / محمد سعيد حنائي كاشاني / مسعود بينش / فرنود حسني / سهيل نهرور / محمود صادق پور / يوسف عابدي / افشين دبيري / محمدرضا حق پرست /

Friday, June 12, 2009

عالم با عمل




یک بار یکی از دوستان سوالی نسبتا دشوار از من پرسید و ناچار شدم کمی تامل کنم تا جواب درستی بدهم. سوال این بود که آیا تو خودت از آنچه که آموخته ای یا به دیگران یاد می دهی در عمل هم استفاده می کنی. جواب من هم بله و هم نه بود. احتمالا جواب بله زیاد به توضیح بیشتر نیاز نداشته باشد. اما در مورد جواب نه توضیح این است که عموما دانشی که درباره آن نوشته ام و عمده مطالبی که بنابر قضاوت دیگران جالب است بیشتر از جنس دانش مدیر عاملی یا مدیر کلی است. یعنی معمولا اشخاصی با حوزه های کاری در این سطح عموما یا بیشتر به چنین مطالب یا نکاتی علاقه مند هستند یا به دردشان می خورد. اتفاقا تعداد قابل توجهی از دوستانی که از طریق این وبلاگ با هم آشنا شده ایم و این آشنایی یا به ملاقات حضوری یا مجازی انجامیده است این برداشت کلی را کاملا تایید می کنند. یعنی اینکه همگی بدون استثناء یا مدیر عامل یا مدیر کل بوده اند. در نتیجه علت اینکه من از تعداد زیادی مطالب در عمل استفاده نمی کنم تقریبا روشن است. من مدیر عامل یا مدیر کل جایی نیستم و نخواسته ام که باشم و بنابراین عمل به این علم در مورد شخص من مصداق ندارد و اشراف و علاقه مندی شخصی ام صرفا در حوزه نظری باقی مانده و بیشتر دیگران هستند که شاید دوست داشته باشند به آن عمل کنند.

اما مواردی هم وجود دارند که اصطلاحا به حرفی که خودم می گویم و به آن می رسم به طور مستمر عمل می کنم. یکی از این موارد مواقعی است که احساس می کنم که با احتمال۵۰ درصد يک فضاي نامتقارن علیه من شکل گرفته باشد. چيزي که در زبان عامه از آن تحت عنوان وضعيت چند نفر به يک نفر ياد مي شود. من در چنین شرایطی و برای بررسي وضعيت براي روشن تر کردن احتمال شکل گيري فضاي نامتقارن علیه خودم معمولا از شگرد خاصي که در این مطلب آن را بیشتر توضیح داده ام زیاد استفاده می کنم.

علاوه بر این تقریبا همیشه دوست دارم که بدانم بعضی اشخاص که بعضی ایده هایم را در عمل پیاده می کنند به چه نتایجی می رسند و گاهی اوقات نیز اگر بفهمم کسی ما به ازای واقعی و اجرایی بعضی ایده های خاص را پیدا کرده است بیش از حد خوشحال می شوم، مثلا اینکه آغازگری را پیدا کرده است که خود آغازگر خود است.

با این وجود به نظرم در بین همه این مطالب و حرف ها و نظریه ها جذاب ترین و جالب ترین و اثربخش ترین ما به ازای اجرایی و عملی احتمالا مرتبط با مفهوم تغيير مسير تاريخ در يک روز است. مخصوصا اگر کسی پیدا شود و بگوید که من اشتباه فکر می کرده ام واقعا خیلی خوشحال می شوم. اینکه علاوه بر حیطه پیش بینی منفعلانه افراد بتوانند از طريق پروژه‌هاي آينده‌نگاري مسير تاريخ را، به معني واقعي کلمه، در يک روز تغيير دهند.




نظرم عوض شد



مدتی پیش به این موضوع اشاره ای مختصر داشتم که بعضی افراد خیلی دگم هستند. یعنی به آسانی نظرشان را تغییر نمی دهند. شاید در بین افراد مختلف دانشمندان و اندیشمندان بیشتر در کانون توجه باشند. زیرا قاعدتا خیلی راحت از حرف و فکر خود عقب نشینی نمی کنند. من هم اگرچه نه زیاد دانشمند و نه اندیشمند هستم اخیرا به این نتیجه رسیده ام که درباره بعضی موضوعات باید تجدید نظر کنم. زیرا شواهد و مدارک انکار ناپذیری را علیه دیدگاه سابق خود می بینم. مشخصا در سه حوزه اصلی دیدگاه هایی داشتم و اخیرا آنها را کاملا کنار گذاشته ام.

اولین بحث به معماهای بزرگ هستی شناسی و انسان شناسی مرتبط است. اینکه مثلا منشاء حیات و انسان و کیهان چیست. اشخاص زیادی در این باره نظریه مطرح کرده اند و مشتاقانه در پی اثبات دیدگاه خود هستند و البته عده ای هم کمترین اهمیتی برای اثبات دیدگاه خود قائل نیستند و فقط دیگران را به پذیرش دیدگاه مطلوب خود مجاب می کنند. اگرچه برای همه آنها و تلاش شبانه روزی شان احترام زیادی قائل هستم و پیش از این با علاقه وافر آثار اکثر چنین اشخاصی اعم از سکولار و مذهبی را پی گیری می کردم اما باید بگویم که دیگر برای من دانستن منشاء حیات و انسان و کیهان در مقایسه با دانستن منشاء زبان اهمیت به مراتب کمتری دارد. پیش از این گاهی اوقات به موضوع منشاء ظهور زبان و اختلاف آن توجه می کردم مثلا یک بار که درباره فرضیات نه چندان پابرجا مرتبط با جهانی شدن فکر می کردم به یاد روایت تورات از نحوه اختلاف زبان ها افتادم و نتیجه گرفتم که صرف نظر از اینکه این روایت تا چه حد افسانه است و تا چه حد واقعیت است، باید گفت که ایجاد امکانی برای ترجمه آنی زبان ها به یکدیگر دست کمی از اختراعات بزرگی همچون اختراع خط و اختراع صنعت چاپ نخواهد داشت. بسیاری از سوء تفاهم های بین تمدن ها ناشی از آن است که آراء و نظرات یکدیگر را همراه با تاخیر و از طریق یک یا چند واسطه انسانی به دست می آورند. مخدوش شدن یا تحریف شدن پیام هایی که همراه با تاخیر و از طریق واسطه ها منتقل می شوند واقعیتی است که در به تعویق انداختن ظهور تمدن بشری جهانی سهم قابل ملاحظه ای دارد. یا اینکه یک بار دیگر ضمن رها کردن تعریف کاملا زيست شناختي از هم نوع بودن دو جانور اشاره کردم که دو جانور هم نوع يکديگر هستند اگر و فقط اگر يک رسانه ارتباطي هماهنگ کننده و مشترک براي انجام کارهاي گروهي داشته باشند. به بيان ديگر دو جانور که زبان يکديگر را مي فهمند هم نوع يکديگر هستند و بالعکس. خلاصه اینکه از این به بعد در مقایسه با رمز گشائی از منشاء حرف و کلمه و زبان و اختلاف آن در بین ما انسان برای من رمزگشائی از معمای منشاء کیهان، حیات، و انسان چندان اهمیتی ندارد.


دومین بحث به تشخیص واقعی بودن از غیر واقعی بودن بویژه در حیطه احساسات مربوط می شود. مدتی پیش که مشغول صحبت با یکی از مدیران عالی رتبه شرکتی خصوصی بودم تاکید می کرد که من دقیقا نمی توانم بفهمم که مثلا وقتی فلان کارمندم می گوید من را شما دوست دارم آیا واقعا دوست دارد یا ندارد. آیا می توانم از روی کلمات و جملاتی که استفاده می کند اطمینان پیدا کنم که نسبت به من چه احساسی دارد. در آن موقع یاد بعضی دیدگاه های فلسفی افتادم که در آن بر بدن و تن در تشخیص واقعی از غیر واقعی تاکید زیادی دارد. همیشه تصور می کردم که چنین دیدگاهی نسبت به واقعیت بیش از حد رادیکال است. در واقع بر مبنای این دیدگاه مثلا اگر کسی می گوید که من به تو علاقه دارم و با این وجود هیچ اتفاقی در بدنش رخ نمی دهد ادعای علاقه اش تو خالی است. قاعدتا ملاک بودن بدن برای تمییز قائل شدن بین واقعی از غیر واقعی کمی دشوار است. اگرچه اتفاقاتی مثل ضربان قلب، عرق کردن، رنگ پردیگی و موارد دیگری که نمی توان آنها را نام برد همگی اصطلاحا ماکرو و قابل مشاهده اند اما این فقط بخش ناچیزی از وضعیت بدن است. یادم هست زمانی که به توصیه پزشکی به یک آزمایشگاه مراجعه کردم و دیدم که یک آزمایشگاه پزشکی می تواند فهرست بلند بالائی از فاکتورهای میکروسکوپیک را با نمونه گیری از خون و ادرار و غیره به دست آورد تازه متوجه شدم که واقعا می توان بدن را ملاک تشخیص احساس واقعی از غیر واقعی قرار داد. اگرچه امروزه از لحاظ تکنیکی انسان ها دچار ضعف هستند و برای تعیین مقادیر عددی این متغیرهای کمی میکروسکوپیک در کنار عوامل ماکروسکوپیک قابل مشاهده مثل داغ شدن بدن و غیره هزینه ها و وقت گذاری و سختی های زیادی را باید تحمل کنند، اما به عنوان یک آینده پژوه باید بگویم که در آینده ای نه چندان دور این وضعیت تغییر خواهد کرد. یعنی به کمک فنآوری های پیشرفته ای مانند دستگاه هاي آزمايش سریع، حسگر های فراگیر، و دسترسي همه جائي به اطلاعات انسان قادر می شود که لحظه به لحظه نه تنها وضعیت متغیرهای میکروسکوپیک و ماکروسکوپیک بدن خود را مشاهده کند بلکه اگر استفاده از چنین فناوری های پیشرفته، ارزان و حتی پوشیدنی همه گیر شود و انقلاب جهانی تکنولوژی در همه ابعاد آن رخ دهد آنگاه هر کسی می تواند لحظه به لحظه شاخص های آنچه در بدن شخصی دیگر را می گذرد تحت نظر داشته باشد. در چنین دنیایی دیگر تاکید زیاد بر بدن و تن هنگام تشخیص واقعی از غیر واقعی آنچنان رادیکال به نظر نخواهد رسید و احتمالا تنها راه معقول فقط همین باشد.


سومین بحث به موضوع بر هیچ استواری همه چیز و ارزشگذاری منفی مربوط می شود. اگرچه الان درست به خاطر ندارم که اولین بار کجا به این موضوع توجه کردم ولی شخصی بود که با یک محاسبه ساده نشان داده بود که جهانی که ما در آن زندگی می کنیم پر از هیچ است. در واقع ابتدا در مقیاس اتم هیدروژن فاصله بین مدار الکترون و هسته را بررسی کرده بود و با چند محاسبه برآوری نشان داده بود که اگر جهان مادی ما در فشرده ترین حالت ممکن قرار بگیرد یعنی همه الکترون های جهان روی هسته ها بیافتند و کلا همه فضاهای خالی از بین بروند آنگاه ابعاد جهان به اندازه حیرت انگیزی کوچک می شود. به بیان دیگر آنچه که اکنون در جهان می بینم پر از هیچ است. به بیان خودمانی دنیای مادی یک حباب باد کرده است. یک بار دیگر نیز که با دوستی بحث ریاضی می کردیم وقتی به نظريه مجموعه ها رسیدیم و پرسيدم اعداد را چطور مي شود بر مبناي مجموعه ها تعريف کرد جواب داد که ساده است. صفر را تهي مي گيري. يک را مجموعه اي با عضو تهي در نظر مي گيري. دو را مجموعه اي با عضوهاي تهي و مجموعه شامل تهي (همان يک) در نظر مي گيري و الي آخر. به اين ترتيب مي توان قضيه هاي متعددي را اثبات کرد مثلا اينکه x به اضافه صفر مي شود x. آن موقع گفتم اين طور که تو مي گويي رياضيات بر پايه هيچ استوار است و جواب شنیدم که کاملا درست است. علی رغم اذعان به نقش هیچ چه در فیزیک و چه در ریاضی انگار تمایل شدیدی داشتم که این موضوع را نادیده بگیرم و به خود بقبولانم که بر هیچ استواری همه چیز معقول نیست. اما اخیرا متوجه شده ام معقول بودن یک بحث است و ارزشگذاری بحثی دیگر. نمی دانم که ما انسان ها دقیقا از چه مرحله ای نسبت به کلمه و مفهوم هیچ دچار ارزشگذاری منفی شده ایم و به راحتی با آن کنار نمی آییم اما حدس می زنم که با مالکیت و پول و موارد این چنینی بی ارتباط نباشد. در واقع شاید اگر در زمان کودکی و خردسالی به این فهم نسبت به نقش هیچ در فیزیک و ریاضی می رسیدیم آن را راحت تر می پذیرفتیم تا زمانی که در زمان بزرگسالی هیچ و مفهوم ناشی از آن برای ما بار ارزشی خاصی پیدا می کند. به هر حال من در این رابطه نیز نظرم عوض شده است و از بر هیچ استواری همه چیز دیگر احساس بدی ندارم و تلاش می کنم از این پس دنیای اطراف را از این دریچه نگاه کنم.




Thursday, June 11, 2009

آغازگری برای آغازگری



فرض کنید که شما قصد دارید مسبب یک سلسه رویدادهای مطلوب باشید یا می خواهید اقدام به تصمیم سازی کرده و بنابراین یک حرکت فردی یا گروهی را شروع کنید اما ظاهرا نمی دانید که از کجا و چگونه آغازگری را آغاز کنید. همین ترکیب لفظی به زیبایی یادآور مفهوم خود ارجاعی است.


مدتی پیش تلاش کردم که به صورت تئوریک درباره جرقه ها، جوانه ها، آغازگرها، ماشه ها، چشمه ها و موارد مشابه تاملاتی داشته باشم و همانطور که اشاره کردم یک نظریه قانع کننده مجموعه ای است منظم از ادعاها و گزاره ها درباره یک رفتار یا ساختار عام که فرض می شود بر روی دامنه ای گسترده از نمونه ها و مثال های خاص صدق کند.

پس از بررسی های تحلیلی و تجربی مختلف و نگاه به مساله از دریچه های متنوع به نظرم می رسد که بهترین ویژگی یک آغازگر علاوه بر اینکه باید واقعا آغازگر رویدادها یا تصمیم ها باشد این است که خط آغازگری در دوره زمانی مد نظر زنده مانده و هیچگاه متوقف نشود. به این منظور روش های متنوعی می توان پیشنهاد داد مانند اینکه به صورت منظم، مرتب، و مستمر آغازگرها را تقویت کرد و اصطلاحا حتی یک لحظه هم از آنها چشم بر نداشت تا کماکان منجر به رویدادها یا تصمیم های مطلوب شده و خط آغازگری پایدار بوده و بقاء داشته باشد.

اما اگر قرار باشد دو اصل ساده بودن و بهینه بودن را هنگام طراحی ماهیت آغازگری مد نظر قرار دهیم بهترین راه یا روش، استفاده از مفهوم خود ارجاعی است. البته خود ارجاعی به دو صورت قوی یا ضعیف ممکن است محقق شود. در حالت اول آغازگر مد نظر به گونه ای طراحی می شود که خودش در دل خودش قرار می گیرد. و در حالت دوم که بیشتر تداعی کننده مفهوم زنجیره آغازگرهاست تاکید اکیدی بر این همانی آغازگرها نمی شود و درجه ای از تفاوت یا تمایز بین آغازگر کنونی، قبلی و بعدی پذیرفته می شود.

بنابر آنچه گفتم به نظر می رسد که اگر کسی بتواند یک خود ارجاعی قوی را هنگام طراحی آغازگرها، جرقه ها، جوانه ها، ماشه ها، چشمه ها و موارد مشابه در عمل اجرا کند آنگاه تقریبا هیچ کسی قادر نخواهد بود حتی پس از گذشت چندین نسل خط آغازگری او را میرانده و آن را متوقف کند. در اینجا خود ارجاعی قوی به این معنی است که آغازگری را پیدا کنیم یا بسازیم که خود آغازگر خود باشد.




یادگیری عملی و بچه گانه



یکی از سوالاتی که تقریبا همیشه پرسیده می شود و افراد دنبال راه حل و توصیه هستند این است که چه کار کنیم زبانمان خوب شود. در واقع در اکثر موارد این چنینی و مشابه آن انتظار دارند که بگویم در کدام کلاس ثبت نام کنند یا کدام کتاب را بخرند و غیره. اما معمولا در پاسخ به اکثر سوالاتی که مرتبط با یادگیری هستند به جای توصیه های به ظاهر روشنفکرانه بر پیروی از راه های ظاهرا بچه گانه تاکید می کنم.

در واقع کسانی که می خواهند زبانی جدید را یاد بگیرند به تجربه زندگی در بین کسانی که به زبان خارجی تکلم می کنند دعوت می کنم و اگر امکان این کار را ندارند به راه حل های مشابه مانند چت و مکاتبه و تماشای فیلم و غیره سوق می دهم. اگرچه مطالعه و تحصیل و کتاب و درس در جای خود خوب است اما به نظرم یادگیری در عمل اساسی تر از هر چیز دیگری است.

مثلا هر از چند گاهی بعضی از اشخاص علاقه مند می پرسند که برای یادگیری مباحث آینده پژوهی کجا برویم و کجا درس بخوانیم و تقریبا همیشه جواب می شنوند که اکثر کسانی که به طور حرفه ای مشغول این کارها هستند در بخش عمومی و خصوصی و به صورت مشاور یا تحلیل گر یا برنامه ریز فعالیت می کنند. بنابراین بهترین راه یادگیری از آنها این است که از فرصت همکاری با آنها در یک پروژه مطالعاتی - پژوهشی جدی بهره مند شوید.

البته گاهی اوقات نیز بعضی توصیه های یادگیری عملی که به دیگران می کنم آنقدر عجیب و غریب است که شاید خودم هیچ وقت حوصله یا توان یا فرصت انجامش را نداشته باشم ولی با این وجود به نظر خودم مبنای نسبتا درستی دارد.

یک بار یکی از دوستان که متوجه شده بود من به این راحتی به کسی یا چیزی وابسته نمی شوم خیلی تاکید داشت بداند چه طور می شود وقتی لپ تاپ خراب می شود و من با اینکه تقریبا همیشه موقع بیداری پشت آن هستم احساس عادت به آن ندارم یا وقتی در یک جمع دودی هستم یک نخ می کشم و زمانی هم که کسی نیست اصلا نمی کشم یا وقتی بعد از مدتی طولانی رابطه کاری ام را با افرادی به راحتی قطع می کنم. در پاسخ به او پیشنهادی دادم که آن را ظاهرا جدی گرفت و البته خودم هنوز آن را امتحان نکرده ام. اینکه مدتی هر ماه در یک هتل زندگی کند. به این ترتیب احساس تعلق و وابستگی به محل سکونت شدیدا کاهش می یابد و شاید اثرش را روی دیگر وابستگی ها و عادتهایش بگذارد. البته شخصا نه کاملا بلکه تقریبا شبیه این شرایط را تجربه کرده ام. زمانی که به منزل بعضی دوستان مجرد رفت و آمد می کردم یادم هست که یک بار در یک هفته مشخص هر شب را در منزلی متفاوت بودم و اصلا از اینکه عادت های استراحت و زندگی ام مختل شود ناراحت نشدم. مشابه چنین وضعیتی را نیز کسانی دارند که بنابر اقتضای شغلی باید زیاد مسافرت کنند و در هتل های مختلفی اقامت کنند و با اشخاص رنگارنگی از راننده بگیر تا مسوول یک اداره رابطه های موقتی را برای کار و غیره ایجاد کنند.

یک بار دیگر هنگامی که با شخصی روبرو شدم که دوست داشت اصطلاحا پر رو شود و روابط عمومی و اجتماعی اش قوی شود در ابتدا می خواستم به او پیشنهاد برگزاری سمینار و سخنرانی کنم اما دیدم که ظاهرا حرف زیادی برای عرضه ندارد و اگر هم داشته باشد مخاطبان زیادی ندارد. در عوض به او پیشنهادی دادم که آن را ظاهرا جدی گرفت و البته خودم هنوز آن را امتحان نکرده ام. اینکه هر چند وقت یکبار در یکی از خیابان های شلوغ شهر یک نفر را به صورت تصادفی نشان کند و برود با او طرح دوستی بریزد و برای خود یک مدت یک ماهه در نظر بگیرد تا آنقدر به او نزدیک شود و اعتماد طرف را جلب کند که او را در منزل خود مهمان کند. تصور می کنم که چنین نقشه ها و برنامه هایی در پر رو تر شدن و قوی تر شدن روابط عمومی بی تاثیر نباشد.

به هر حال رویکرد یادگیری عملی و بچه گانه را تقریبا می شود در هر حوزه ای و با هر هدفی پیاده کرد و البته بهتر است همیشه توام با مطالعه و کتاب و درس خواندن و غیره باشد. یادم هست که سال ها پیش که مکتب های بعضی عرفای ایرانی را به دقت مطالعه می کردم می دیدم که تعداد قابل توجهی از آنها برای آموزش شاگردان خود دقیقا از همین رویکرد بهره می بردند. یعنی تا جایی که می شد کلاس نظری و بحث و گفت و گو را مختصر و مفید و کلاس عملی و تجربه ملموس را طول می دادند. اگرچه تقریبا هر کسی می داند از روی فقط کتاب راهنما نمی شود خلبان یا راننده شد اما بعضی افراد وجود دارند که دوست دارند با گذر کردن و جستن از مرحله یادگیری عملی یک شبه فقط با خواندن و مطالعه آنقدر بیاموزند که در همان بار اول تجربه مانند یک حرفه ای عمل کنند و این اساسا و کاملا اشتباه است. در واقع کسی با خواندن کتاب های بازاریابی یا کسب و کار یک کاسب موفق نمی شود مگر اینکه در کنار مطالعه حتما با چند تا کاسب معامله کند تا چند بار سرش کلاه بگذارند و چند بار هم او سر دیگران کلاه بگذارد.




Monday, June 01, 2009

ساده سازی




مدتی پیش یکی از دوستان عزیز که قصد داشت برخی از ایده هایی را که مطرح کرده ام عملا در شرکت خود پیاده کند خیلی گلایه می کرد که چقدر پیچیده نوشته ای و توضیح داده ای آیا نمی شود ساده تر و خلاصه تر موضوع را بیان کنی. طبیعتا مخالفتی نکردم و هر چه می توانستم تلاش کردم که بحث را ساده تر کنم تا انتقال و جذب و هضم آن راحت تر شود.

اما این موضوع کلا به نظرم جالب آمد که واقعا تفاوت ساده سازی با ساده انگاری چیست و به چه نکاتی باید در این رابطه توجه کرد؟ آنچه که تقریبا روشن است اینکه در دنیای کنونی و آینده دو روند تقریبا مخالف یکدیگر مشهود هستند. یکی پیچیده تر شدن هر چه بیشتر امور بویژه پس از آغاز عصر اطلاعات و دیگری گرایش یا تقاضای فراوان برای فهم پذیر کردن امور و بنابراین ساده تر شدن آنها. در نتیجه شاید اگر بگوییم که نیازمندی به علم و هنر ساده سازی رو به افزایش است خیلی اشتباه نکرده ایم. صرف نظر از فضیلت بودن یا رذیلت بودن گرایش به ساده سازی باید گفت که از بسیاری جهات ساده سازی اهداف عملی متنوع و متعددی را مانند آموزش سریع و اثربخش و تصمیم گیری به موقع و دقیق و همچنین تخمین و برآورد اولیه محقق می کند. مثلا مهندسان طراح عمران برای چک کردن محاسبات خود بدشان نمی آید که از فرمول های ساده و سرانگشتی استادکاران تجربی هم استفاده کنند. مانند اینکه یک حجم بتنی با کاربری مشخص به مترمکعب تقریبا چند کیلوگرم میلگرد می برد.

در دنیای مکانیک نیوتنی که در مقیاس های زمینی خوب جواب می دهد فرمول ساده ای به صورت اف مساوی ام آ واقعا حیرت انگیز است و معمولا دانشجویان مهندسی وقتی می بینند که مثلا استاد درس دینامیک تقریبا همه مسائل به ظاهر سخت را با همین فرمول ساده حل می کند تعجب می کنند. مشابه آن نیز در مکانیک جدید رخ می دهد که زمانی بعضی از افراد با افتخار تی شرتی را به تن می کردند که فرمول ساده منتسب به اینتشیتن روی آن نوشته شده بود ای مساوی ام سی دو. در نظریه آشوب و هندسه فراکتالی نیز عمده زیبایی قضیه در این است که مثلا یک فرمول ساده منجر به تولید اشکال و دینامیک واقعا پیجیده می شود.


شکی نیست که حاکم سازی چنین نگرشی در همه حوزه های فهم و دانش به غیر از آنچه که در دنیای مهندسی و فیزیک و ریاضیات دیده می شود و معمولا تحسین برانگیز است واقعا مورد نیاز است. حداقل در دنیای مدیریت که از جایگزینی ارزش ها به جای هدف ها صحبت می شود یکی از خواسته های اصلی ساده سازی و کمک به جذب پیچیدگی است.

در مباحث مرتبط با آینده نگاری نیز که روش سنایونگاری در آن تقریبا حرف اول را می زند ساده سازی و قابل فهم کردن تحولات و تغییرات برای رهبران و کارکنان سازمان بسیار کلیدی است. مثلا در یکی از روش های سناریونگاری شما نهایتا بر اساس دو نیروی پیشران کلیدی که عدم قطعیت و اهمیت بالایی دارند چهار سناریو یا آینده بدیل می سازید و به این ترتیب فضای فهم آینده را خیلی ساده می کنید.

نکته جالبی که معمولا هنگام استفاده از روش های مدل سازی یا شبیه سازی به آن اشاره می شود این است که همراه با افزایش پیچیدگی های مدل دقت آن نیز افزایش می یابد اما فهم پذیری و تفسیر پذیری آن تا حد مشخصی بیشتر شده و پس از آن همراه با افزایش بیشتر پیچیدگی فهم پذیری و کار کردن با مدل کاهش می یابد. در واقع همانطور که قبلا اشاره کردم تحلیل گران به منظور افزایش قدرت پیش بینی مدل های خود در تلاشی بیهوده می کوشند مدل ها را هر چه بیشتر پیچیده تر کنند. اما پیچیده تر کردن یک مدل به عنوان ابزاری برای کاهش عدم قطعیت غالبا شبیه این است که یک سگ دنبال دم خودش بیفتد. زیرا زمانی که آینده اساسا پیش بینی ناپذیر است، صرف نظر از اینکه به چه میزان جزئیات و پیچیدگی مدل افزایش داده شود، مدل قادر به پیش بینی قابل اطمینان تر آینده نخواهد بود.

خلاصه اینکه ساده سازی هم خیلی خوب است و هم خیلی مفید. مخصوصا اینکه اخیرا یک گرایش قوی در محافل علمی جهان برای عمومی سازی یا همگانی کردن یافته های علمی بوجود آمده است که از محققان می خواهد بدون استفاده از ادبیات تخصصی خود خیلی ساده و قابل فهم برای همه بگویند که نتیجه تحقیق آنها چه بوده است یا قرار است بشود تا بتوانند از حمایت های مالی و بودجه های عمومی استفاده کنند.

برای پیچیدگی و همچنین سادگی تعاریف خوبی ارائه شده است اما به نظرم اگر پا را فراتر از حوزه زبان فارسی بگذاریم حس بهتری نسبت به کلمات ساده و پیچیده پیدا خواهیم کرد. در زبان عربی از واژه بسیط برای رجوع به آنچه که ما ساده می گوییم استفاده می شود و کلمه مقابل آن مرکب است. پس می توان گفت که هر موضوعی یا امری که متشکل از چند چیز باشد ساده نیست. در یک تعریف نسبتا قوی تر و غربی تر این طور گفته می شود سیستمی پیچیده است که در آن عوامل متعددی وجود داشته باشند و همچنین روابط بین این عوامل نیز متنوع و متعدد باشد. در نتیجه اگر کسی بتواند به یک چیزی که جنبه بسیط و غیر مرکب داشته باشد دست یابد بطور بالقوه می تواند ساده سازی کند. درست مانند اصول هندسه یا نظریه مجموعه ها که بر اساس همان ها قضایا بسیار پیچیده ای ثابت می شوند.

در حوزه ها و رشته های دیگر نیز تلاش برای جست و جوی امر بسیط می تواند یک کلید راهنما باشد. آنچه را که همه چیز بر پایه آن استوار است پیدا کنید. مثلا تصور کنید شما دانشجوی رشته حقوق یا کارشناس امور قراردادها هستید و در برابر حجم فراوانی از مواد قانونی قرار می گیرید که باید آنها را یاد بگیرید. یک ساده سازی مناسب این است که دنبال روح حاکم بر قانون بگردید. هر وقت روح حاکم بر قانون را کشف کنید آنگاه در اکثر موارد اگر از شما امتحان تستی بگیرند می توانید تقریبا درست تشخیص دهید که آیا فلان چیز مبنای حقوقی دارد یا نه. در کشوری مانند ایران که اقتصاد دولتی دارد عمده قوانین تنظیم شده بین کارفرماها و پیمانکارها به نفع کارفرما یا همان دولت است. این همان روح حاکم بر قانون است. در صنعت سینما و فیلمنامه نویسی نیز یک ساده سازی برای خط سیر داستان ها و متن ها می تواند به این صورت باشد که در آغاز داستان یک مرد و یک زن با هم آشنا می شوند و پس از پشت سر گذاشتن مجموعه ای از ماجراها با هم عروسی می کنند و به پایان داستان می رسند.

اما مهم ترین نکاتی که هنگام ساده سازی باید مد نظر قرار گیرند عبارتند از:

1- یک موضوع جدید یا چیزی که برای شما ناآشناست همیشه در اولین تجربه خیلی پیچیده به نظر می رسد. پس منتظر بمانید تا حداقل چند ماهی با آن سر و کله بزنید یا دیگران برای شما توضیح بدهند تا بالاخره قضاوت کنید که آیا واقعا پیچیده است یا نه.

2- هیچگاه برای ساده سازی سراغ افراد غیر متخصص نروید. اگر قرار است ساده سازی انجام شود باید توسط اشخاصی صورت گیرد که از فهم و دانش و تخصص و تجربه کافی و زیاد درباره موضوع برخوردار باشند. خلاصه اش این می شود که مثلا ساده سازی های اقتصادی شخصی را که حتی یک واحد هم اقتصاد پاس نکرده است و درباره رابطه نرخ تورم و نرخ بیکاری نظر کارشناسی ساده و قابل فهم می دهد اصلا جدی نگیرید. من زمانی که یک کتاب راهنمای بسیار ساده تصمیم گیری را تحت عنوان انتخاب های هوشمندانه به دوستان و همکاران معرفی می کنم همیشه تاکید می کنم که مولفان کتاب پیش از نوشتن این کتاب مقالات و کتاب های به شدت تخصصی و پیچیده تولید کرده اند و فقط آنها هستند که می توانند این قدر ساده روش ها را بیان کنند. خلاصه اینکه مهم ترین معیار تشخیص ساده انگاری از ساده سازی این است که چه کسی و با چه سابقه ای این کار را انجام می دهد. البته ناگفته نماند که گاهی اوقات و نه الزاما همیشه اشخاص ساده انگار و به بیان خودمانی تر کمی تا قسمتی بی شعور می توانند به افراد متخصص و با تجربه که قصد ساده سازی دارند، ایده های خام اولیه خوبی را منتقل کنند.

یادم هست که یک بار سوار تاکسی بودم و راننده نسبت به تعداد زیاد رانندگان زن در خیابان ها و ایجاد راهبندان به خاطر احتیاط زیاد در رانندگی و رعایت مقررات خیلی شکایت می کرد. وقتی که از او پرسیدم آقای راننده شما فکر می کنید چرا تعداد زن های راننده زیاد شده اند در جواب شنیدم که خیلی ساده است دخترها می روند پسرها را خر می کنند و از آنها امضاء زیر مهریه های سنگین می گیرند بعدهم طلاق می گیرند و با پول مهریه یک ماشین می خرند و می آیند در خیابان ول می شوند! قطعا این یکی از مصادیق ساده انگاری است اما وقتی که در برابر یک جامعه شناس متخصص قرار می گیرد می تواند هنگام بررسی موضوع در مدل مفهومی خود به این مساله هم توجه کرده و فرضیه تحقیق بسازند که مثلا زن های مطلقه با پول مهریه چه کارهایی می توانند بکنند.

3- اگر متخصص یک رشته یا حرفه یا هر حوزه ای هستید ساده سازی را مرتبا و در همه شرایط تمرین کنید. در بین بازاریاب ها و کارآفرینانی که پول ندارند و به اصطلاح می خواهند مخ سرمایه گذاران را بزنند روشی تحت عنوان سخنرانی آسانسوری وجود دارد. اینکه شما به اندازه سوار شدن و پیاده شدن از یک آسانسور وقت دارید که مثلا با صد یا حداکثر دویست کلمه طرف مقابل را توجیه کنید. اینکه روی چه چیزهای مهمی تمرکز کنید و مانور دهید. اینکه اصل و اساس قضیه چیست. امر بسیط چه می تواند باشد. مثلا یک بار که یکی از دوستان که نسبت به قوانین نظام مهندسی ساختمان آشنا نبود وقتی پرسید روح حاکم بر این قوانین چیست من با یک سخنرانی آسانسوری گفتم از یک طرف شما باید مواظب باشید سقف روی سر آدم خراب نشود پس باید هر چه محکم تر و قوی تر بسازید و از طرف دیگر باید مواظب باشید خیلی گران نشود تا بتوان آن را خریداری کرد. خلاصه اش اینکه از یک طرف محکم تر از یک طرف ارزان تر. در نتیجه شما باید دنبال مقدار میلگرد بهینه ای بگردید که هم تیرها و ستون ها محکم شوند و هم زیاد گران نشود اینکه هر چقدر دلتان خواست میلگرد کار بگذارید تا حسابی محکم شود. یک بار هم که با یک شبکه تلویزیونی مصاحبه کردم دقیقا از روش سخنرانی آسانسوری استفاده کردم.

4- دید فرآیندی به خودی خود موجب می شود که در ساده سازی نسبت به کسی که از دید فرآیندی برخوردار نیست موفق تر باشید. اینکه شما یک سری ورودی دارید یک سری اتفاقات و پردازش ها که در آن میانه اتفاق می افتد و نهایتا یک سری خروجی. مثلا یکی از استانداردهای معروف مدیریت پروژه که تحت عنوان PMBOK شناخته می شود با نگرش فرآیندی تنظمی شده است. در هر موضوعی شما چند سند ورودی دارید و چند سند خروجی و در میانه آن بعضی کارها که باید انجام داد. اعمال نگرش فرآیندی خود به خود نگرش گام بندی را نیز منتقل می کند. اینکه برای هر روش اجرائی گام های متوالی را به دقت و خیلی ساده بیان کنید.

اگر از موضوعات غریبه و ناآشنا در نگاه اول نترسید و به آنها برچسب غیر ساده نزنید. اگر فقط به افراد متخصص برای ساده سازی آنچه که می گویند رجوع کنید و خودتان نیز با روش های مختلف مانند سخنرانی آسانسوری یا نگرش فرآیندی تمرین ساده سازی کنید آنگاه تازه متوجه می شوید که دنیایی که در آن زندگی می کنیم خیلی هم پیچیده نیست. در پایان بد نیست کمی راجع به این فکر کنیم که طرح مینیمالیستی صفحه گوگل چقدر در موفقیت مدل کسب و کار این شرکت موثر بوده است. به نظر من تاثیر آن از هر چیز دیگری بیشتر بوده است.




خوراک اطلاعاتی روتین



مدتی پیش در جمع بعضی از دوستان بودم و بحث الگوی مصرف رسانه ای و اطلاعاتی مطرح شد. ظاهرا بعضی از اشخاص دوست داشتند که بدانند من معمولا به صورت روتین چه چیزهایی را از کجاها می خوانم و یا چه مطالبی را پیگیری می کنم. در ابتدا احساس کردم که بعضی پیش خود فکر می کنند که کل سیستم شخصی من برای جذب اطلاعات محرمانه است یا مثلا کپی رایت دارد. در حالیکه اصلا این طور نیست. یعنی اگر کسی دوست دارد بداند می توانم به راحتی منابع و الگوهای خوراک اطلاعاتی را شفاف بگویم.

طبیعی است که علی رغم وجود یک عادت روزانه مورادی هم پیش می آید که به دلایل مختلف برنامه به هم می خورد. از طرف دیگر نمی شود دقیقا گفت که کدام مطالب یا اطلاعات را سرسری مرور می کنم و کدام یک را با تمرکز ذهنی. به هر حال اگر برای کسی جالب یا مهم است که بداند تلاش می کنم در زیر یک مرور کلی درباره خوراک اطلاعاتی روتین خود داشته باشم . پیش از بیان این خوراک ها بهتر است دو نکته مهم را اضافه کرد اول اینکه این فعالیت ها اکثرا جنبه اینترنتی و مکتوب داشته و کمتر شامل خوراک های اطلاعاتی شفاهی و دهان به دهان می شود و مشخصا شامل فعالیت های مرتبط با کار نمی شود، یعنی همه آنها صرفا جنبه سرگرمی و علاقه شخصی داشته و هیچ نفعی از بابت پیگیری یا مطالعه آنهاحاصل نمی شود و دوم اینکه چون مجرد هستم و فاصله ام را با دنیای زنان تاکنون حفظ کرده ام نسبت به اشخاص متاهل هم وقتم بیشتر است و هم اختیار وقتم را بیشتر دارم. الگوی خوراک اطلاعاتی که توضیح می دهم آنچیزی است که فعلا به آن پایبندم و ظرف شش ماه گذشته تغییر محسوسی نداشته است.

معمولا کتاب های اسکن شده را بروی لپ تاپ می خوانم و دقیقا نمی توانم بگویم در یک فصل سال چند کتاب را می خوانم. با این وجود مهم ترین معیار انتخاب علاوه بر امکان دسترسی به نسخه های دیجیتال کتاب مثلا از طریق دوستان، این است که کتاب های مذکور محصول تفکر تحلیلی – علمی – تجربی و نیز محصول تفکر شهودی و دیدگاه های نامتعارف منجر به خرق عادت باشند. عنوان کتابی که الان در دست مطالعه دارم این است: آنچه ما (دانشمندان) به آن باور داریم اما نمی توانیم آن را ثابت کنیم.


بخش زیادی از مطالب اعم از اینکه جنبه سرگرمی یا ارزش بالاتری داشته باشد را مرتبا از طریق ایمیل باکس دریافت می کنم. صفحه خانگی من موقع گشت و گذار در اینترنت نیویورک تایمز است. روزانه حداقل یکی از مطالب نیویورک تایمز را کامل می خوانم. معمولا هر روز عناوین اخبار جهان عرب را از طریق سرویس گوگل چک می کنم و حداقل سه مطلب یا گزارش خبری را بدون هیچ ترجیح خاصی کامل می خوانم. مشابها عناوین اخبار دنیا به زبان انگلیسی را از طریق گوگل چک می کنم. اگر مطلبی هم نظرم را جلب کنم کامل می خوانم.

در مورد رسانه های فارسی هر روز سایت آینده نگر را چک می کنم. عمدتا مطالب سایت بالاترین را هم مرور می کنم که توان ویژه و منحصر به فردی در گردآوری لینک های جالب از دید کاربران فارسی زبان امروزی دارد. تقریبا همه وبلاگ های دوستان فارسی زبان و انگلیسی زبان و بويژه کسانی را که در بالا اسم آنها آمده است به طور منظم چک می کنم. همچنین مطالب اشتراکی گوگل ریدر و فیس بوک بعضی از آنها را هم مرور می کنم. من مطالب هیچ یک از روزنامه های فارسی زبان را مستقیما نمی خوانم. کانال های ماهواره ای را هم تماشا نمی کنم. بخش خبری ساعت ۹ شب تلویزیون ایران را تقریبا هر شب کامل می بینم. سریال ها و فیلم های تلویزیون را هم نگاه نمی کنم اگرچه کلیت داستان بعضی از پربیننده ترین آنها را طریق کسانی که علاقه مند هستند متوجه می شوم. با وجود اینکه به فوتبال و کلا ورزش هیچ علاقه ای ندارم معمولا برنامه ۹۰ را تماشا می کنم چون به نظرم می رسد آنچه در این برنامه دیده می شود معرف خوبی برای پایین ترین سطح فرهنگ معاصر مردم ایران اعم از نوع برخوردها، نحوه تعاملات و انتقادات و پاسخ گوئی ها و از همه مهم تر زیر آب زنی ها و موارد مشابه است. تقریبا هر هفته نیز دو الی سه اثر سینمایی در قالب دی وی دی و با مضامین متنوع و مختلف محصول کشورهای مختلف تماشا می کنم.

چون عضو نسبتا فعالی در دو شبکه بین المللی مرتبط با آینده پژوهی هستم مطالب روتینی هم از این طریق دریافت کرده و در بحث ها مشارکت می کنم و نظر می دهم. یکی فدراسیون جهانی آینده پژوهی که عمدتا گرایش های روشنفکرانه دارد و دیگری شبکه آینده نگاری که عمدتا گرایش های انتفاعی و عملگرایانه تر دارد و عضو بورد آن به نمایندگی از منطقه خاورمیانه هستم.

در مورد آر اس اس هایی که مشترک شده ام سایت های آنها به شرح زیر هستند:

۱- مرور مقالات روزانه درباره آخرین پیشرفت های علمی در حوزه ادراک و فهم و شناخت انسان
۲- مرور مقالات روزانه درباره یافته های جدید و جالب علمی
۳- مجموعه مقالات و گزارش ها درباره پیشرفت های علم و فنآوری
۴- مجموعه مقالات و گزارش های جدید از سایت نوساینتیست
۵- مطالب جدید سایت دفتر مدیر اطلاعات ملی آمریکا
۶- مطالب و تحلیل های وبلاگ تخصصی کنترل سلاح های کشتار جمعی

نهایتا همانطور که قبلا گفتم از خدمات Google Alert استفاده می کنم. کلید واژه های مورد علاقه ای که برای گوگل تعریف کرده ام تا صفحات اینترنت را لحظه به لحظه رصد کند و در صورت آمدن مطلب جدیدی درباره یا توسط آنها خبر دهد، شامل موار زیر می شود.

۱-اسم چند نفر از اندیشمندان و آینده نگران معروف شامل
پیتر شوارتز که متخصص سناریونگاری است
جیمز دوار که بازنشسته اندیشگاه رند است
یحزقل درور که عضو کمیسیون وینوگراد است
رالف کینی که استاد نظریه تصمیم گیری است
استیون پینکر که استاد دانشگاه هاروارد است

۲- کلید واژه های نسبتا مهم شامل
‌Foresight
Scenario
Futures
Breakthrough
Singularity
RAND Corporation
Think Tank
Nuclear Program
Assumption-Based Planning
Value-Focused Thinking
Wild Card
سناریونگاری
آینده پژوهی
اندیشکده
آینده

3- اسم کامل خودم را نیز به فهرست بالا اضافه کرده ام تا اگر کسی در وبلاگی یا سایتی حرفی راجع به من نوشت مطلع شوم.

امیدوارم کسانی که از روی کنجکاوی صادقانه و پاک می خواستند از تار عنبکوتی کوچک من برای شکار اطلاعات جالب سر در بیاورند جواب خود را گرفته باشند.




Wednesday, May 27, 2009

مخالفت با آینده پژوهی سازنده





از زمان عضویت در فدراسیون جهانی آینده پژوهان و بویژه پس از آنکه رابطه کاری ام را با نهادهای جمهوری به اصطلاح اسلامی ایران به دلیل پایمال سازی مکرر حق و حقوقم کاملا قطع کردم فرصت زیادی پیدا کرده ام تا در بحث ها و تبادل نظرهای دائم در فدراسیون مذکور به منظور تقویت بنیان دانشی و روش شناختی این رشته در سطح جهان مشارکت و حضور فعال داشته باشم.

نوع نگاه و بیان دیدگاه هایم برای سایر اعضا آنقدر جذاب بوده است که چند ماه پیش تعداد قابل توجهی از اعضا متعلق به کشورهای مختلف پیشنهاد دهند که سمتی را در هیات اجرایی به نمایندگی از کشورهای خاورمیانه بر عهده بگیرم. اما به دلایل مختلف از جمله محدویت های رفت و آمد این پیشنهاد را قبول نکردم.

بعد از آنکه قرار شد در تابستال امسال در یکی از مناطق ویلایی نزدیک به استراسبورگ در فرانسه مجمع عمومی و سمیناری برگزار شود مجددا پیشنهاد شد که مسوولیت برگزاری سمینار را بر عهده بگیرم. متاسفانه این پیشنهاد را نیز قبول نکردم چرا که ترجیح دادم از منابع مالی و زمانی محدودی که دارم در جای دیگر و مثلا برای تفریح و سرگرمی استفاده کنم. در عوض قول دادم که به همان اندازه سابق در بحث ها مشارکت فعال داشته باشم.

دو نفر از آینده پژوهان کانادایی که اتفاقا با هر دو رابطه دوستانه ای دارم مباحثه ای را شروع کردند که در انتها بیشتر به مجادله و پولمیک تبدیل شده بود. خلاصه اش این بود که آیا ما فعالان و صاحب نظران حوزه آینده پژوهی باید بر روی چیستی آینده ها تمرکز کنیم یا بر روی چگونگی تفکر درباره آینده ها. از آنجایی که تبادل نظر ها جنبه پولمیک به خود گرفته بود ترجیح دادم مدتی سکوت کنم تا ببینم اکثریت آراء و نظرها به کدام طرف متمایل خواهد شد. توجیه این بی طرفی بویژه از این جهت روشن بود که به نظر شخص من کار کردن در هر دو حوزه یعنی صحبت درباره چگونگی تفکر درباره آینده ها و صحبت درباره چیستی آینده ها ارزشمند است. به نظر من تنها تفاوت باید این باشد که آینده پژوهان برای معرفی اصول و روش های مورد استفاده خود و آموزش عمومی یا خصوصی آنها حتی الامکان بهتر است برچسب قیمت ارزانی بگذارند تا یادگیری چنین روش هایی بسیار گسترده و عمیق باشد اما از سوی دیگر هر نوع بسته های اطلاعاتی و تحلیلی که به نوعی شامل چیستی آینده ها می شود باید برچسب قیمت بسیار گرانی داشته باشد و علاوه بر این در بعضی شرایط حتی علی رغم پیشنهاد های مالی اغوا کننده نباید حدس ها و گمانه زنی های خود را در دسترس هر کسی قرار دهند.

به هر حال پولمیک تا جایی ادامه داشت که چند صفت برای تایید و تصویب مطرح شد اول اینکه آینده پژوهی باید کاربردی باشد. یعنی هر کسی و در هر جایی و با هر مساله ای یا موضوعی بتواند در عمل از روش های معرفی شده و توسعه یافته استفاده مفید و منجر به نتیجه بکند. دوم اینکه انتقادی باشد. یعنی که همه ادعاها و پیشنهادها در معرض ارزیابی دقیق و شدید از لحاظ تحلیلی و تجربی قرار گیرد و بوِیژه به مبانی و اصول نظری و فلسفی بیشترین توجه ممکن شود. سوم اینکه آینده پژوهی باید سازنده باشد. من اگرچه با دو صفت اول کاملا موافق بودم اما نسبت به پذیرش صفت سوم یعنی سازنده بودن آینده پژوهی تحفظ داشتم. صراحتا گفتم که:

من احساس می کنم که اگر واژه سازنده را بپذیریم در این صورت درهای فدراسیون به روی رقابت های ایدئولوژیک گشوده خواهد شد و از آنجا که فدراسيون به طور کلي با اعتقاد به و ترويج يک تفکر واحدPensee Unique مخالف بوده و پشتيبان پلوراليسم جهاني است چنین نگرشی پلورالیستی در معرض خطر قرار می گیرد. چرا که در مقایسه با کاربردی بودن یا انتقادی بودن واژه سازنده بودن بیشتر بوی موضع گیری در قبال آینده موضوعات مختلف می دهد. بنابراین توصیه می کنم که بر کاربردی بودن و انتقادی بودن پافشاری کنیم اما سازنده بودن را کنار بگذاریم مگر آنکه با ارائه یک تعریف مشخص و زدن چند مثال و ضد مثال کاری کنیم که آینده پژوهی سازنده به معنی آینده پژوهی ایدئولوژیک نباشد.


این موضوع ذهنم را به خود مشغول کرده بود تا اینکه چند هفته پیش هنگام مطالعه کتاب احیای شیعه نوشته ولی نصر دوباره به یاد آن افتادم. کتاب مذکور که مطمئن نیستم به فارسی ترجمه شده است یا نه و توسط سریع القلم نقدی بر آن نوشته است عمدتا راجع به گمانه زنی درباره آینده شیعه در پاکستان، ایران، لبنان، و دیگر مناطق است. همانطور که سریع القلم به درستی اشاره می کند گرایش سیاسی ولی نصر به آیت الله سیستانی و معلم و پیشوای او آیت الله خوئی، آشکار است. برای شخص من البته این گرایش سیاسی زیاد مهم و جالب نیست. در عوض به نظرم استعاره ای که در مورد نحوه مشارکت آیت الله سیستانی در شکل بخشیدن به آینده عراق معرفی می کند جالب است. ولی نصر در صفحه 175 از 284 می نویسد:


سیستانی از روی قضاوت درستی که داشت نخواست که به یک منبع بزرگ صاحب اختیار در بین شیعیان تبدیل شود بلکه تلاش کرد که یک واسطه صادقی باشد که بین صداها و اجتماعات سیاسی مختلف پل بزند. او تلاش نکرد بر روی بومی که قرار بود آینده جامعه شیعیان عراق ترسیم شود خطی یا رنگی اضافه کند بلکه فقط همان بوم نقاشی را مهیا کرد. او در جهت ساخت یک حکومت اسلامی ایده آل نکوشید بلکه تاکید داشت که قدرت انتخاب سیاسی شیعیان منطبق بر تعدادشان و اصل حاکمیت اکثریت حتما در قانون اساسی لحاظ شود.


استعاره بوم نقاشی و خطوط و رنگ هایی که آینده را ترسیم می کنند به نظر من مفهوم و تفاوت بین آینده پژوهی سازنده و غیر سازنده را کاملا تبیین می کند. به نظر من اگر شما بخواهید خودتان علاوه بر بومی که می آورید در کشیدن طرح و نقشه آینده مداخله زیاد و گسترده داشته باشید آنگاه یا باید تعریفی جدید از صفت سازنده بودن ارائه داد یا اینکه کلا این صفت را کنار بگذارید. اما اگر منظور از آینده پژوهی سازنده این است که شما فقط بوم نقاشی و احتمالا رنگ و قلم مو را می آورید آنگاه هیچ اشکالی ندارد.

بعد از آشنایی با دیدگاه های آیت الله سیستانی از طریق کتاب ولی نصر مناسب دیدم که وب سایت رسمی این مرجع دینی را هم ببینم. جالب این بود که رویکرد مورد اشاره ولی نصر (یعنی عدم مداخله برای کشیدن خط یا اضافه کردن رنگ به نقاشی مردم برای آینده) در یکی از موضع گیری های رسمی آیت الله سیستانی در قبال انتخابات استانداری های عراق کاملا مشهود بود. اینکه اولا به منظور ساختن آینده عراق همه مردم را حتی اگر از تجربه های انتخاباتی قبلی کاملا راضی نیستند به مشارکت فعال در و پرهیز از بی توجهی به انتخابات دعوت کرده بود. دوما نوشته بود که مرجعیت دینی از همه کاندیداها دقیقا به یک فاصله ایستاده است و فقط توصیه می کند که رای دهندگان پس از تحقیق و بررسی کافی به کسی رای دهند که از اهلیت برخوردار بوده به موارد ثابت از دید مردم عراق التزام داشته و در جهت منافع آنها تلاش کند و به صفت شایستگی و درستکاری و اخلاص در خدمت به مردم بزرگوار عراق شناخته شود.




Monday, May 25, 2009

اقدام خود محور مجدد



سال ها پیش بويژه در سنین نوجوانی گرایشی نسبتا قوی برای اقدام خود محور داشتم. در واقع به مشورت با دیگران و استفاده از تجربه و درک آنها از موضوع یا مساله کمتر توجه می کردم.اما اولا از نتیجه و پیامدهای اقدام هایم زیاد راضی نبودم و دوما مرتبا متوجه می شدم که ظاهرا در مورد اقدام های مذکور فکر همه جایش را نکرده بودم.

پس از آن دوران و مخصوصا از وقتی که با حوزه تصمیم گیری و در کنار آن بحث بسیار جذاب و پردامنه مدل ها و سوگیری های ذهنی و ظرافت های ادراکی انسانی آشنا شدم در رویکرد خود تجدید نظر کردم. به این صورت که رویکرد اقدام خود محور را موقتا تعطیل کردم. مدتی بعد از لحاظ تئوریک به بعضی نکات رسیدم و تلاش کردم که در عمل آنها را پیاده کنم. مثلا در سال ۸۳ چندين توصيه براي از بين بردن سمت گيري هاي ذهني مطرح کردم و علاوه بر آن تلاش در جهت آشکار سازی و شناخت الگوهای ذهنی اطرافیان برایم به یک سرگرمی همیشگی و عادت تبدیل شد.

یکی از مهم ترین نکات برآمده از آن مجموعه توصیه ها برای تصحیح سمت گیری های ذهنی این بود که هر فردي، از جمله خودم، بايد تلاش کند نقائص خود را با مزيت هاي ديگران بپوشاند. به عنوان مثال "اگر طرز فکري کاملا منطقي و عقلاني داريد بهتر است با فردي که به احساسي بودن مشهور است ارتباطي نزديک داشته باشيد يا برعکس اگر به جاي درک و تحليل بر شهود و بينش خود تکيه مي کنيد حتي الامکان با فردي که مخالف شهود است رابطه داشته باشيد. از اين طريق سمت گيري هاي ذهني شما به اندازه قابل توجهي متوازن مي شود."

بر همین اساس شش نفر یا سه جفت از کسانی را که می شناختم برای عمل به این توصیه انتخاب کردم. یعنی اینکه تلاش می کردم که ببینم اگر این اشخاص با مدل های ذهنی و سمت گیری هایی که دارند به همان موضوع یا مساله ای که من دارم نگاه کنند چه چیزی را می بینند که من نمی بینم یا من می بینم اما آنها نمی بینند. در جفت اول شخصی بود کاملا مذهبی و شخصی دیگر کاملا ضد مذهب که البته اصلا همدیگر را نمی شناختند و فقط من با آنها رابطه دوستی یا همکاری برقرار کرده بودم. در جفت دوم شخصی بود که از لحاظ مادی و شاید هم غیر مادی به صورت مداوم در حال پیشرفت در زندگی و موفقیت پشت سر موفقیت و بختیاری بود و شخصی دیگر هم کاملا رو به فلاکت و شکست و نابختیاری و بدبختی بیاری. این دو شخص نیز هیچ ارتباطی با هم نداشتند. نهایتا در جفت سوم شخصی بود بسیار اهل بدبینی و تئوری توطئه و شک و تردید درباره زمین و زمان و معتقد به دیدگاه همه پدر سوخته و حرامزاده و باج گیر و رشوه بگیرند و شخصی دیگر بسیار ساده دل و زود باور و مهربان و معتقد به دیدگاه همه خوبند و و بی شیله و پیله.

سطح رابطه ام با این شش نفر در طی مدتی تقریبا ۵ ساله نسبتا قوی و شدید بود. یعنی برای بازخوردهایی که از آنها می گرفتم ارزش زیادی قائل بودم و تلاش می کردم روی موضوعات و اقدام های مختلف شخصی نظر آنها را حتما جویا شوم. این روش اگرچه کمی وقت گیر بود و علاوه بر آن نیاز به تحلیل بیشتر موضوع یا مساله را داشت تا برآیند نظرات گردآوری شده را مبنای اقدام قرار دهم اما موجب می شد که اولا از نتیجه و پیامدهای اقدام هایم راضی تر شوم و دوما می توانستم بهتر فکر همه جایش را بکنم. مثلا برای مدتی یکی از مهم ترین انواع اقدامات روزمره ای که داشتم مکاتبات متعدد رسمی و غیر رسمی بود. هر بار که می خواستم به درخواستی پاسخ دهم یا درخواستی را مطرح کنم در مورد متن نامه خود با جفت سوم مشورت می کردم تا ببینم محتوای نامه از دریچه الگوی ذهنی آنها چطور به نظر می رسد. قاعدتا کسی که همه را حیله گر و پدرسوخته تلقی می کرد از یک سو و کسی که همه را خوب و سالم تلقی می کرد از سوی دیگر در ایجاد موازنه در لحن نامه هایم خیلی کمک می کردند. مثلا دو سه بار فقط به خاطر چنین مشورت هایی توانستم مکاتباتی حاوی لحن خصمانه و تحقیر آمیز یا مکاتباتی خیلی ساده انگارانه و خوش خیالانه را پیش از ارسال از نو بنویسم. البته طبیعی است که وقتی نظر خودت و نظر دو نفر دیگر که در واقع دو طرف یک طیف قرار می گیرند را کنار هم می گذارید نمی توان اقدام نهایی و مصوب را بر اساس منطق ساده انتخاب کرد بلکه بیشتر به یک فرامنطق نیاز است. مثلا اینکه چه حرف یا توصیه ای در نهایت زیباتر است می تواند یک فرامنطق جالب باشد که قبلا آن را بیشتر توضیح داده ام.


واضح است که در کنار حفظ رابطه با اشخاص مورد نظر همیشه تلاش می کردم که از آنها یادبگیرم. یادبگیریم که مولفه ای اساسی مدل های ذهنی و سمت گیری های ادراکی آنها چگونه است تا بدین ترتیب خود را از شخص آنها بی نیاز کرده و صرفا به نوع نگاهشان متکی شوم و نه خودشان. مثلا اینکه بفهمم یک آدم موفق از لحاظ مالی و یک آدم ناموفق از لحاظ مالی دنیا را چطور می بیند و چه نکاتی از نگرش آنها برای تنظیم و اجرای اقدامات بالقوه راهگشا یا حتی ضروری است.

تقریبا از اواسط سال گذشته که احساس کردم به اندازه کافی یاد گرفته ام و می توانم به تنهایی هر یک از آن شش نفر را در ذهن داشته باشم (یعنی الگوی ذهنی شان را شبیه سازی کنم) تصمیم گرفتم که رویکرد اقدام خود محور را مجددا آغاز کنم. اگرچه هنوز برای قضاوت زود است اما به نظرم می رسد که در بین مجموعه اقدامات متنوعی که پس از آغاز خود محوری مجدد انجام داده ام دو معیار اصلی به همان اندازه دوره مراجعه مستقیم به اشخاص دارای سمت گیری های ذهنی مختلف محقق شده است، یعنی رضایت از نتیجه و پیامدهای اقدام و مهارت فکر همه جا را کردن.




Thursday, May 21, 2009

پربیننده ترین ها



یکی از سرگرمی ها و شاید هم گاهی اوقات دغدغه های اشخاص دست به قلم و بویژه وبلاگ نویس این است که درباره مخاطبان خود اصطلاحا آمار جمع کنند. اینکه بدانند چه کسانی و از کجا مطالبشان را پیگیری می کنند. خوشبختانه امکانات نرم افزاری و مستقیم که در اختیار وبلاگ نویسان است خیلی بیشتر از فعالان در حوزه نشر کاغذی است. در واقع شمارشگرهای متنوعی که وجود دارند علاوه بر ارائه یک دید کلی نسبت به هویت احتمالی مخاطبان (مثلا از روی آی پی مورد استفاده آنها) درباره کلید واژه های جست و جو و نیز پر مراجعه ترین صفحات نیز اطلاعات ارزشمندی فراهم می کنند.

من هم جزو کسانی بودم و هستم که علاقه زیادی به جمع آوری آمار های اینچنینی دارم. نرم افزاری که به طور پنهان در این وبلاگ و دیگر صفحات اینترنتی گذاشته بودم آنقدر قوی بود که اگر کسی مثلا صفحه ای را روی رایانه اش ذخیره می کرد علاوه بر اطلاعات رایج حتی اسم فایل و پوشه و اسم رایانه اش را نیز ثبت می کرد.

به هر حال یکبار یکی از دوستان که درباره پربیننده ترین مطالب سوال می کرد به او گفتم که آمار موجود نشان می دهد که پر مراجعه ترین مطلب فارسی مقاله ای بود که به اتفاق یکی از دوستان، عزیز علیزاده، درباره روش برنامه ریزی بر پایه سناریو در سال ۱۳۸۳ نوشتیم. واضح است که می توان درباره دلایل این اتفاق حدس هایی زد مثلا وجود یک نیاز عمومی در بین کارشناسان و مردم برای یافتن راه حل های زندگی در شرایط عدم قطعیت یا مثلا ساده و قابل فهم بودن مطلب آن یا هر دلیلی دیگر. به هر حال از دید خودمان باید بگویم که قبل از نوشتن این مطلب ما دو نفر علاوه بر مطالعه یک دوجین کتاب مرتبط تقریبا هزار مقاله علمی در این باره خوانده بودیم و تقریبا یک هفته درباره ساختار محتوایی و بویژه کلمات و جملات آن با هم کار کردیم. اتفاقا همین مقاله هم باعث شد که دو سال بعد پیشنهادی برای تالیف کتابی در باره همین موضوع دریافت کنیم. دو سال بعد از اینکه نتایج آن مطالعه منتشر شد موفق به دریافت جایزه کتاب فصل هم شد.

اما در مورد مطالب انگلیسی به ترتیب مطالب نامه ای به آیندگان، اهداف و ارزش های شخصی، و سناریوهای همانند سازی انسان بیشترین توجه را جلب کرده است. بر طبق آماری که دارم مراجعه کنندگان از آمریکا و چین و کانادا بویژه کسانی که در مدارس هستند نامه ای به آیندگان را بیشتر از بقیه می خوانند و مطلب مربوط به اهداف و ارزش های شخصی نیز در بین کشورهای مختلف جهان تقریبا به یک اندازه و بويژه در بین مراجعه کنندگان از شرکت ها و کمپانی ها علاقه مند دارد. البته می توان درباره دلایل این اتفاق حدس هایی زد. اما جالب است که بعد از آغاز بحران اقتصادی جهانی دفعات مراجعه به مطلب اهداف و ارزش های شخصی در زندگی بویژه از طریق جستجو گر گوگل از دفعات مراجعه به مطلب نامه ای به آیندگان بیشتر شده است. برای شخص خودم این تغییر در ارزش ها و اهداف واقعا تاثیر گذار بوده است. مثلا اگرچه قبلا کمک کردن به دیگران برایم خیلی مهم و بنابراین یک ارزش بود از آن تاریخ به بعد عبارت کمک به آزادی انتخاب دیگران جایگزین آن ارزش قبلی شد. طبیعتا همین جایگزینی خیلی از کارهای روزمره ام را تحت الشعاع قرار داد. مثلا اگرچه در گذشته تقریبا همه خدماتی که به درخواست دیگران ارائه می کردم کاملا رایگان بود اما اکنون برای کوچک ترین خدمات نیز برچسب های قیمت نسبتا گران می گذارم مگر در شرایط استثنائی. تاثیر جایگزینی سایر ارزش های نو نیز تقریبا به همین منوال و شدت بوده است. به هر حال به نظر می رسد در شرایط بحرانی کنونی در سطح جهان یک نیاز عمومی چشمگیر در بین کارشناسان و عموم مردم جهان برای بازنگری در ارزش ها و اهداف زندگی شکل گرفته باشد. در نتیجه آموزش و اطلاع رسانی در این حوزه خاص یعنی تجدید نظر در ارزش ها و اهداف زندگی به طور بالقوه کمک زیادی به آزادی انتخاب آنها و نهایتا رهایی از سردرگمی ناشی از بیکاری و مشکلات مالی خواهد کرد. این موضوع باید قابل توجه خیل عظیمی از بازاریاب ها، روانشناس ها، مربی ها و غیره باشد که می خواهند از شرایط دشوار کنونی اصطلاحا پولی به جیب بزنند. زیرا همانطور که قبلا گفتم يک حدس درست و غير بديهي درباره نيازهای آينده مردم، کسب درآمد را تضمين مي کند.




Friday, May 08, 2009

مهم ترین اصل ها در تصمیم ها و آینده ها



معمولا هر وقت که اشخاصی از روی کنجکاوی صرف یا از روی یک نیاز کاملا واقعی در مورد اصول انتخاب و تصمیم گیری سوالاتی می کنند آنها را به ادبیات تخصصی موجود مثلا کتاب های متعدد مرتبط با موضوع ارجاع می دهم که در تالیف یا ترجمه بخشی از آنها سهم زیادی داشته ام. با این وجود احساس می کنم که گویا بعضی از این علاقه مندان تقریبا هیچ علاقه ای به مطالعه و تحقیق زیاد ندارند و ترجیح می دهند کسی دیگر برای آنها نقش عقل منفصل را بازی کند. همین موضوع باعث شده است که ببینم آیا می توان یک توصیه کلیدی را در قالب یک اصل مهم معرفی کرد که اگر آن را بپذیریم و پیاده کنیم نود در صد موضوع حل شده باشد؟

به نظر من مهم ترین اصل هایی که هم به تصمیم گیری و هم به شناخت آینده ربط دارد بحث محدودیت ها و به چالش کشیدن آنهاست. در تقریبا همه مساله های تصمیم گیری معمولا شناسائی و ثبت محدودیت ها با دقت زیادی انجام می شود و نتیجه آن بسته تر شدن فضای گزینه ها و امکان های مختلف است. مثلا اشخاص جوان محدودیت عمده ای به صورت منابع مالی دارند و در سنین کهن سالی بیشتر محدودیت های زمانی یا جسمی دارند. صرف نظر از زمینه بروز محدودیت ها می توان محدودیت ها را به دو دسته تقسیم بندی کرد: واقعی و پنداری. محدودیت های واقعی بیشتر ماهیت فیزیکی دارند مانند اینکه شما نمی توانید در پارکینگ منزل خود یک کامیون را نگهداری کنید. یا همانطور که در ابتدای دوره درسی تحقیق در عملیات یا اقتصاد آموزش داده می شود نمی توانید در انباری که گنجایش آن هزار متر مکعب است بسته هایی را نگه دارید که حجم آنها در مجموع پنج هزار متر مکعب می شود یا در زمینی که مساحت آن یک هکتار است پنج هکتار سطح زیر کشت داشته باشید. اما محدودیت های پنداری بیشتر در ذهن و فکر ما ریشه دارند و کافی است که اصطلاحا از دریچه دیگر به موضوع نگاه کنید تا متوجه شوید که یک محدودیت پنداری واقعا محدودیت نیست. شما برای پروژه های شرکت خود دنبال مدیر پروژه لایق و کار بلد می گردید اما به طور سنتی موقع انتخاب مدیر پروژه محدودیتی به صورت گزینش از میان پرسنل استخدام شده شرکت دارید. شما به شهر جدیدی منتقل شده اید و دنبال مسکن هستید و خود را میان گزینه رهن و اجاره یا خرید خانه محدود می بینید. شما قصد تحصیل دارید و خود را محدود به شرکت در کنکور سراسری یا دانشگاه آزاد می بینید. تعداد و تنوع محدودیت های پنداری خیلی زیاد است اما وجه مشترک آنها یک چیز است اینکه آنچه که شما آن را به عنوان محدودیت تلقی کرده یا ثبت می کنید صرفا ساخته و پرداخته ذهن شما و اطرافیانتان است. کافی است که اختیار تصمیم گیری را به کسی دیگر واگذار کنید تا متوجه شوید که گاهی اوقات پیدا می شوند کسانی که محدودیت های پنداری شما را اصلا به رسمیت نمی شناسند. البته ممکن است افراد به شدت خلاقی هم پیدا شوند که حتی محدودیت های واقعی را نیز به چالش بکشند. مثلا کسی چه می داند شاید بتوان کامیون را دمونتاژ کرد و قطعات آن را درون پارکینگ منزل جا داد!

به هر حال به نظر می رسد که نادیده گرفتن یا به چالش کشیدن محدودیت های پنداری هنگام تصمیم گیری یک اصل مهم و اصطلاحا یک الزام راهبردی است. حداقل توصیه این است که برای تصمیم گیری و انتخاب دست کم در شناسائی و مخصوصا ثبت محدودیت ها زیاد عجله نکنید.

در مورد آینده های شخصی و اجتماعی وضع به گونه ای دیگر است. من بر اساس دانش و تجربه ای که دارم معتقدم که مهم ترین اصل آینده اندیشی این است که توجه کنیم که بر خلاف میل یا گرایش اولیه ما، دوره یا عصر کنونی که در آن زندگی می کنیم هیچ ویژگی برجسته یا خاصی ندارد. اگر بخواهم در سطح گروه های اجتماعی موضوع را باز کنم باید به تمایل عمومی و البته نادرست ما انسان ها اشاره کنم که احساس می کنیم عصر یا دورانی که در آن زندگی می کنیم دارای یک ویژگی خاص مثلا بر حسب پشت سر گذاشتن بعضی اتفاقات برای همیشه یا دستیابی به مجموعه ای پیشرفت های انتهایی است. مثلا بعضی افراد تصور می کنند که از لحاظ فنآوری آنچه که ما اکنون داریم دیگر نقطه پایان است. اما انسان هایی که در قرن های گذشته زندگی می کرده اند نیز دقیقا همین تصور نادرست را داشتند. البته معمولا نوآوری های اجتماعی بیشتر از نوآوری های فنآوری بیشتر در معرض تردید قرار می گیرند. به بیان دیگر احساس عمومی ثبات طبیعی نسبت به نظام ها، نهادها، و سازمان های موجود و بنابراین کاهش انتظار تغییر در این حوزه ها خیلی بیشتر است. اما بر اساس اصل مذکور یعنی نبود هیچ ویژگی خاص در عصر یا دوره کنونی باید گفت که در آینده در هر حوزه ای اعم از فنآوری یا اجتماعی یا اقتصادی یا سیاسی و در هر مقیاسی اعم از محلی یا جهانی امکان وقوع و تکرار همه آنچه که قبلا اتفاق افتاده است به اضافه بیشمار نوآوری هایی که فعلا به ذهن هیچ یک از ما خطور نکرده است و احتمالا نخواهد کرد، وجود دارد. در نتیجه کسانی که با اصرار مثلا می گویند نقشه سیاسی جهان و واحدهای دولت - ملت آن تغییر نخواهد کرد، کسانی که می گویند مبانی اقتصادی جدیدی ظهور نخواهند کرد، کسانی که می گویند یک جنگ هسته ای درست و حسابی و قاعدتا جهانی رخ نخواهد داد، کسانی که می گویند زبان و دین و فرهنگ یک منطقه جغرافیایی اصلا عوض نخواهد شد و به طور کلی کسانی که می گویند فلان چیز و بهمان چیز برای همیشه ثابت باقی می ماند در بهترین حالت حرف مفت می زنند چرا که دوره یا عصر حاضر هیچ ویژگی خاص و برجسته ای نسبت به دوره های گذشته و همچنین آینده ندارد.

در مورد آینده های شخصی نیز باور به داشتن ویژگی خاص جلوه ای دیگر دارد. مثلا بعضی افراد معتقدند که دوره بعضی کارها یا اقدام ها در زندگی آنها دیگر گذشته است. کسی که بازنشسته شده است تصور می کند که دیگر استخدام یا تاسیس یک کسب و کار جدید برای او میسر نیست. کسی که فارغ التحصیل شده است پیش خود فکر می کند که دیگر بازگشت به دوران درس خواندن بی معنی است. کسی که چهل سالگی را رد می کند احساس می کند نباید یا نمی تواند کارهای دوران بیست سالگی اش را تکرار کند. کسی که متاهل است از تکرار دوران تجرد ناامید می شود و همینطور الی آخر.

در مورد دوره های زمانی زندگی شخصی نیز اصل بالا را باید مد نظر قرار داد. دوره سنی یا هر دوره ای دیگر که برای شما تعریف کرده اند هیچ ویژگی خاص و برجسته ای نسبت به دوره های قبلی و همچنین آینده ندارد.

اصل معرفی شده در مورد آینده ها یعنی نداشتن ویژگی خاص دوره های زندگی شخصی یا جوامع در واقع خود به نوعی منعکس کننده و بر آمده از اصل معرفی شده در مورد انتخاب ها و تصمیم هاست. یعنی باور داشتن به یک ویژگی خاص در مورد دوره ها یا دوران ها به نوعی پذیرفتن یک محدودیت پنداری است که قاعدتا باید آن را نادیده گرفت یا حداقل آن را تا جایی که می شود به چالش کشید.

در پایان بد نیست نقل قولی را بگویم که متاسفانه منبع آن فراموش کرده ام که می گوید "هیچ اتفاقی تشویش بر انگیز تر و خجالت آور تر از این نیست که کسی دقیقا همان کاری را بکند که شما قبلا گفته بودید به هیچ وجه شدنی نیست. "




Sunday, May 03, 2009

سناریوی خروج با شرایط اولیه




بی تردید یکی از مهم ترین آغازگرهای هر تصمیم و بنابراین هر اقدامی که توسط یک فرد یا گروهی از افراد اتخاذ می شود نارضایتی از وضع موجود است. البته باید گفت که در اکثر موارد شکل گیری وضع موجود تحت کنترل کامل همان فرد یا گروه که می خواهد از وضع موجود عبور کند، نبوده است. به بیانی دیگر علاوه بر نقش مستقیم اشخاص در شکل گیری وضع موجود احتمالا تعداد قابل توجهی عناصر تحمیلی یا اتفاقی نیز به تثبیت وضع موجود کمک کرده اند.

صرف نظر از اینکه وضع موجود چگونه و در نتیجه اقدامات چه کسانی شکل گرفته است هنگامی که نارضایتی از وضع موجود به آستانه تحمل می رسد معمولا این دغدغه مطرح می شود که چگونه می توان از وضع موجود خارج شد. گاهی اوقات نوع شناسی وضع موجود عامل مهمی برای یافتن تدابیر لازم برای خروج است. مثلا آیا وضع موجود خود یک وضعیت موقتی است که باید اساسا از آن گذر کرد یا وضع موجود به خودی خود یک وضعیت نهایی مطلوب تلقی می شده است اما سایر عوامل یا شرایط از میزان مطلوبیت آن به تدریج یا به صورت ناگهانی کاسته اند. علاوه بر این همانطور که قبلا اشاره کردم افراد مختلفی که وضع موجود را به دست خود ایجاد کرده اند معمولا به خاطر جذابيت اوليه ورود، تلاش فکري خود را بيشتر براي آشکارسازي فرض‌ها و بنابراين طراحي اقدام‌هاي لازم مرتبط با فرآيند ورود و ماندن صرف مي‌کنند. به بيان ديگر اکثر فرض‌هاي مرتبط با فرآيند خروج به طور ضمني در برنامه لحاظ شده و بنابراين آنچنان توجهي را به خود جلب نمي‌کنند. همين عدم توجه به فرض‌هاي مرتبط با خروج مي‌تواند در آینده دردسر ساز شود.

اگر کسي بتواند فرض‌هاي ضمني مرتبط با فرآيند خروج را به خوبي آشکار و صريح کند اين فرصت را براي خود فراهم مي‌کند که با طراحي اقدام‌هاي لازم خود را از قرار گرفتن در موقعيت‌هاي آزاردهنده نجات دهد. مجموعه همه اقدام‌هايي که به اين صورت طراحي مي‌شوند در صورتي که سازگار با يکديگر باشند در واقع استراتژي خروج را مشخص مي‌کنند. از سوی دیگر فرض های ضمنی و صریح مرتبط نیز که بیشتر به متغیرهای محیط بیرونی تعلق دارند و تا حد زیادی از کنترل خارج هستند زیربنای سناریوهای خروج را تعیین می کنند.


شکی نیست وقتی که صحبت از سناریوها و استراتژی های خروج می شود باید در وهله نخست به دانش انباشته شده در محافل نظامی و دفاعی رجوع کرد. مثلا یک مرور اولیه بر مقالات موجود در مرکز اسناد علمی وزارت دفاع آمریکا حاکی از اهمیت موضوع و همچنین وجود یک دانش پایه قوی در این حوزه است. با این وجود اخیرا که به بحث سناریوها و استراتژی های خروج فکر می کردم یاد یکی از اثرهای سینمای مکزیک به کارگردانی لوئیس بونوئل افتادم.

در این فیلم که تحت عنوان ملک الموت شناخته می شود گروهی از طبقه اشراف که در یک مهمانی شام حضور دارند پس از صرف غذا و تفریح و سرگرمی متوجه می شوند که به دلیلی نامعلوم نمی توانند از اتاق پذیرائی خارج شوند. فشار ناشی از این وضعیت ناخوشایند به حدی است که درگیری های متعددی بین مهمانان شکل می گیرد و هر یک از کاراکترها پیشنهادهای معقولی برای مدیریت وضع موجود نامطلوب ارائه می دهد. سناریوی فیلم مذکور به صورتی تنظیم شده است که نهایتا پس از کشمکش های فراوان بین اشخاصی که نمی توانند راهی برای خروج پیدا کنند یکی از کاراکترها به نکته جالبی پی می برد: اینکه در لحظه ای مشخص جای قرارگرفتن مبلمان و وسایل اتاق و همچنین جا و حالت مهمانان دقیقا مانند زمان ورود به اتاق شده است.

آنطور که در فیلم مذکور نمایش داده می شود تکرار شرایط اولیه ورود به صورتی عجیب و در قالب همان فضای سورئالیستی فیلم و سناریو منجر به امکان خروج می شود. البته این ایده که بهترین یا مساعد ترین زمان برای خروج هنگامی است که بیشترین درجه شباهت با شرایط اولیه وجود داشته باشد چندان هم غیر واقعی نیست و ارزش بررسی بیشتر را دارد. مثلا در موارد متعددی ورود به وضع موجود ناشی از یک سری اتفاقات بحرانی بوده است و باید انتظار داشت که بدون تکرار یک وضعیت بحرانی دیگر دارای بیشترین درجه شباهت با بحران اولیه خروج از وضع موجود ناشی از بحران اولیه میسر نباشد.

شاید بزرگ ترین مانع برای یافتن شرایط بیشترین درجه شباهت با شرایط اولیه خاصیت غیر ارگودیک بودن سیستم های انسانی باشد. همانطور که قبلا گفتم در مورد سیستم های انسانی صرف نظر از اینکه یک گروه چند نفره یا یک گروه چند میلیون نفره باشد به دلیل ویژگی مذکور تعداد قابل توجهی از وضعیت های خرد هیچگاه امکان تکرار نخواهند داشت. کافی است که کنار یکی از خیابان ها یا میدان های پر رفت و آمد شهر بنشینید و در یک لحظه از جای مردم و حالت آنها و خودروها و بقیه چیزها عکس بگیرید. بعید می دانم حتی اگر صد سال هم همانجا بنشینید بتوانید عکسی از همان خیابان بگیرید که در آن جای مردم و حالت آنها و خودروها دقیقا مانند عکس اول باشد. به بیان دیگر در مقیاس های بزرگ بر خلاف آنچه که در فیلم ملک الموت نشان داده می شود احتمال تکرار شرایط و آرایش های اولیه بسیار ناچیز و تقریبا صفر است.

با این وجود شایان ذکر است که هیچ ضرورت یا لزومی ندارد که برای تحقق سناریوی خروج با شرایط اولیه منتظر گذشت زمان یا حوادث و اتفاقات و احتمالات نشست بلکه می توان به شکلی هوشمندانه و با برنامه ریزی قبلی اقدام به صحنه سازی کرد. به بیان دیگر اگر قرار باشد درست مانند وضعیت مهمانان گرفتار شده در اتاق پذیرائی جای قرار گرفتن و حالت اشخاص اطراف ما دقیقا مانند زمان ورود به وضع موجود شود می توان حتی الامکان کنترل اوضاع را به دست گرفت و این آرایش مطلوب را به شکلی مصنوعی و نه طبیعی تدارک دید. البته شاید در مقیاس های بزرگ مثلا در سطح یک ملت چنین کاری میسر نباشد اما به نظر می رسد که در مقیاس ها و محدوده های کوچک تر مثلا تصمیم های شخصی مرتبط با خروج از وضع موجود نامطلوب چنین تدبیری نسبتا راهگشا باشد.




Tuesday, April 14, 2009

از اتحاد تا تفرقه



یکی از پدیده های جالب که ما انسان ها تقریبا به صورت روزمره با آن سر و کار داریم چیزی است که عموما تحت عناوینی مانند اتحاد، ائتلاف، همبستگی، شریک و شراکت، همزیستی و غیره شناخته می شود. احساس می کنم که این مفهوم به خودی خود آنقدر حائز اهمیت است که ارزش نظریه پردازی و برساختن علم و هنری مرتبط را داشته باشد. در واقع می توان و باید یک چارچوب نظری نسبتا قوی به منظور تشکیل و تسهیل یا بر عکس شکست و فروپاشی اتحاد ها یا ائتلاف ها فراهم ساخت.

بی شک هنگامی که سخن از اتحاد یا ائتلاف می شود اولین نکته مبهم این است که اصلا تعریف ما از این دو مفهوم و مفاهیم مرتبط چیست یا چه می تواند باشد؟ و در ضمن آیا رویکرد ما نسبت به اتحاد یا ائتلاف مثبت و سازنده است یا منفی و تخریبی؟ در پاسخ به ابهام اول باید گفت که حتی الامکان نباید با ارائه یک تعریف مشخص و مرزبندی کننده باعث شد جامعیت و عام بودن علم و هنر تشکیل یا شکست اتحاد ها یا ائتلاف ها مخدوش شود. در عوض پیشنهاد من این است که به پیروی از توماس کوهن که در جایی گفته بود شما چیزی را نمی بینید مگر اینکه استعاره ای مناسب برای دیدن و فهم آن داشته باشید تلاش اصلی به سمت تفکر استعاری درباره اتحاد یا ائتلاف معطوف شود. در پاسخ به ابهام دوم نیز باید گفت که نگاه منفی و تخریبی ارزش دوگانه دارد از این جهت که علاوه بر یاری رسانی به کسانی که در پی ضربه زدن به اتحاد یا ائتلاف رقیب یا دشمن خود هستند به کسانی نیز که در پی آسیب شناسی اتحاد یا ائتلاف خود هستند کمک فراوانی می کند.

اگر یک استعاره مناسب برای اتحاد یا ائتلاف به دست آید می توان اولا فرضیه هایی را برای شکست اتحاد یا ائتلاف پیشنهاد داد و دوما مجموعه ای از پرسش های جالب برای تحقیق بیشتر تولید کرد. این مجموعه پرسش های تحقیق نیز به نوبه خود فرضیه هایی را برای آزمون مطرح خواهند کرد.

شاید اگر بگویم جالب ترین و مهم ترین جلوه اتحاد را می توان در وحدت بین روان - تن انسان سراغ گرفت سخنی به گزاف نگفته باشم. در واقع اگر بتوان در یک گروه متشکل از انسان ها به درجه ای از اتحاد مشابه اتحاد روان - تن دست یافت چنین اتحادی می تواند شایسته صفت عالی ترین و ایده آل ترین سطح اتحاد باشد. منشا وحدت روان - تن را می توان در سیستم عصبی مرکزی و بويژه مغز یافت. در واقع تا زمانی که مغز سالم است و درست کار می کند اتحاد بین روان و تن حفظ می شود. و قاعدتا هر گونه آسیب رسانی، اختلال یا از کار افتادگی در مغز منجر به تفرقه روان از تن می شود. کسانی که به هر دلیلی مغزشان دچار مشکل می شود اصطلاحا دو تا می شوند. یعنی جسمی که ما از آنها سراغ داریم با روان و شخصیتی که از آنها سراغ داریم متمایز می شوند. به کمک همین تشابه اولیه می توان فرضیه ای را به این صورت مطرح کرد که شاید برای شکست یک اتحاد ایجاد اختلال یا از کار انداختن کامل مغز متفکر اتحاد اثربخش ترین مسیر باشد.

در مورد ائتلاف می توان گفت که قاعدتا باید انتظار داشت نسبت به اتحاد وضعیتی ضعیف تر و موقتی تر باشد. احتمالا همسفران یک قطار که همگی یک مقصد مشترک دارند (اگر چه شاید مبدا مشترکی نداشته باشند) مهم ترین جلوه ائتلاف باشد. بویژه اینکه در مورد شکست ائتلاف باید گفت که اکثرا ائتلاف ها خود به خود شکسته می شوند و فقط کافی است که به اندازه کافی انتظار بکشیم. یعنی فقط بحث گذشت زمان مطرح است. به بیان دیگر وقتی که همسفران به مقصد نهایی می رسند و متفرق می شوند دیگر نباید حرف کسی را که ادعا می کند آنها را متفرق کرده است جدی گرفت.

کاربرد تفکر استعاری از این جهت می تواند راهنما باشد که در برابر تفکر منطقی چالش ایجاد می کند. مثلا یکی از مصادیق این چالش ها می تواند این باشد که ما بخواهیم ادعا کنیم اگر راه حلی برای شکست اتحاد پیشنهاد شود قطعا همان راه حل را می توان برای شکست ائتلاف که حالتی ضعیف تر از اتحاد است پیشنهاد داد.

علاوه بر این مدتی پیش شالوده هایی را برای نظریه آغازگرها فراهم کردم که به نظر می رسد به تشخیص تمایز بین اتحاد و ائتلاف کمک قابل توجهی کند. در واقع به نظر می رسد روابطی که آغاز گر آنها بستر سازی برای کسب منافع بیشتر باشند بیشتر به سمت ائتلاف گرایش داشته باشند. در نتیجه تا زمانی که انتظار فرصت های بیشتر برای مطلوبیت بیشتر وجود داشته باشد استمرار ائتلاف نیز محتمل است. این درحالی است که روابطی که منطق یا رویداد آغازگر آنها حفظ بقا و ماندن باشند بیشتر به سمت اتحاد گرایش خواهند داشت تا ائتلاف. در نتیجه می توان یک فرضیه دیگر را مطرح کرد به این صورت که یک راه حل برای شکست اتحاد این است که اعضای اتحاد را در وهله نخست نسبت به بقا مطمئن ساخت تا به سمت ائتلاف گرایش یابند و سپس انتظار ذهنی برای وجود فرصت های بیشتر برای کسب مطلوبیت یا منافع بیشتر را کاهش داد و بعد از آن فقط منتظر ماند تا ائتلاف به پایان عمر طبیعی خود رسیده و خود به خود شکسته شده و محو شود. به بیان دیگر عدم ظهور یک مقصد جدید را برای یک گروه ائتلافی را می توان به متفرق شدن اعضاء همان ائتلاف ترجمه کرد.

البته در کنار همه تدابیر و اندیشه های لازم برای شکست اتحاد یا ائتلاف نباید از ظرفیت بسیار زیاد اخلاقیات غافل شد. استيون پينکر، استاد دانشگاه هاي هاروارد و ام آي تي، اخیرا با رويکرد علمي - تجربي خود به چگونگی روشن و خاموش شدن سوئيچ قضاوت اخلاقي پرداخته است. با مرور خصلت هاي اخلاقي جهان شمول بين فرهنگ هاي انساني که او معرفی می کند یعنی پرهيز از آسيب زدن به هم نوع، پرهيز از بي وفايي به باند و گروه و قوم و خويش، پرهيز از بي انصافي و بي عدالتي، پرهيز از کثافت کاري، و پرهيز از بي احترامي به مقام و مرجع بالاتر می توان دریافت که یکی از قوی ترین و احتمالا سریع ترین شیوه ها یا راه حل ها برای شکست اتحاد ها یا ائتلاف ها این است که مبانی یا ریشه های مرتبط مثلا پرهیز از بی وفایی به باند و گروه و قوم وخویش را اخلاق زدائی کرده و بر عکس مبانی یا ریشه های تفرقه مثلا بی احترامی به مقام و مرجع بالاتر را اخلاقی کرد.

همانطور که اشاره کردم همین بحث اولیه و مقدماتی می تواند مجموعه ای از پرسش های جالب برای تحقیق بیشتر تولید کند. بی تردید این مجموعه پرسش های تحقیق نیز به نوبه خود فرضیه هایی را برای آزمون مطرح خواهند کرد. اولین پرسش هایی که به ذهن من خطور کرده اند اینها هستند:

آیا استعاره های معرفی شده برای تمایز بین اتحاد و ائتلاف در آینده نیز معتبر خواهند بود؟ آیا به کمک استعاره های دیگر مثلا حلقه های یک زنجیر؛ جواهرات یک گردن بند؛ انگشتان یک دست؛ حالت های آمیزش نرینه – مادینه؛ پیوند جنین و مادر؛ افراد یونیفرم پوش؛ ذرات هسته ای؛ المان های یک سازه؛ طیف فرکانسی نور مرئی، اعضای یک خانواده، گروه رفقا و غیره می توان برداشت ها و بینش های بیشتر و بهتری درباره اتحاد و ائتلاف به دست آورد؟ مثلا برای شکافت هسته اتحادها یا ائتلاف های شکل گرفته در جوامع انسانی چه نوع نوترون هایی و با چه سرعتی لازم است که به آن هسته ها تابیده شود؟ یا برای شکستن نور سفید اتحاد انسان ها به هفت رنگ تشکیل دهنده آن چه نوع منشوری می توان طراحی کرد؟ جالب است که در مورد استعاره خانواده یا گروه رفقا در دوران انقلاب 57 در گروه های مارکسیست به منظور نمایش اتحاد اشخاص همدیگر را رفیق صدا می کردند. همچنین در گروه های مذهبی اشخاص به منظور نمایش اتحاد همدیگر را برادر و خواهر صدا می کردند. جالب تر اینکه کاربرد هر دوی این واژگان یعنی رفیق یا برادر از صحنه زندگی اجتماعی اگر نگوئیم کاملا محو شده اند باید گفت کمرنگ شده است. آیا محو شدن چنین واژگانی را می توان متغیری عینی و پیشینی برای محو شدن یا کمرنگ شدن اتحاد ها و ائتلاف ها تلقی کرد؟

آیا آغازگر هر اتحادی در واقع سلسله ای از ائتلاف ها بوده است که به تدریج و در یک مسیر تکاملی به اتحاد تبدیل شده است؟ به بیان دیگر آیا وجود دارد اتحادی که از همان ابتدا به شکل یک اتحاد بروز کرده و ظهور یافته باشد؟ به طور کلی تبار شناسی اتحاد ها و ائتلاف ها در شکستن آنها چقدر می تواند کمک کند؟

به طور کلی نقش زبان مشترک در شکل گیری ائتلاف یا اتحاد بین افراد چیست؟

به طور کلی نقش روایت ها افسانه ها و اسطوره های مشترک در شکل گیری ائتلاف یا اتحاد بین افراد چیست؟

نقش و تاثیر الگوهای ذهنی مشترک در شکل گیری یا شکست ائتلاف یا اتحاد چیست؟

نقش و تاثیر جریان قوی یا ضعیف اطلاعات و دانش بین واحد های تشکیل دهنده اتحاد یا ائتلاف چیست؟

نقش و تاثیر هم‌دردي، هم‌دلي، دل‌سوزي و تجارب مشابه احساسی و عاطفی در شکل گیری و شکست ائتلاف یا اتحاد چیست؟

چه اشخاص یا واحدهایی تحت هیچ شرایطی و هیچگاه با یکدیگر ائتلاف نخواهند کرد یا متحد نخواهند شد؟ و چرا؟

آیا اساسا چیزی تحت عنوان اتحاد یا ائتلاف محال داریم؟ چه استعاره ای برای اتحاد یا ائتلاف محال می توان معرفی کرد؟

آیا به کمک دانش و بینش برآمده از تمایز بین ائتلاف یا اتحاد می توان نقشه ژئوپلتیک جهان را تغییر داد؟ به بیان دیگر بر اساس چنین ایده هایی چگونه می توان درباره سرنوشت اتحادیه ها و پیمان های منطقه ای؛ جدایی طلبی قومیتی یا تمامیت ارضی کشورها، و پابرجائی واحدهای سیاسی دولت – ملت ها به حدس های معقول دست یافت؟

اهمیت هم جنس بودن یا هم سنخ بودن یا هم نوع بودن برای تشکیل یک اتحاد یا ائتلاف چقدر است؟

آیا احتمال ائتلاف یا اتحاد بین گونه ای وجود دارد؟ مثلا همه حیوانات به جز انسان می توانند علیه انسان ها متحد شوند؟ آیا بعضی انسان ها می تواند با گروه های دیگر دارای حیات یا هوشیاری متحد شوند؟

آیا احتمال ائتلاف یا اتحاد بین انسان و تکنولوژی وجود دارد؟ مثلا آیا هوش بر پایه کربن ( یعنی رشته های عصبی مغز انسان ) قادر به اتحاد یا ائتلاف با هوش بر پایه سیلیکون ( یعنی مدارهای فشرده رایانه های امروزی ) است یا نه؟ به طور کلی چقدر می توان به یکپارچگی و اتحاد بین انسان و ابزارهای خلق شده توسط او امیدوار بود؟

آیا امکان دارد که یک کل بزرگ و به ظاهر متحد از تعداد فراوانی واحد های جزء ائتلافی بوجود آمده باشد؟ یا اینکه هر چقدر روی یک کل متحد بزرگنمایی انجام گیرد باز هم شاهد اجزاء متحد خواهیم بود؟

آیا مرحله گذار از ائتلاف به اتحاد یا از اتحاد به ائتلاف قابل تشخیص، قابل پیش بینی و بنابراین قابل کنترل است؟

بزرگترین موانع بر سر راه تشکیل یک اتحاد یا ائتلاف جهانی بین جوامع انسانی چیست؟

آیا از دید هنری و زیبایی شناسی یک اتحاد می تواند تحسین برانگیز و چشم نواز تر باشد یا یک ائتلاف؟ اصلا چه استعاره هنری می تواند به تعریف زیبایی شناختی اتحاد یا ائتلاف کمک کند؟

آیا یک مداخله متوسط یعنی با شدت نه زیاد و نه کم که در زمان مناسب اعمال می شود می تواند به از هم پاشیدگی یا فرو ریختن یک اتحاد یا ائتلاف منجر شود؟




Monday, March 30, 2009

جهان بهتر فردا




هنگامی که بحث امیدواری به بهبود شرایط زیست و بنابراین افزایش کیفیت زندگی مطرح می شود اکثر افراد تمرکزشان بر زندگی شخصی و خانوادگی است و همانطور که قبلا اشاره کردم این اصلا چیز بدی نیست. آنها در واقع در ذهن خود مقایسه می کنند که پدر بزرگان و مادربزرگان آنها چطور زندگی می کرده اند و آنها الان چطور زندگی می کنند. بدین ترتیب از لحاظ آسایش و راحتی و نیز سختی و دشواری زندگی که البته بیشتر در مادیات خلاصه می شود به یک حس ملموس می رسند.

اما صرف نظر از دیدگاه شخصی و خانواده محور گاهی اوقات می توان به این پرسش هم کمی فکر کرد که آیا وضع زندگی انسان به طور کلی نسبت به دوران های باستانی یا حتی دوران های اخیر بهتر شده است یا بدتر. به نظرم بعضی از افراد چه آنها که عوام هستند و چه آنها که جزو قشر تحصیل کرده به شمار می روند در پاسخ به این سوال کلیدی جواب های نسبتا بی اساس و نامعقولی می دهند. در واقع تعداد قابل توجهی هستند که به اشتباه تصور می کنند که وضع زندگی در دوران های تاریخی به طور کلی بهتر از الان یا سال های آینده بوده است.

بی تردید وقتی صحبت از وضع زندگی انسانی می شود نمی توان بدون شاخص های مورد توافق و حتی الامکان عینی به ادامه بحث پرداخت. آسیب رسانی به محیط زیست و امید به زندگی از جمله این شاخص ها هستند که بخش هایی از کیفیت زندگی انسانی را منعکس می کنند. بویژه اینکه امید به زندگی در شاخص توسعه انسانی سازمان ملل متحد پارامتر مهمی برای طبقه بندی کشورها به توسعه یافته، رو به توسعه، و توسعه نیافته به شمار می رود.


در مورد آسیب رسانی به محیط زیست یکی از جواب های بی پایه و اساسی که گاهی اوقات مطرح می شود این است که در دوران های تاریخی به خاطر عدم صنعتی شدن و شهر نشینی چنین مشکلی اصلا وجود نداشته است و بر این اساس به غلط نتیجه گرفته می شود که انسان های معاصر در مقایسه با انسان های متعلق به تمدن های کهن بیشتر به محیط زیست خود ضربه می زنند. به نظرم یکی از شاهکارهای اخیر در زمینه مطالعات تمدنی - تاریخی، که به قلم جرد دایموند و تحت عنوان "فروپاشی: چگونه جوامع انسانی شکست یا موفقیت را انتخاب می کنند" منتشر شده است، پاسخی قانع کننده به این سوال می دهد. جرد دایموند بر اساس دانش عمیق و گسترده خود به خوبی نشان می دهد که بر خلاف باور رایج امروزی تعداد قابل توجهی از تمدن های کهن و باستانی به خاطر آسیب رسانی به محیط زیست خود مضمحل و نابوده شده اند. در نتیجه اگر فقط وضعیت محیط زیست و آسیب رسانی به آن ملاک قرار بگیرد انسان های متعلق به دوران قدیم اگر نخواهیم بگوییم بدتر از ما بوده اند حداقل بهتر از ما نیز نبوده اند. بویژه اینکه از بین تمدن های معاصر متعلق به عصر صنعتی و فراصنعتی خوشبختانه هنوز هیچ تمدنی به معنی واقعی کلمه مضمحل و نابود نشده است.


در مورد امید به زندگی نیز یک باور غلط عمومی وجود دارد مبنی بر اینکه انسان ها در دوران های گذشته به طور متوسط بیشتر عمر می کرده اند. گاهی اوقات نیز برای اثبات چنین ادعایی به طول عمر بعضی شخصیت های تاریخی اشاره می شود. این در حالی است که شواهد علمی - تجربی به شکلی انکار ناپذیر نشانگر آن است که شاخص امید به زندگی انسان یک روند چشمگیر افزایشی را طی کرده است و نه کاهشی. در واقع اگر بخواهیم دوران عصر حجر و باستانی را ملاک بگیریم که تقریبا به ۲۰۰ هزار سال پیش بر می گردد و همزمان با زمان ظهور انسان اندیشه ورز کنونی در دشت های آفریقاست، مطابق با شواهد به دست آمده حداکثر طول عمر انسان ها تقریبا ۱۸ سال بوده است و زمانی که به تمدن های باستانی مانند مصر می رسیم امید به زندگی انسان ها تقریبا ۲۵ سال می شود. در دوران های نزدیک تر مثلا قرون وسطی و همچنین قرن های هفدهم و هیجدهم و نوزدهم میلادی شاخص امید به زندگی رقمی بین ۳۰ الی ۴۰ سال بوده است. به بیان دیگر تا همین چند صد سال پیش اگر کسی بیش از ۳۰ الی ۴۰ عمر می کرد خیلی عمر کرده بود! بعد از آن در طی قرن بیستم و دوران معاصر به دلیل بهبود شرایط زیست و نیز پیشرفت دانش و فنآوری های مرتبط با حفظ سلامت انسان امید به زندگی به رقم ۵۰ سال نزدیک شد. امروزه بر طبق آخرین اطلاعات مرکز ملی آمار سلامت آمریکا امید به زندگی در این کشور تقریبا ۷۸ سال است.

امروزه در اکثر مطالعات و تحقیقات مرتبط با آینده اشاره به روند افزایشی طول عمر انسان به خاطر پیشرفت فنآوری کاملا مشهود است. مثلا به اعتقاد مؤلفين كتاب انقلاب جهانی تکنولوژی، زندگي در سال ۲۰۱۵ از هر منظري كه به آن نگاه كنيم با امروز تفاوت اساسي دارد و اين تفاوت از تأثير فزاينده "تكنولوژي چندرشته‌اي" بر شؤون گوناگون زندگي از جمله طول عمر انسان ناشي مي‌شود. علاوه براین آینده پژوه برجسته معاصر، پیتر شوارتز، در سخنرانی خود تحت عنوان "رویدادهای شگفت انگیز آینده" صراحتا از به تعویق انداختن سن پیری و مرگ به عنوان یکی از بزرگ ترین تحولات زندگی این قرن اشاره می کند. همچنین دانشمندان و اندیشمندان آینده نگر در کنفرانسی تحت عنوان "آینده طبیعت انسان" که در روز های ۲۱، ۲۲، و ۲۳ فروردین سال ۱۳۸۲ در مرکز آینده پژوهی دانشگاه بوستون برگزار شد، تاکید ویژه ای بر ادامه روند افزایشی امید به زندگی دارند.

در نتیجه اگر تصورات غلط، بی اساس و نامعقول درباره امید به زندگی های بیش از ۳۰ سال، چه در جهان باستان و چه در جهان پیشاصنعتی، را کاملا کنار بگذاریم و از سوی دیگر به پیشرفت های حیرت انگیز در حوزه هایی مانند ژنوميك، روش‌هاي درماني و دارويي، زيست‌پزشكي، فنآوری زیستی و فنآوری نانو توجه کنیم آنگاه می توان گفت که حداقل بر حسب پارامتر امید به زندگی، که نقش آن در شاخص توسعه انسانی کاملا پر رنگ است، وضع زندگی انسان به طور کلی نسبت به دوران های باستانی یا حتی قرن های اخیر به مراتب بهتر شده و بهتر از این هم خواهد شد.




Monday, March 23, 2009

تصمیم گیری آگاهانه



وقتی صحبت از تصمیم گیری می شود اشخاص مختلف کیفیت ها یا صفت های جذاب و البته معقولی را به آن نسبت می دهند. مثلا تصمیم گیری هوشمندانه، تصمیم گیری مبتنی بر ارزش ها به جای گزینه ها، تصمیم گیری زیرکانه یا از روی دانایی، و همچنین تصمیم گیری از روی آینده نگری.

یکی دیگر از صفت های جالب که معمولا آن را می شنوم این است که افراد به یکدیگر توصیه می کنند آگاهانه تصمیم بگیرید. اگرچه آگاهانه تصمیم گرفتن نیز به خودی خود جذاب و کاملا معقول است اما ظرافت هایی دارد که اشاره به آنها خالی از لطف نیست.

اساسی ترین نکته در مفهوم تصممیم گیری آگاهانه این است که بفهمیم اصلا آگاهی یا خود آگاهی چیست یا چه می تواند باشد؟ تاکنون درباره آگاهی مطالب زیادی نوشته شده است که بیشتر جنبه فلسفی دارد. اما آنچه که معمولا کمتر به آن توجه می شود یافته های برآمده از نگرش های علمی - تجربی به آگاهی و تشخیص زیربنای الکتروشیمیایی مغز و رابطه آن با آگاهی و تصمیم گیری و اقدام است.

تقریبا بیست سال پیش عده ای از روانشناسان، عصب شناسان و متخصصان علوم شناختی، که در بین آنها بنجامین لیبت شهرت بیشتری دارد، به یافته مهمی رسیدند مبنی بر اینکه لحظه آگاهی انسان از قصد و تصمیم مربوط به انجام اقدام های بسیار ابتدایی و ساده منطبق بر لحظه آغازین فعالیت های الکتروشیمیایی مغز مرتبط با همان قصد و تصمیم نیست. به بیان دیگر انسان ها به طور متوسط بین ۵۰۰ الی ۲۰۰۰ میلی ثانیه پس از شروع آمادگی سلول های مغزشان برای رسیدن به یک تصمیم یا قصد مشخص تازه آگاهانه متوجه آن تصمیم یا قصد می شوند. علاوه بر این مدت زمان بسیار اندکی در حد ۲۰۰ میلی ثانیه برای وتو کردن آگاهانه تصمیم ناآگاهانه ای که در مغزشان شکل گرفته است در اختیار دارند.

صرف نظر از اینکه این یافته علمی - تجربی جنجالی چقدر می تواند درک اولیه ما از اراده و آگاهی و نیت و قصد را تغییر دهد باید توجه کرد که مفهوم تاخیر زمانی خود آگاهی نسبت به ناخودآگاهی حتی به اندازه نیم یا دو ثانیه در نگاه ما به آنچه که واقعیت نامیده می شود بسیار مهم است. درست همانطور که همه می دانند خورشیدی که اکنون ما در آسمان می بینیم، به خاطر فاصله صد و پنجاه میلیون کیلومتری اش با زمین، خورشید هشت دقیقه و نوزده ثانیه پیش است. ناخودآگاه ما نیز برحسب فعالیت های الکتروشیمیایی مغز ثانیه هایی از خوداگاه جلوتر است.

اگر بخواهیم در تصمیم گیری آگاهانه نیز نگرش ساده و قوی ریاضی را حاکم کنیم باید گفت وقتی که برای ساده ترین تصمیم ها و اقدام ها که از لحاظ پیچیدگی و همچنین مرتبط بودن اخلاقیات و غیره اصلا به پای تصمیم ها و اقدام های کلیدی زندگی نمی رسند این تاخیر زمانی شگفت انگیز وجود دارد قاعدتا باید در مورد تصمیم های مهم و بزرگ به عوامل ناخوداگاه که در مدت زمانی نسبتا طولانی تر انباشته می شوند خیلی بیشتر توجه کرد. در واقع اگر بخواهیم هنگام تعریف مساله یا مشکل به کمک نظریه آغازگرها دقیق تر و درست تر آغازگر اصلی مساله را بشناسیم بی تردید نیاز به شناخت مقدمات یا پیش زمینه های ناخودآگاه آغازگر تصمیم دو چندان می شود.

توصیه شخصی من برای اشراف به ناخودآگاه این نیست که حتما هفته ای یکبار خود را در اختیار یک روانکاو قرار دهید. بلکه به جای آن دوست دارم که اولا بر مفهوم پرهیز از رفتار دو گانه با ۱۰ سال پیش تاکید کنم که در این مطلب آن را بیشتر توضیح دادم و خلاصه اش این می شود هر از چندگاهی با خودتان برخورد چکشی بکنید! دوما خاطره نویسی را بیش از پیش به عنوان یک عادت خوب جدی بگیریم تا بتوانیم مسیر اتفاقات مختلفی را که ممکن است به صورت ناخودآگاه منجر به یک تصمیم یا قصد مشخص و آگاهانه در زندگی ما بشود، بهتر درک کنیم. و سوما اینکه پیش از هر تصمیم گیری مهم با اولین کسی که مشورت می کنیم کسی باشد که یک شاهد نزدیک و همیشگی زندگی ما باشد. البته با این امیدواری که این شخص صرفا یک ناظر بی علاقه نسبت به آنچه که برای شما اتفاق افتاده است نباشد بلکه علاوه بر مهارت های مشاهده بسیار قوی، علاقه زیادی به آنچه که بر سر شما گذشته است داشته باشد. اگر کسی به این سه توصیه عمل کند شاید بتوان گفت که بتواند تصمیم های به اصطلاح اگاهانه تری بگیرد.




Tuesday, March 17, 2009

جعبه ابزار آینده پژوهان



یکی از راه های نسبتا ملموس برای عموم مردم هنگام بررسی و تشخیص تمایز بین صاحب یک شغل از شغل دیگر این است که سراغ جعبه ابزار او را می گیرند. در واقع یک ناظر بیرونی بین ابزارهای پرکاربرد در محیط شغلی یک فرد و خود آن حرفه یا شغل یک تناظر برقرار می کند. البته در بین صاحبان مشاغلی که جنبه دانشی قوی تر دارد در چنین جعبه ابزارهایی علاوه بر اقلام فیزیکی برخی نرم افزارهای معروف نیز یافت می شود.

به باور من آینده پژوهی نیز از این قاعده مستثنی نیست. یعنی یکی از راه های شناخت دقیق ماهیت شغل آینده پژوهان آشنایی با جعبه ابزار آنهاست. شایان ذکر است که یک نکته نسبتا چشمگیر و بسیار مهم این است که در جعبه ابزار این حوزه عملا هیچ ابزار فیزیکی پیدا نمی شود.

اگرچه به نظر می رسد تقریبا همه افراد علاقه مند و مخصوصا متخصصان تحصیل کرده به خوبی متوجه تفاوت بین غیب گویی و پیش گویی و رمالی و غیره از یک طرف و آینده اندیشی و آینده نگاری و آینده نگری مدرن از طرف دیگر می شوند اما شاید در بین آنها هنوز عده ای باشند که پیش خود فکر می کنند برای تفکر درباره آینده کافی است شعار داد یا خیالبافی کرد یا روی یک صندلی راحتی نشست و دست را روی چانه گذاشت و بحث فلسفی و آزاد کرد یا انگشتان دست را روی کیبورد گذاشت و هر آنچه را که به ذهن خطور می کند نوشت. به چنین افرادی باید یادآوری کرد که آینده اندیشی یک کار یا شغل روشمند یا نظام یافته است و متکی به یک جعبه ابزار نسبتا متنوع و غنی که شامل تکنیک ها روش ها نرم افزارها و ابزارهای مفهومی مختلفی می شود.

بی تردید کسانی که مایلند به صورت حرفه ای در این حوزه کار کنند تا زمانی که درک درستی از جعبه ابزار متعارف آن نداشته باشند انتظارات یا استنباط های نامعقول از قلمرو و نتایج آینده نگری مدرن خواهند داشت. مطالعه و تحقیق زیاد در منابع فارسی و انگلیسی قطعا به شناخت این جعبه ابزار کمک خواهد کرد. برای شروع این مطالعه به نظر من مرور مطالب این اسلاید ها نیز می تواند به اندازه کافی راهگشا باشد.




Sunday, March 15, 2009

در جست و جوی فعالیت ها و روابط جالب



یکی از روش های خلاصه سازی کارهای روزمره و آتی که سال ها پیش آن را یاد گرفتم مفهوم دهی به زندگی از طریق تقسیم بندی آن به مجموعه ای از فعالیت ها و روابط است. بی تردید ارتباط بین فعالیت ها و روابط دو سویه و اصطلاحا هم افزاست. شما فعالیت جدیدی را آغاز می کنید و در آن فعالیت جدید روابط جدیدی شکل می گیرد و آن روابط به نوبه خود به فعالیت های جالب و احتمالا ارزشمند بعدی منجر می شود. یا مثلا روابط جدیدی را ایجاد می کنید که منجر به فعالیت های جالبی می شود و بر اساس آن فعالیت جالب روابط جدیدی شکل می گیرد و الی آخر.

اگر درست یادم باشد شش ماه پیش بود که به این نتیجه رسیدم باید دو سه مجموعه مشخص از فعالیت ها و روابط را برای همیشه متوقف کنم. اگرچه کل قضیه به یک کلاف سردرگم تبدیل شده بود ولی بالاخره ظرف همین چند روز گذشته توانستم به ضرب الاجل خود یعنی تا قبل از پایان سال برسم و فعالیت ها و روابط مذکور را به دست امانت دار تاریخ بسپارم. قاعدتا در ازای از دست دادن این مجموعه فعالیت ها و روابط که عملا به یک باتلاق تبدیل شده بود باید مجموعه ای جدید از فعالیت ها و روابط را تشکیل می دادم. خوشبختانه این کار نیز اگرچه با کمی فشار ولی بالاخره به سرانجام رسید.

تاکنون به صورت مشخص به ذهنم خطور نکرده است که از لحاظ جسمی و ذهنی دقیقا ظرفیت چند مجموعه فعالیت - رابطه تقریبا مستقل از هم را دارم. اما به نظرم می رسد که به خاطر شدت پاکسازی های اخیر یعنی حذف چند مجموعه نسبتا بزرگ از فعالیت ها و روابط و به تاریخ سپاری همیشگی آنها یک ظرفیت خالی بزرگ و چشمگیر ایجاد شده است.

این ظرفیت خالی که در واقع مجموعه ای بالقوه از فعالیت ها و روابط است به خودی خود یک منبع ارزشمند تلقی می شود و از آنجا که اخیرا برای تعریف من جدید خود یک هدف بنیادی تحت عنوان شگفتی سازی محلی و جهانی تعریف کرده ام باید هر طور شده از عمده این ظرفیت خالی برای تحقق همین منظور یعنی شگفتی سازی محلی و جهانی استفاده کنم.

با این وجود مدتی است که هر چقدر تمرکز و تخیل و تجسم می کنم اصلا گزینه های جذابی برای مجموعه فعالیت ها و روابط جدید منجر به شگفتی سازی محلی و جهانی پیدا نمی کنم. شاید بهتر باشد دوباره خودم را به مرخصی وبلاگی بفرستم تا مگر ایده ای چیزی پیدا شود.




Friday, March 13, 2009

درک مرتبه بزرگی بعضی چیزها



زمانی که کم سن و سال بودم به بالا رفتن از تپه ها و کوه ها خیلی علاقه داشتم چون از بالای آنها می شد افق گسترده را با چشم دید. آن موقع تصور می کردم بزرگی کره زمین به اندازه افقی است که در چشم می آید. اما وقتی که بزرگ تر شدم کم کم مرتبه بزرگی کره زمین را درک کردم. مخصوصا اولین باری که مسافرت بین شهری و بین قاره ای داشتم درک محسوسی از ابعاد و فاصله های زمینی بدست آوردم.

تصور می کنم بسیاری از ما نسبت به بزرگی بعضی چیزها خیلی درک روشنی نداریم مثلا اینکه وقتی که یک کشور روزی پنج میلیون یا بیست میلیون بشکه نفت تولید می کند یا از بعضی چاه های خاورمیانه می توان روزی صد هزار بشکه نفت استخراج کرد دقیقا یعنی چه؟ مخازن منابع و مواد طبیعی یا معدنی واقعا چقدر بزرگ است که حالا حالاها تمام شدنی نیست؟

وقتی زمینه علوم فیزیکی را کنار گذاشته و وارد علوم انسانی می شویم درک مرتبه بزرگی بعضی چیزها حتی دشوارتر هم می شود. به هر حال مرتبه بزرگی که بر مبنای یک مقایسه قابل فهم معرفی می شود در تشخیص میزان اهمیت یک موضوع خیلی کمک می کند. این دقیقا همان نگرش ساده و قوی ریاضی است که قبلا راجع به آن صحبت کردم.

مثلا یادم هست بعضی از همکلاسی ها و دوستان که مثل من در رشته های فنی و علوم پایه درس می خواندند نسبت به اهمیت رشته هایی مثل مدیریت نگرشی تحقیر آمیز داشتند. اگرچه در برخی حوزه ها دانش و تجربه مدیریت خیلی هم به اندازه مثلا طراحی یک مدار الکترونیک غامض و پیچیده نیست اما برخی حوزه ها هم وجود دارند که اولا کار هر کسی نیست و دوما واقعا مرتبه بزرگی آن زیاد است. یکی از این حوزه ها علم و هنر سازماندهی است. برای درک مرتبه بزرگی و بنابراین اهمیت سازماندهی نظر شخصی من این است که بگوییم در صورت برخورداری از تشکیلات و سازماندهی هوشمند و منسجم یک گروه بیست نفری می توانند یک گروه بیست میلیون نفری فاقد سازمان دهی را به راحتی اداره کنند.

یکی دیگر از حوزه هایی که مرتبه بزرگی آن از سوی افراد بیرون از آن حوزه دست کم گرفته می شود ارتباطات و رسانه هاست. در این مورد نیز به نظر من برای تشخیص میزان اهمیت دسترسی به سخت افزار و نرم افزار رسانه ای می توان گفت که ده سال وقت گذاشتن برای رسیدن به مخاطبان بالقوه بدون دسترسی به رسانه های گروهی و پرمخاطب معادل ده دقیقه وقت برای رسیدن به همان مخاطبان بالقوه همراه با دسترسی به رسانه های گروهی است.

یکی دیگر از حوزه های جالب در علوم انسانی بحث آموزش و یادگیری و قانع کردن دیگران به نسخه برداری عملی از ذهن و عمل معلم است. بی تردید اگر کسی که رفتار مطلوبی را به دیگران آموزش می دهد فقط به بیان و توضیح و اقناع آنها کفایت کند در مقایسه با زمانی که به آموزه های خود عمل کند قطعا دیگران راحت تر و زودتر قانع می شوند. حتی می توان گفت وقتی شما آنچه را که آموخته اید در عمل پیاده می کنید دیگر نیازی به آموزش صریح نیز وجود ندارد. یعنی یادگیران بالقوه از معلم و استاد خود دوست دارند که بپرسند که آیا تو خودت خریدار حرفی که می خواهی به دیگران بفروشی هستی؟ مثلا کسی که اقتصاد خوانده است و با مباحث مالی آشناست اگر هنگام خرید سهام در بازار بورس شیر یا خط کند آنگاه دانشجویانش به اصطلاح تره هم برایش خرد نمی کنند. به همین دلیل است که باز هم به نظر شخصی من یک ساعت عمل به آنچه که آموخته اید و می خواهید آن را به دیگران یاد بدهید می تواند به اندازه هزار ساعت آموزش طاقت فرسا بدون عمل و پیاده سازی آموزه ها اثربخش باشد.

نهایتا وقتی که بحث علوم انسانی مطرح می شود بی تردید بحث انسان شناسی هم در کانون توجه قرار می گیرد. اینکه نگرش ما به انسان به عنوان یک فرد چه می تواند باشد. گاهی اوقات وقتی رییس یک سازمان یا شرکت یک تک نفر را وارد سیستم یا از آن خارج می کند به نظرش مرتبه بزرگی تاثیر آمدن یا رفتن آن تک نفر خیلی زیاد نیست. اما در اینجا نیز به نظر من تاثیر حتی یک نفر می تواند خیلی زیاد باشد. مدتها پیش که درباره عرفان شرقی و ایرانی مطالعه می کردم به یک مفهوم جالب رسیدم که در این بحث کاملا موضوعیت دارد. اینکه به نظر بعضی عرفا آدمی در عالمی پنهان شده است. واقعا هم باید گفت که مرتبه بزرگی آمدن یا رفتن حتی یک نفر می تواند به اندازه یک عالم باشد.




شگفتی سازهای دانش و آموزش



مدتی پیش که در مطالعه ای گسترده درگیر بحث سیاست گذاری علم و تکنولوژی و آموزش و پژوهش بودم تلاش اساسی بر این استوار بود که سناریوهای آینده جهانی و ملی در این حوزه شناخته و بررسی شوند. قاعدتا عدم قطعیت های برجسته یکی از عناصر مهم برای تشکیل فضای سناریوها هستند. مثلا اینکه آیا دنیا به سمت جهانی شدن بیشتر حرکت می کند یا به سمت ملی گرائی یا منطقه گرائی بیشتر؟ آیا پاردایم عرضه گرائی حاکم می شود یا تقاضا گرائی؟ آیا صلح پایدار خواهیم داشت یا جنگ و ناامنی؟ آیا رشد و توسعه علم و تکنولوژی کند خواهد بود یا بسیار سریع؟ و خیلی آیاهایی دیگر مشابه. اگرچه مجموع این نوع نگاه ها می تواند مفید باشد اما به نظر می رسد برخی رویدادهای با احتمال پایین و تاثیر زیاد یا همان سناریوهای شگفتی ساز آنچنان که باید و شاید مد نظر قرار نمی گیرند. در واقع بسیاری از آینده هایی که بر مبنای عدم قطعیت های مشهود تهیه می شوند به عبارتی سناریوهایی متعارف هستند و شامل موارد نامتعارف نمی شود. البته اینکه یک آینده خاص چقدر نامتعارف می تواند باشد خود جای بحث فراوان دارد.

به نظر من دو موضوع کلیدی در آینده های نامتعارف دانش و آموزش که کمتر مد نظر قرار می گیرند به ۱) تمایل به همکاری افراد تحصیل کرده با مراکز تبه کار و غیر قانونی و ۲) نگرش عمومی ضد ارزشی به دانش و دانشمند مربوط می شود.

در مورد محور اول باید گفت که مهم ترین فرض در برنامه های توسعه علم و دانش و آموزش و پژوهش این است که افراد متخصص پس از فراغت از تحصیل جذب بازار کار قانونی می شوند. البته شکی نیست حتی کسانی که ظاهرا جذب فعالیت ها قانونی می شوند می توانند به اندازه دیگر دزدان بی آبرو شده که جذب فعالیت های غیر قانونی می شود تبه کار باشند. اما به هر حال چون در پناه قانون کار می کنند دزدی و تبه کاری آنها به آسانی برملا نشده و معمولا مجازاتی در پی ندارد. مثلا یک اقتصاددان ساکن یک منطقه جنوب شهر می تواند پس از ورود به بانک مرکزی به خاطر اشرافی که بر موضوع پیدا می کند ظرف مدتی کوتاه از طریق فساد اقتصادی بالای شهر نشین شود. در واقع هستند متخصصان آموزش دیده ای که جذب باندهای به اصطلاح مافیایی در سازمان های قانونی می شوند و هر از چند گاهی در دام مجازات گرفتار می شوند. اما نکته مورد نظر من این است که متخصصان از همان ابتدا با افتخار جذب تشکیلات مافیایی و غیر قانونی و سازمان های تبه کار شوند. اگرچه به دست آوردن آمار در این رابطه نسبتا دشوار است اما بعید نیست که مثلا درصدی حتی ناچیز از فارغ التحصیلان دانشگاه هایی مثل هاروارد و ام آی تی با افتخار و بدون هیچ پوشش قانونی جذب سازمان های غیر قانونی و زیرزمینی بشوند. تنها تفاوت این دسته افراد با دیگر تبه کارانی که در سازمان های قانونی کار می کنند این است که با افتخار می گویند که ما برای فعالیت خود و خالی کردن جیب دیگران از مسیر قانونی حرکت نمی کنیم.

در مورد محور دوم باید گفت که مهم ترین فرض در اکثر برنامه های توسعه آموزش و پژوهش این است که افراد دارای دانش بیشتر همیشه قابل احترامند یا حداقل هدفی برای تهدید جانی به شمار نمی روند. علاوه بر وجود مواردی همچون نخبه کشی یا نخبه پرانی و همچنین تهدید جانی کسانی که در صنایع حیاتی کار می کنند به نظر می رسد که شاید هنگام فشار زیاد از طرف بازار کار بر نوجوانان و جوانان برای گذراندن دوره های تحصیلی و آموزشی زیاد به منظور به دست آوردن حداقل های یک زندگی آبرومندانه یک جنبش اجتماعی ملموس علیه دانش و متخصص شکل بگیرد. همان کسانی که با گسترش مرزهای دانش با سرعتی سرسام آور بر حجم درس ها و کتاب هایی که دیگران باید بخوانند تا مدرک های لازم را برای ورود به بازار کار بگیرند می افزایند. در چنین دنیایی طبقه ای از افراد که به خاطر کمبود استعداد یا هر دلیلی دیگر از آموختن و یادگیری مادام العمر ناتوان هستند بعید نیست که علیه طبقه ای دیگر از افراد که به خاطر ظرفیت بالای استعدادی مرتب در حال افزودن بر محتوای قابل آموزش دانش هستند به فعالیت های مخرب و حذف فیزیکی آنها دست بزنند.

به نظر می رسد که با توجه به گسترش بحران مالی جهانی سناریوهای مورد اشاره نه تنها ممکن بلکه باورکردنی و شاید هم محتمل باشند.





رویکرد کمی به پنجره فرصت ازدواج




ظرف شش ماه گذشته بعضی از دوستان و نزدیکان مرتب راجع به چند بی اقدامی مشهود از جانب من پیشنهادهایی می دادند. عمده ترین این پیشنهادها با موضوعاتی مانند ادامه تحصیل، مهاجرت، ازدواج، و فعالیت سیاسی مرتبط بودند. مثلا در مراسم اهدای جایزه کتاب فصل یکی از دوستان می گفت کتاب نوشتن و فعالیت علمی- تحقیقاتی تا زمانی که با فعالیت عملی مخصوصا از نوع سیاسی پیوند نخورد هیچ فایده ای نخواهد داشت. البته به نظر خودم همه این بی اقدامی ها کاملا موجه است. در واقع اگر کسی به یک چارچوب مفهومی متشکل از سه مولفه توانمندی، جذابیت، و ضرورت نگاه کند به راحتی می تواند توجیه بی اقدامی را درک کند (مثلا اینجا را ببینید). آنطور که یادم هست یکبار بی اقدامی درباره ادامه تحصیل را در این مطلب کمی توضیح دادم. به هر حال اخیرا علی رغم نبود ضرورت ازدواج جذابیت آن برای من از حدی مشخص بیشتر شد. به همین دلیل تصمیم گرفتم برای مدتی نسبتا کوتاه مثلا سه ماه پنجره فرصتی را باز کنم. برای اینکه شکل و ابعاد این پنجره را طراحی کنم چاره ای نداشتم جز اینکه آن را با مجموعه ای از معیارها که شامل واقعیت ها و ارزش ها می شود بسازم. بعد از کمی جست و جو توانستم یک پرسش نامه تستی را پیدا کنم که بخش های عقلانی و منطقی قضیه را خوب پوشش می داد. کمکی که این سوالات می کند این است که می توان بر یک مبنای ایده آلیستی و یک الگوی وزن دهی مشخص بخش عقلانی و منطقی قضیه را امتیاز بندی عددی کرد. به بیان دیگر با کسی که بتواند از پنجره وارد شود (یعنی حداقل نصف امتیازها را کسب کند) اصلا لازم نیست بحث منطقی کرد. به بیان دیگر می توان بدون مزاحمت عقل و منطق فقط به احساس و عاطفه و زیبایی و علاقه پرداخت.

قاعدتا وقتی که چنین رویکرد کمی ساخته می شود سوال این است که آیا اصلا نتیجه آن با یک حس درونی و کلی درباره مناسب بودن طرف مقابل تطبیق می کند یا نه. خوشبختانه مواردی وجود داشتند که بدون داشتن یک شاخص کمی درخواست هایی را بی هیچ تردیدی سریعا رد کرده بودم یا مواردی بودند که به فاصله کمی پس از آشنایی خودم درخواست را مطرح کردم که البته به دلیل مخالفت خانواده نهایتا به نتیجه نرسیدند. همین موارد به خوبی نشان دادند که شاخص کمی مذکور به اندازه خوبی اصطلاحا کالیبره شده است. یعنی بعید است که یک مورد مناسب روی این شاخص ها امتیاز کمی بگیرد یا برعکس یک مورد نامناسب امتیاز بالایی بگیرد(البته به شرط اینکه پاسخ همه سوالات را با صداقت کامل جواب داشته باشد). فرمولی که تهیه کردم نسبتا پیچیده است و بعید است کسی بتواند امتیاز بالای آن را به راحتی حدس بزند. فقط می توان گفت که برخی معیارها کاملا بی تاثیرند (همان نکته انحرافی معروف)، برخی آنقدر تاثیر دارند که اگر مطلوب نباشند بقیه معیارها عملا هیچ می شوند و برخی دیگر اگر خیلی مطلوب باشند بقیه معیارها عملا هیچ می شوند. بقیه معیارها هم جایگاهی بینابینی در طیف دارند. علاوه بر این در مورد برخی واقعیت ها و ارزش ها انطباق کامل امتیاز مثبت دارد و در مورد برخی دیگر از معیارها و ارزش ها اختلاف کامل امتیاز می گیرد. به هر حال این بخش وزن دهی و فرمول نوشتن بی تردید بستگی به این دارد که چه شخصی می خواهد از مجموعه معیارهای مذکور استفاده کند.

چند روز پیش با بهره گیری از امکانات جالب گمنامی در اینترنت (که به دلیل حفظ حریم خصوصی افراد در این موضوع خاص خیلی مهمی است) صریحا گفتم که اگر کسی علاقه دارد می تواند این پرسش نامه را پر کرده و با یک ایمیل ناشناس (‌یعنی بدون اسم و فامیل واقعی) ارسال کند تا اگر مناسب بود وارد مرحله بعدی بشویم. به فاصله کوتاهی پس از این اعلام چند مورد اعلام آمادگی کردند. وقتی که جواب ها را بر اساس فرمول وزن دهی شده که حداکثر امتیاز آن ۱۲۸ است بررسی کردم بعضی از آنها که به امتیاز نصف نرسیدند حذف شدند و مواردی هم که نسبتا امتیاز بالایی داشتند برای ملاقات حضوری و ادامه آشنایی و بازشدن پنجره فرصت از طرف مقابل مناسب تشخیص داده شدند. البته این پنجره فرصت هنوز هم برای کسانی که علاقه مند باشند کاملا باز است.

شاید برای عده ای مخصوصا کسانی که در چنین تصمیم های مهمی به حرف های بی اساسی مانند قسمت و استخاره و مواردی شبیه این متعقدند چنین کاری مضحک به نظر برسد. اما احتمالا حتی چنین اشخاصی هم قبول داشته باشند که جدا کردن فیلترهای عقلانی و منطقی مرتبط با واقعیت ها و ارزش های متقابل زندگی شخصی دو نفر از فیلترهای جذابیت های ظاهری، احساسی، عاطفی و علاقه هم موجب تمرکز انرژی و توجه و هم آسایش و راحتی خیال می شود. مخصوصا اینکه چون از بین سه مولفه توانمندی، جذابیت، و ضرورت مورد آخر یعنی ضرورت حداقل در مورد من اصلا صدق نمی کند می توان یک پیامد ایده آل را توصیف کرد و گزینه ای را یافت که انحراف آن از پیامد ایده آل حتی الامکان حداقل باشد ( مثلا اینجا را ببینید).




Wednesday, March 11, 2009

آشکار سازی و شناخت الگوهای ذهنی



تصور می کنم که اکثر اشخاصی که سر و کارشان با اطلاعات و دانش و مفهوم سازی است بتوانند بر اساس چند نکته کیفی و کمی که قبلا تحت عناوین فهم تاثیر اطلاعات جدید بر کارهای بعدی ما و زمان واکنش در عصر اطلاعات آنها را توضیح دادم تا حدی نسبت به کاربردی کردن این نکات توجه کنند.

علاوه بر خود مفهوم اطلاعات و مسیرهای پیشنهادی برای جمع آوری و تحلیل و استنباط و اقدام بر مبنای آن باید گفت آنچه که زمینه یا ساخت یا مفروضات حاکم بر این مسیر را تعیین می کند اهمیت به مراتب بیشتری از ابعاد کیفی و کمی قضیه دارد. مدل ذهنی یا الگوی ذهنی به همین موضوع اشاره دارد و اتفاقا اکتشاف و آشکار سازی و شناخت و تسلط بر این مدل های ذهنی که از فردی به فردی دیگر متفاوت است کاری دشوار است و بیشتر از آنکه یک علم باشد یک هنر تلقی می شود. حداقل من تاکنون نتوانسته ام یک راه اثربخش و منسجم و قابل یادگیری برای این بخش در بین آثار علاقه مندان به این حوزه پیدا کنم. در واقع تشخیص و شناخت الگوی ذهنی فرد الف و یافتن تمایزها و تشابه های آن با الگوی افراد ب و ج بیشتر به هنر و تجربه شخصی بر می گردد که قصد چنین کاری را داشته باشد.

یکی از روش های تجربی خودم به این صورت است که به اصطلاح برای افراد مختلف به یک گوش مفت تبدیل می شوم. یعنی موارد مختلفی وجود دارد که پس از آغاز یک ارتباط شفاهی یا کتبی یا دیگر انواع ارتباطی وقتی که می فهمم شخص مورد نظر احتمالا دارای یک الگوی ذهنی متفاوت و نامتعارف و ناآشناست صحبتش را قطع نمی کنم، حتی اگر محتوای اطلاعاتی که می خواهد منتقل کند برای من نه جالب باشد و نه مفید. این شخص می تواند یک استاد دانشگاه در رشته ای باشد که هیچ علاقه ای به آن ندارم. می تواند یک راننده تاکسی یا آژانس باشد که دلش از زمین و زمان پر است. می تواند یک کودک یا نوجوان باشد که فقط راجع به کارتون و فیلم و موبایل دوست دارد حرف بزند. می تواند یک پیرمرد باشد که انبوهی از خاطرات از عهد بوق برای تعریف کردن دارد. حتی می تواند زنی میانسال باشد که مشغول بیان حرف های خاله زنکی است. در اکثر این موارد کانون توجه ذهنی من اطلاعاتی که شخص مورد نظر بیان می کند نیست و بعید نیست که اگر دو ساعت بعد از من بپرسد که چه گفته است دقیقا یادم نباشد. در واقع به جای آن سعی می کنم حتی الامکان یادم باشد که او در ساخت اطلاعات و فضای ذهنی اش چه تشابه یا تفاوتی با نفر قبلی داشت. اینکه در زمینه یا ساخت یا مفروضات حاکم بر مسیر جذب و پردازش و بیان آنچه که می داند احتمالا چه عناصر یا مولفه هایی می تواند وجود داشته باشد.

اگر واقعا کسی پیدا شود که بتواند راه یا شیوه یا روشی را برای آشکار سازی و تشخیص و شناخت مدل یا الگوی ذهنی اشخاص مختلف پیدا کند آنگاه می توان هر بار که مجموعه ای از اطلاعات که با همه آن ملاحظات کیفی و کمی بدست آمد آن اطلاعات خام را درون هر یک از الگوهای ذهنی بدیل برد و بنابراین فضاهای ذهنی و به تبع آن فضاهای واقعی متعددی که هم اکنون غایب هستند را خلق کرد و توسعه داد و آنها را همه گیر و رایج کرد.





[Powered by Blogger]   



Skype (by appointment)





آرشيو

October 12, 2003 December 14, 2003 December 21, 2003 December 28, 2003 January 04, 2004 January 11, 2004 January 18, 2004 January 25, 2004 February 08, 2004 February 15, 2004 February 22, 2004 February 29, 2004 March 07, 2004 March 14, 2004 March 21, 2004 March 28, 2004 April 04, 2004 April 11, 2004 April 18, 2004 April 25, 2004 May 02, 2004 May 09, 2004 May 16, 2004 May 23, 2004 May 30, 2004 June 06, 2004 June 13, 2004 June 20, 2004 June 27, 2004 July 04, 2004 July 11, 2004 July 18, 2004 July 25, 2004 August 01, 2004 August 08, 2004 August 15, 2004 August 22, 2004 August 29, 2004 September 05, 2004 September 19, 2004 September 26, 2004 October 10, 2004 October 17, 2004 October 24, 2004 October 31, 2004 November 07, 2004 November 14, 2004 November 21, 2004 November 28, 2004 December 05, 2004 December 12, 2004 December 19, 2004 December 26, 2004 January 02, 2005 January 09, 2005 January 16, 2005 January 23, 2005 January 30, 2005 February 06, 2005 February 13, 2005 February 20, 2005 February 27, 2005 March 06, 2005 March 13, 2005 March 20, 2005 March 27, 2005 April 03, 2005 April 10, 2005 April 17, 2005 April 24, 2005 May 01, 2005 May 08, 2005 May 15, 2005 May 22, 2005 May 29, 2005 June 05, 2005 June 19, 2005 June 26, 2005 July 03, 2005 July 10, 2005 July 24, 2005 August 14, 2005 August 21, 2005 August 28, 2005 September 04, 2005 September 11, 2005 April 09, 2006 April 16, 2006 April 23, 2006 April 30, 2006 May 07, 2006 May 14, 2006 May 21, 2006 May 28, 2006 June 04, 2006 June 11, 2006 June 18, 2006 June 25, 2006 July 02, 2006 July 09, 2006 July 16, 2006 July 23, 2006 July 30, 2006 August 06, 2006 August 13, 2006 August 20, 2006 August 27, 2006 September 03, 2006 September 10, 2006 September 17, 2006 September 24, 2006 October 01, 2006 October 08, 2006 October 15, 2006 October 22, 2006 October 29, 2006 November 05, 2006 November 12, 2006 November 19, 2006 November 26, 2006 December 03, 2006 December 10, 2006 December 17, 2006 December 24, 2006 December 31, 2006 January 07, 2007 January 14, 2007 January 21, 2007 January 28, 2007 February 04, 2007 February 11, 2007 February 18, 2007 February 25, 2007 March 04, 2007 March 11, 2007 March 18, 2007 March 25, 2007 April 01, 2007 April 08, 2007 April 15, 2007 April 22, 2007 April 29, 2007 May 06, 2007 May 13, 2007 May 20, 2007 May 27, 2007 June 17, 2007 June 24, 2007 July 01, 2007 July 08, 2007 July 15, 2007 July 22, 2007 July 29, 2007 August 05, 2007 August 12, 2007 September 02, 2007 September 09, 2007 September 16, 2007 September 23, 2007 September 30, 2007 October 07, 2007 October 14, 2007 October 28, 2007 November 04, 2007 November 11, 2007 November 18, 2007 November 25, 2007 December 16, 2007 December 23, 2007 December 30, 2007 January 06, 2008 January 13, 2008 January 20, 2008 January 27, 2008 February 03, 2008 February 10, 2008 February 17, 2008 February 24, 2008 March 02, 2008 March 09, 2008 March 16, 2008 March 23, 2008 March 30, 2008 April 06, 2008 April 13, 2008 April 20, 2008 May 11, 2008 May 18, 2008 May 25, 2008 June 01, 2008 June 08, 2008 June 22, 2008 July 06, 2008 July 13, 2008 July 20, 2008 July 27, 2008 November 23, 2008 December 07, 2008 December 21, 2008 January 04, 2009 January 11, 2009 February 01, 2009 February 08, 2009 February 15, 2009 February 22, 2009 March 01, 2009 March 08, 2009 March 15, 2009 March 22, 2009 March 29, 2009 April 12, 2009 May 03, 2009 May 17, 2009 May 24, 2009 May 31, 2009 June 07, 2009